خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند…
برایِ لودویگ فان بتهوون…
یک عاشقانۀ صورتیِ آرام…
و من چنان پُرم که روی صدایم نماز میخوانند…
نرم نرمک میرسد اینک بهار…
ما هیچ، ما نگاه…
ببین، دو بال بزرگ به سمت حاشیه روح آب در سفرند
فریادی شو تا باران وگرنه مرداران
من فکر میکنم هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم و سرخ…
چراغی در دست، چراغی در دلام… چراغی به دستام چراغی در برابرم. من به جنگِ سیاهی میروم. گهوارههای خستهگی از کشاکشِ رفتوآمدها بازایستادهاند، و خورشیدی از...