و من چنان پُرم که روی صدایم نماز میخوانند…
نرم نرمک میرسد اینک بهار…
ما هیچ، ما نگاه…
ببین، دو بال بزرگ به سمت حاشیه روح آب در سفرند
فریادی شو تا باران وگرنه مرداران
من فکر میکنم هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم و سرخ…
چراغی در دست، چراغی در دلام… چراغی به دستام چراغی در برابرم. من به جنگِ سیاهی میروم. گهوارههای خستهگی از کشاکشِ رفتوآمدها بازایستادهاند، و خورشیدی از...
من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشيار است…
صدای تو سبزینۀ آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن میروید
و در کدام بهار درنگ خواهی کرد و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
مرا به وسعت تشکیل برگها ببرید
و من مسافرم ای بادهای همواره…