با ما همراه باشید

به وقتِ شنیدنِ شعر

غزلی از سمانه کهربائیان

غزلی از سمانه کهربائیان

سمانه بودم و عشقت سمندر از من ساخت

سیر تحول شعر فارسی در دهه‌های پس از انقلاب ماجرای جالبی است شایسته‌ی واکاوی‌های فراوان. افول تدریجی قالب‌های درخشان نیمایی و سپید به سطح یاوه‌نویسی به معنای دقیق کلمه از سویی، و برآمدن دوباره‌ی قالب‌های کهن با روح مدرن نیمایی از سوی دیگر جای تحلیل‌های گوناگون دارد. اگر روزگار مجال بدهد در بحث از نسل پساانقلاب و جهان‌نگری‌شان کم‌وبیش به تفصیل به این موضوع خواهم پرداخت. در این احیاء قالب‌های کهن در عین گذار قطعی از دید سنتی، شعر برخی شاعران زن جایگاه خاصی دارد (درباره‌ی زنان شاعر فارسی‌زبان بنگرید به اینجا). یکی از نمونه‌های چشمگیر نسل پساانقلاب از این جنبه، سمانه کهربائیان و دو دفتر شعر “ولی به این دیری” و “التیام” است. شعر سمانه کهربائیان پشتوانه‌ی فرهنگی محکمی دارد؛ ریشه‌ای عمیق در سنت ادبی‌مان و گفتگویی مدام با شعر معاصر. طبع او روان است و حساسیت زبانی‌اش سالم، از این رو می‌تواند چیره‌دستانه تعابیر امروزی و حتی گاه کاملاً عامیانه را با موفقیت کنار زبان ادبی بنشاند. بیانش تسخرآلود است و نگاهش به جهان سخت رندانه، به گونه‌ای که گاه تلخی‌ها و ترس‌ها را هم تبدیل به مضحکه می‌کند. شعرش حدیث نفس است اما حدیث نفسی که همدلی مخاطب را برمی‌انگیزد و از ماجراهای سیاسی و اجتماعی تا ماجراهای عاطفی و وجودی را در ذهنش بیدار می‌کند. سه شعر او را نقل می‌کنم چرا که باور دارم خود شعرها بهترین معرفی آنهاست:

 

1

مرا به رو شدن دست روزگار قسم

به رنجِ باختن و تلخی قمار قسم

 

قسم به سردی حلوا، سیاهی خرما

به ناتوانی این قوم سوگوار قسم

 

“به عزت و شرف لا اله الا الله”

روانه در پی تابوت بیقرار قسم

 

به لحظه‌ای که مرا توی گور بگذارند

به لحظه‌ای که بیارند پای دار قسم

 

قسم به ناظر اعظم، به چشم نامحسوس

“هزار و نهصد و هشتاد و چهار”بار قسم

 

به پرده‌های دریده، نقابِ افتاده

به جرمِ کشف شده، شرمِ آشکار قسم

 

به بازجویی طولانی توان‌فرسا

صدای ضجه‌ی هم‌نوع در کنار قسم

—

مرا بگیر در آغوش مهربانی خویش

که جان ندارم و یارا، به جان یار قسم

 

“قسم به جان تو خوردن طریق عزت نیست”

به زخمه‌های تو در ناله‌ی دوتار قسم

 

که تار تار دلم پاره شد ز هم پاشید

چو کوچه‌های عراقم، به انفجار قسم

 

ابوغریب منی، من غریب و عریانم

اسیر دست تو پیش سگان هار قسم

—

به من که دوزخ خویشم کمی محبت کن

به من که هیچ ندارم سر فرار قسم

(ولی به این دیری، ص 34-35)

 

2

هاله‌ی صورتی و نرمِ تنت

خفته در نازکی پیرهنت

 

بر سرت موی لطیف و تُنُکت

بر بناگوش گل یاسمنت

 

“بوی شیر از لب همچون شکرت”

دل‌فریبنده خطوط دهنت

 

پنجه‌ی نازک چون برگ گلت

پای بنهاده به فرش چمنت

 

پاکی غمزه‌ی تاجیک رُخت

کجی چشم خوش ترکمنت

 

لب ورچیده‌ی پرشکوایت

گریه‌ات، حالت دل‌دل‌زدنت

 

خنده‌ی خالص بی‌توضیحت

شوق بی‌شائبه‌ی زیستنت

 

همه خوب است و عزیز است ولی

نشود خانه در آغوش منت!

(التیام، ص 36)

 

3

چنین خوش است که آدم بدن نداشته باشد

به غیر روح در این پیرهن نداشته باشد

 

کمد شود شکمش تا غذا در آن بچپاند

رهد ز لذت خوردن، دهن نداشته باشد

 

کشو شود بطنش، بچه را در آن بگذارد

که شوق کاشتن و داشتن نداشته باشد

 

بتُن بریزد و سیمان کند تمام زمین را

خدا نکرده گل و یاسمن نداشته باشد

 

به انحراف نیفتد خطوط صاف و ردیفش

که انحنا و کمان و شکن نداشته باشد

 

نوای ساز نپیچد، صدای خنده نیاید

به غیر نوحه‌ی بیت الحزن نداشته باشد

 

اگر جسارت بیجا کند کسی و برقصد

مجال نشرش را مطلقاً نداشته باشد

 

شود جمیع عوالم همه مذکر و سالم

خوشا به حال جهانی که زن نداشته باشد

(التیام، ص 63)

 

ولی به این دیری

مجموعه‌ی غزل

سمانه کهربائیان

نشر فصل پنجم

 

التیام

سمانه کهربائیان

نشر فصل پنجم

 

منبع: mansurhashemi

 

 

برترین‌ها