با ما همراه باشید
زربن خرید تابلوفرش دستبافت ابریشم

تحلیل داستان

مرشد و مارگاریتا اثر میخاییل بولگاکف

منتشر شده

در

مرشد و مارگاریتا اثر میخاییل بولگاکف

مرشد و مارگاریتا اثر میخاییل بولگاکف

مرشد و مارگاریتا اثر میخاییل بولگاکف

رشد و مارگاریتا The Master and Margarita نام رمانی است از میخاییل بولگاکف که تلفظ صحیح روسی آن، مارگاریتا است ولی در ترجمه‌ی انگلیسی به فارسی، واژه‌ی مارگریتا، جایگزین گشته است. این رمان را نویسنده، در سال ۱۹۲۸ شروع کرد و نگارش آن را تا ۴ هفته قبل از مرگش یعنی تا سال ۱۹۴۰ ادامه داد و در نهایت این اثر بعد از مرگ وی، توسط همسرش منتشر شد. مُرشد و مارگاریتا را می‌توان شناخته شده ترین اثر بولگاکف و همچنین، جزو یکی از مطرح ترین آثار ادبیات روسیه قرن ۲۰ دانست. نکته‌ی جالب دیگر، این است که رمان مرشد و مارگاریتا، به انتخاب سایت آمازون، جزو ۱۰۰۱ کتابی است که پیش از مرگ باید خوانده شود.

بررسی رمان

در ابتدای نقد رمان مرشد و مارگاریتا ، باید گفت این رمان از ۳ داستان موازی تشکیل شده است و در بخش هایی از کتاب این۳ داستان با مهارت تمام با هم ادغام می‌شوند و بعد، دوباره از هم باز می‌شوند و‌ در نهایت به نقطه ای واحد می‌رسند و با هم معنا پیدا می‌کنند.

یکی از این داستان ها، فی الباب سفر شیطان در ظاهر استاد جادوی سیاه، به نام ولند، به همراه گروه کوچکش: عزازیل، بهیموت و کروویف به مسکو است. داستان دوم اما رجعتی است به اورشلیم، پونتیوس پیلاطس و مسیح و حوادثی که برایش رقم‌ می‌خورد. سومین داستان اما، عشق پاک و آسمانی رمان نویسی موسوم به مرشد، به زنی به نام مارگاریتا است.

The Master and Margarita

The Master and Margarita

مرشد و مارگاریتا با زاویه‌ی دید سوم شخص بیان می‌شود و استارت کتاب، از پارکی است که در آن یک شاعر و یک سردبیر نوکیش، درباره‌ی سرودن شعری بحث می‌کنند و شخصی خارجی، به نام ولند که در واقع همان ابلیس است، وارد بحثشان می‌شود و در نهایت ناباوری، شیوه‌ی مردن سردبیر را مطرح می‌کند، و درست همانجا مرگ سردبیر شکل می‌گیرد و شاعر از آن پس، دچار شوک می‌شود. در ادامه‌ی این شروع میخکوب کننده، ۲ داستان دیگر هم به طور موازی پیش می‌روند.

در نقد رمان مرشد و مارگاریتا باید گفت با اثری مواجه ایم که ساختاری پیچیده دارد. در کل اثر، در هم تنیدگی واقعیت و خیال را می‌بینیم. مرشد و مارگاریتا مانند دیگر آثار بولگاکف، بن‌اندیشه های فلسفی، اجتماعی و سیاسی دارد و دلهره ها و از جهتی، بحران های انسان معاصر را مطرح می‌کند و از طرفی با پس‌زمینه‌ اجتماعی و سیاسی دارد که در واقع تداعی گر دوران‌ تاریک استالین است. و اپیزود مرشد، به خوبی نمایان گر این دوران، یعنی جامعۀ آفت زده‌ی شوروی است. در واقع مرشد، تنها شخصی است که به سواستفاده از قدرت توسط حکومت واقف است و اینجاست که بولگاکف، اورشلیم را با شوروی تطبیق می‌دهد.

مرشد و مارگاریتا اثر میخاییل بولگاکف

در بررسی و نقد رمان مرشد و مارگاریتا، از جهتی دیگر نگاه عمیق و دقیق و انتقادی بولگاکف را به خوبی می‌بینیم وقتی در ابتدای اثر روشنفکران سطحی‌نگر پوچ و باژگونه خوان را با بحث های عبث، نشانمان می‌دهد، سپس با مهارت کامل سریعاً برلیوزِ سردبیرِ روشنفکر مآب را حادث قرار می‌دهد و چنان مرگ وحشتناک و تحقیرآمیزی را برایش رقم می‌زند و تصویری پر قدرت خلق می‌کند تا علم زدگی را در نطفه خفه کند و با این عمل مخاطب را در شوک فرو می‌برد. از طرفی هم قضیه‌ی آتش کشیدن، گریبایدوف، خانه‌ی هنر مسکو را عملی می‌سازد و به نوعی تسویه حسابش را با این جماعت نابخرد، عملی می‌سازد.

در نقد رمان مرشد و مارگاریتا باید گفت، در اپیزود مرشد و مارگاریتا، نکته ای که پررنگ جلوه می‌کند این است که مرشد را می‌توان برابرنهاد نویسنده درنظر گرفت که زندگی اش را یک نویسنده‌ی وابسته و حکومتی، به تباهی و پوچی، می‌کشاند و سرنوشتش، به نوعی شبیه به سرنوشت مسیح است که قدرت حاکم بر علیه او می‌ایستد. در واقع بولگاکف در این اثر، مسکو و اورشلیم را بسیار بهم شبیه می‌داند. و نشانما در جهان مادی، در اورشلیم، مسیح را به پول و مقام می‌فروشند و در مسکو مرشد که مقابل جامعه‌ی فاسد زمانه اش می‌ایستد، راهی تیمارستان می‌شود و در تنهایی می‌میرد.

از نکات دیگری که در این اثر ماندگار مشهود است: نویسنده به خوبی راه نجات و رهایی از دنیای تهی و سیاه را عشق و ایمان می‌داند، نه عشق و ایمان کلیسایی و مقرراتی، بلکه عشق و باور عرفانی. بولگاکف به خوبی در این اثر، هنر ناب را ثمره‌ی این عشق می‌داند و به نوعی روی آوردن به هنر، هنری که همراه با عشق و باور عمیق باشد را بهترین راه خروج از دردها و رنج ها می‌داند.

فی الواقع، بولگاکف، نهاد، برابر نهاد و هم‌نهاد را در معماری اثر، می‌گنجاند و در برابر نهاد، که مسیح می‌باشد، برابر نهاد، که ابلیس است را قرار می‌دهد و در نهایت برخورد این دو، هم نهاد را بوجود می‌آورد، و هم نهاد در این‌ جا، متن است و سودای نویسنده اصالت متن و تقدس متن است، و این سودا در کاراکترها هم‌ نمود پیدا می‌کند. به زعم بولگاکف، فقط متن است که باقی می‌ماند. چه انجیل، چه متن های مرشد و چه متون دیگری که باقی مانده اند.

نکته‌ی حائز اهمیت دیگری که در نقد رمان مرشد و مارگاریتا این است که نویسنده‌ی باریک اندیش و ژرف نگر، رندانه (رند به معنای استادی بین مجاز و واقعیت) به این قضیه اشاره می‌کند که عنصر راهنما و روح هادی مرشد و مارگاریتا، ابلیس است که در لباس ولند و گروهش، ظاهر می‌شود، و رهایی و آرامش ابدی را به آنها نشان می‌دهد، نه خدا و مسیح.

با رویکرد نشانه شناختی در نقد رمان مرشد و مارگریتا، می‌توان گفت: نویسنده با استفاده از المان ها و عناصر سمبولیک که در تمام اثر بکار می‌برد، ، پیام خود را به مخاطب انتقال می‌دهد و همین طور، زوایای جدیدی را به مخاطب نشان می‌دهد، و بینشی نو را برایش مطرح می‌سازد.

(منبع: netnevesht)

2)

سرانجام بازگو کیستی

ای قدرتی که به خدمتش کمر بسته ام

قدرتی که همواره خواهان شر است

اما همیشه عمل خیر می کند. (گوته، فاوست)

قسمت اول

مرشد و مارگریتا ساختاری خلاقانه و نو دارد و آکنده از شخصیت های محوری است. همین که یک گروه از شخصیت های اصلی داستان شیطان و همکارانش باشد نشان دهنده فضای خاص یا سورئال آن است. فضایی که در لفافه آن نویسنده حرفهای خود را بیان می کند. داستان دو خط موازی را پی می گیرد: یکی وقایع مربوط به حضور شیطان در سفری چند روزه به مسکو است (زمان تقریبی آن مقارن حکومت استالین است) و دیگری وقایع مربوط به تصلیب مسیح در شهر اورشلیم.

در ابتدای داستان سردبیر یک نشریه ادبی که ریاست یک شورای نویسندگان (محفلی رسمی و دولتی) را به عهده دارد با یکی از اعضای هیئت تحریریه که شاعری جوان است، در حال قدم زدن در پارکی در مسکو هستند. سردبیر قبلاً سفارشی برای سرودن شعری ضد مسیح را به شاعر داده است و حالا پس از سروده شدن شعر در حال گرفتن ایرادات کار است. از نظر او مسیح موجود در شعر علیرغم تیره بودن شخصیتش، مسیحی واقعی از کار درآمده حال آنکه از نظر او مسیح اساساً وجود خارجی نداشته است و همه مطالب نقل شده در مورد او جعلیات ناسخان متاخر است.

سردبیر که تاب دیدن پدیده های غیر طبیعی را ندارد، در حین صحبت دچار توهمات غیر طبیعی می شود و در همین زمان شیطان در قالب پروفسوری پیر و خارجی مآب وارد صحبت با آن دو می شود. سخنان عجیبی نظیر صبحانه خوردن با کانت! بیان می کند یا افکار آنها را می خواند و… در خلال صحبت شروع به تعریف داستان محاکمه و مصلوب کردن مسیح در زمان حکومت پونتیوس پیلاطس (حاکم اورشلیم منصوب سزار) می نماید و دلیل خود برای صحت این روایت را حضور خود در آن زمان بیان می نماید!

سردبیر که پیرمرد را دیوانه ای می پندارد می خواهد از پارک خارج شود و به اداره اتباع خارجی تلفن بزند که دچار سرنوشتی می شود که پیرمرد برای او پیش بینی کرده بود و داستان به همین ترتیب ادامه پیدا می کند … نیمه اول داستان شرح فعالیت های شیطان و دستیارانش در مسکو در قالب گروهی نمایشی که کارهای جادو و چشم‌بندی و از این قبیل امور را انجام می دهند، است و البته در پس زمینه آن نویسنده نقد ظریف و طنزگونه ای به شرایط اجتماعی، سیاسی و فرهنگی جامعه دارد.

در اواخر نیمه اول، مرشد وارد داستان می شود (در فصلی به نام قهرمان وارد می شود، مرشد برگرفته از شخصیت خود بولگاکف است). نویسنده ای که چندی قبل رمانی در مورد پونتیوس پیلاطس نوشت و آن را تحویل شورای مذکور برای اخذ تاییدیه چاپ داده بود که البته کتاب نه تنها چاپ نشده بود بلکه منتقدین در مقالات خود دمار از روزگار این نویسنده گمنام درآوردند تا اینکه مرشد پس از سوزاندن نسخه های دستنویس و بدون اطلاع معشوقه خود (مارگریتا)، خودش را به تیمارستان معرفی می کند و…

نقد فضای ایدئولوژیک حاکم بر هنر و ادب

بولگاکف نمایشنامه نویسی است که اکثر کارهایش در دهه بیست به روی صحنه می رود اما در اواخر دهه بیست همانند مرشد دچار حمله منتقدین رسمی می شود و به اصطلاح خودمان نیمه پنهانش در کیهان مسکو منتشر و نزدیک بود ملقب به سلمان رشدی شوروی شود که به دلیل به دنیا نیامدن رشدی این کار میسر نشد ولیکن بعدها رشدی با تاثیر گرفتن از این کتاب، آیات شیطانی خود را نوشت. این کتاب حاصل 12 سال پایانی عمر بولگاکف است و یک بار آتش زدن و 8 بار بازنویسی را از سر گذرانده است. وقتی در سال 1940 بولگاکف از دنیا رفت، همسرش (که شخصیت مارگاریتا برگرفته از اوست) و چند تن از دوستان نزدیکش از وجود این رمان مطلع بودند و در نهایت 25 سال بعد این رمان با حذف 25 صفحه و تغییراتی چاپ شد.

با این مقدمه,،طبیعی است که نویسنده از مصائبی که متحمل شده (و شاید هم با مصائب مسیح قابل قیاس است) در داستانش ذکری بنماید و بانیان آن را به اشد مجازات برساند. یکی به طرز مضحکی جان می بازد و سرش را از دست می دهد، برخی به تیمارستان و برخی هم افشا و بی آبرو می شوند. نویسندگانی که فقط به تکرار مواضع رسمی و اجرای سفارشات رسمی می پردازند و در قبال این قلم‌فروشی از مواهبی بهره مند می شوند که در بخش مربوط به شرح ساختمان گریبایدوف که خانه هنر یا محل کانون نویسندگان است نمودار می گردد: رستورانی با قیمت های بسیار ناچیز برای اعضا کلبه تعطیلات آخر هفته با ماهیگیری، دریافت کاغذ، تهیه مسکن (مشکل مسکن در مسکو ظاهراً خیلی مهم بوده است چرا که علاوه بر این کتاب نویسنده در رمان دل سگ هم به آن پرداخته است) برای اعضا که همیشه صفی طولانی دارد و یا اقامت در ویلاهای با صفا برای تعطیلات نویسندگی از دو هفته (داستان یا رمان کوتاه) تا یک سال (رمان تریلوژی) در شهرهای خوش آب و هوای شوروی که معمولاً مقابل این اتاق صف چندان طولانی نبود فقط حدود صد و پنجاه نفر!

مسکو – اورشلیم

شیطان در صحنه نمایش از دستیارش می پرسد: بگو ببینم، فاگت عزیز، آیا فکر می کنی مردم مسکو خیلی تغییر کرده اند؟ …قربان گمانم تغییر کرده باشند… حق با تو است مسکویی ها تغییر زیادی کرده اند، منظورم تغییر ظاهری است… اما چند پاراگراف بعد اینگونه ادامه می دهد: علاقه من به مسئله بسیار مهمتری است: آیا مسکویی ها تغییر درونی هم کرده اند یا نه؟

به نظرم رسید شاید یکی از درونمایه های اصلی داستان که نویسنده از تقابل دو داستان اورشلیم- مسکو مد نظر داشته است همین موضوع مردم و افکارشان باشد. هنگامیکه از عموم مردم درباره مدرنیته سوال شود، پاسخ خواهند گفت که جهان ما جهانی کاملاً متفاوت است و این تفاوت در عرصه های علم و صنعت و هنر و… با چشم قابل تشخیص است (هواپیما و ماشین و سینما و اینترنت و …) اما نوعی نو شدن هم در عالم افکار داریم که در حقیقت زیربنای تغییرات دیگر است و چه بسا و قطعاً صرف استخدام و به کارگیری وسایل مدرن نشانه مدرنیته نیست. چنانکه در همین مسکو می بینیم که پس از روی کار آمدن کمونیسم روسی، مردم همچنان همان خصلت های دنیای قدیم را حفظ کرده اند:

خوب، اینها هم مثل همه آدمهای دیگرند…از پول زیادی خوششان می آید ولی خوب همیشه همینطور بودند… انسان عاشق پول است، خواه پول از چرم باشد خواه از کاغذ و خواه از برنز یا طلا. البته بی فکر هم هستند…ولی گاهی احساساتی هم می شوند…آدمهایی ساده اند, در واقع مرا یاد اسلافشان می اندازند؛ با این تفاوت که البته مسئله کمبود مسکن عصبی شان کرده…

این مردم هنوز دنبال معجزه اند و اگر کسی کاغذ را برایشان به پول تبدیل کند مریدش می شوند . منتظر جادوگران افسانه ای و منجیان آن‌چنانی هستند در حالی که راه نجات را گم کرده اند! در اورشلیم مسیح که دم از صلح و عشق به انسان ها می زد مصلوب شد و مردم با فراغت خاطر به تماشا آمدند. مردمی که پیلاطس چنین در موردشان صحبت می کند:

اما امان از دست اعیاد و جادوگران و ساحران و شعبده بازان و گله های متعدد زوار! همه متعصبند. همه شان همینطورند. و این منجی ای که انتظارش را می کشند و منتظرند همین امسال ظهور کند…

در جهان امروز هم که از نگاه نویسنده عشق تنها راه رسیدن به آرامش است و باصطلاح راه نجات مرشد و مرشدها سلاخی می شوند ولی مردم کماکان به انتظار منجی هستند و وقتی هم سحر ساحران جلوی چشمشان ناپدید می شود باز هم از خواب بیدار نمی شوند و شایعات و افسانه ها را روز به روز پر و بال بیشتر می دهند.

شهر پر شده بود از شگفت انگیزترین شایعات که در آنها هسته ناچیزی از حقیقت با هزاران شاخ و برگ و وهم و خیال پوشانده شده بود.

…انسان خودش بر سرنوشت خودش حاکم است. خارجی]شیطان[ به آرامی جواب داد: ببخشید ولی برای آن که بتوان حاکم بود باید حداقل برای دوره معقولی از آینده، برنامه دقیقی در دست داشت. پس جسارتاً می پرسم که انسان چطور می تواند بر سرنوشت خود حاکم باشد در حالیکه نه تنها قادر به تدوین برنامه ای برای مدتی به کوتاهی مثلاً هزار سال نیست بلکه قدرت پیش بینی سرنوشت فردای خود را هم ندارد؟

آیا این کتاب متنی همدلانه با مسیحیت است؟

همانگونه که اشاره شد یکی از خطوط داستان روایتی است از روزهای آخر زندگی مسیح که در قالب رمانی که توسط مرشد نوشته شده است بیان می شود. وقتی مرشد این کتاب را برای گرفتن مجوز به شورای مربوطه تحویل می دهد با برخوردی ایدئولوژیک روبرو می شود. کتاب برای چاپ مناسب تشخیص داده نمی شود و علاوه بر آن در روزنامه ها به باد انتقاد گرفته می شود و یکی از اتهامات دین زدگی و توجیه مسیح است. در برخی مطالب نوشته شده در مورد این کتاب به فارسی هم بعضاً به شجاعت بولگاکوف در ارائه متنی همدلانه با مسیحیت در اوج دیکتاتوری استالین اشاره شده است. اما به نظر من اینگونه نیست، لااقل از برخی جهات اساسی.

روایت بولگاکف از مسیح تفاوت های بنیادینی با مسیح رسمی دارد که هر کدام از این تفاوت ها کافی است که کتاب از سوی نهادهای دینی تکفیر شود! به نظر من مسیح بولگاکف کاملاً زمینی است. کسی که نمی داند والدینش چه کسانی بوده اند: والدینم را به یاد ندارم. به من گفته اند که پدرم اهل سوریه است… مدعی است که حرف های مرا یکسر تحریف کرده اند . ترسم از آن است که این اشتباه برای مدت زیادی ادامه پیدا کند… و دلیل آن را نیز دخل و تصرفی می داند که متی در نوشته هایش دارد: این مرد همه جا با پوست بزش مرا دنبال می کرد و بی وقفه می نوشت. یک بار به پوست او نگاهی کردم و به وحشت افتادم. یک کلام از آنچه نوشته بود از من نبود. به او التماس کردم لطفاً این پوست را بسوزان! ولی او آن را از دست من قاپید و فرار کرد.

این مسیح که البته به سرشت نیک انسانها معتقد است و باور دارد که انسان شروری روی زمین وجود ندارد در مقابل این سوال حاکم که آیا این حرف را در یکی از کتب یونانی خواندی؟ جواب می دهد: نخیر خودم در ذهن خودم به این نتیجه رسیدم.

این مسیح زمینی و غیر قدسی نگاه مثبتی به انسان دارد و منادی صلح است (این قسمت همدلانه اش است).

شیطان: موجودی است با قدرتی اعجاب آور و مطلقه! که توانایی انجام هر کاری را دارد. درست است که حواریونش (مثلاً در فصل مجلس رقص) همه سوابقی شر دارند اما اعمال خود شیطان در زمان وقوع داستان شائبه خیرخواهی را به ذهن می رساند و دقیقاً مصداق همان جمله فاوست گوته است: قدرتی که همواره خواهان شر است اما همیشه عمل خیر می کند. تازه قسمت خواهان شر بودنش هم خیلی کمرنگ است و فقط در مواجهه او با متی نمود پیدا می کند: اگر اهرمن نمی بود، کار خیر شما چه فایده ای می داشت و بدون سایه دنیا چه شکلی پیدا می کرد؟ مردم و چیزها سایه دارند… آیا می خواهی زمین را از همه درخت ها، از همه موجودات پاک کنی تا آرزویت برای دیدار نور مطلق تحقق یابد؟

نکته جالب این که شیطان بولگاکوف در زمان حال است که قدرت مطلقه دارد چرا که در زمان وقایع اورشلیم اثری از او نمی بینیم (نهایت این که ناظری بیش نیست) گویی این قدرت را در دوران جدید به دست آورده است! (برداشت من با توجه به متن اینگونه است وگرنه تصریحی در این زمینه نیست).

این شیطان هیچ گونه ستیزی با مسیح ندارد علاوه بر آن مسیح برای انجام کاری دست به دامان شیطان می شود و او بزرگوارانه آن را انجام می دهد! در جاودانگی متن و حتی فراتر از آن جاودانگی شخصیت ها به واسطه متن بحثی نیست اما من نبردی بین این دو موجود برآمده از متن ندیدم.

عاشقی گر زین سر و گر زآن سر است

عاقبت ما را بدان سر رهبر است

یکی دیگر از درونمایه های اصلی کتاب عشق و نقش آن در رسیدن به سرمنزل مقصود است. شخصیت مارگریتا که برگرفته از همسر بولگاکف در بازنویسی های بعدی به داستان اضافه شده است. با توصیف راوی متوجه می شویم که مارگریتا همه شرایط و وسایل نیل به خوشبختی را دارد: شوهری ایده آل دارد که او را دوست دارد و از لحاظ مالی و… در رفاه کامل است و خلاصه این که هیچ مرگش نبود الا این که عاشق نبود! و لذا خوشبخت نبود اما وقتی به طور اتفاقی با مرشد روبرو شد متحول شد و باصطلاح: مرده بدم زنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم و…

حالا ممکن است که مختصات این عشق مورد پسند ما نباشد و گناه آلود باشد ولی دلیل نمی شود که آن را منکر شویم یا بگوییم مارگریتا در درجه اول عاشق متن رمان مرشد است و… اگر مارگریتا دغدغه رمان مرشد را دارد به عنوان ادامه منطقی شخص مرشد و معشوق است نه اینکه دلباخته متن است. متی هم مانند مارگریتا دلباخته است، دلباخته مسیح، اما یک تفاوت بین این دو هست و آن قضیه ترس است، ترسی که از نگاه مسیح در آخرین لحظات از بدترین گناهان است (و البته پیلاطس آن را مطلقاً بدترین گناه می داند). متی دچار ترس می شود اما مارگریتا به ترس خود غلبه می کند هرچند که طرف معامله اش شیطان است (نه مسیح و نه خدا!) و از رهگذر همین غلبه بر ترس است که به وصال معشوق می رسد و شایسته رسیدن به آرامش می شود.

***

 سخن آخر آنکه متی و مرشد (و یا بولگاکوف) هر دو روایتگرند و از منظر خود وقایع را شرح می دهند (هرچند ظاهراً متن مرشد تایید تلویحی مسیح را دارد و متن متی برعکس) اما گذشته از این طنز بولگاکف، نکته اصلی آن است که روایتهای انسانی استعداد چندگانگی را دارد حتی در مورد بدیهیات:

بعدها، وقتی که دیگر کار از کار گذشته بود، نهادهای مختلف اطلاعات خود را گرد آوردند و توصیفاتی از این مرد عرضه کردند. در یکی از گزارشها آمده است که تازه وارد قد کوتاهی داشت، دندانهایش از طلا بود و پای راستش می لنگید. در گزارش دیگری گفته شده که جثه ای بزرگ داشت و روکش دندانهایش از پلاتین بود و پای چپش می لنگید. گزارش سومی به اجمال ادعا کرده که این شخص هیچ علامت مشخصی نداشت

(منبع: hosseinkarlos.blogsky)

مطالب بیشتر

  1. در دنیای قشنگ نو چه می‌گرد؟
  2. دو نقد بر رمان دمیان هرمان هسه
  3. نقد داستان شازده کوچولو: ثریا قزل ایاغ
  4. قصه‌شناسی تطبیقی با نقد کهن‌الگویی
  5. دکتر حسین پاینده: نقد سه شنبه خیس بیژن نجدی
ادامه مطلب
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برترین‌ها