با ما همراه باشید

روانشناسی_روانکاوی

دربارۀ کارل گوستاو یونگ و روانکاوی تحلیلی

دربارۀ کارل گوستاو یونگ و روانکاوی تحلیلی

کارل گوستاو یونگ (Carl Gustav Jung) نامی است که همواره در کنار نام زیگموند فروید می‌آید. یونگ دومین روانکاو برجسته‌‌ پس از فروید، روان‌شناس، روانکاو، روان‌پزشک و بنیان‌گذار روان‌شناسی تحلیلی است. به خاطر دیدگاه‌ها، پژوهش‌ها و روش‌ روان‌درمانی که یونگ ارائه کرد نام او همواره در روان‌شناسی جاودان خواهد ماند در این نوشته شما را با این چهره‌ی سرشناس روان‌شناسی آشنا خواهم کرد.

کارل گوستاو یونگ

بیوگرافی و زندگینامه کارل گوستاو یونگ

کودکی کارل یونگ
کارل گوستاو یونگ در ۲۶ ژوئیه ۱۸۷۵ در کسویل سوئیس زاده شد. مادرش امیلی پرایسورک و پدرش پل آکیلیس یونگ نام داشتند. نخستین فرزند این خانواده در سال ۱۸۷۳ زاده شد اما چند روز بیش‌تر زنده نماند پس از آن کارل در این خانواده دیده به جهان گشود. خانواده‌ی یونگ خانواده‌ای مذهبی به شمار می‌آمد. مادرش فرزند کشیشی برجسته به نام سموئل پرایسورک بود پدر یونگ هم کشیش کلیسای پروتستان سوئیس بود. هشت عموی کارل گوستاو یونگ نیز کشیش بودند. یونگ در کودکی بیش‌تر در گورستان کلیسا به تنهایی بازی می‌کرد یا در جنگل پرسه می‌زد. هنگامی که یونگ ۶ ماهه بود پدرش به قلمروی کلیسایی برجسته‌تری در لوافن منصوب شد اما همزمان تنش و کشمکش میان پدر و مادرش بیش‌تر شد. امیلی زنی غیر عادی و افسرده بود که بیش‌تر وقتش را در اتاق خوابش می‌گذراند و می‌گفت که شب‌ها می‌تواند ارواح را در اتاق خوابش ببیند اما در طول روز حالت امیلی طبیعی می‌شد. یونگ به یاد می‌آورد که یک شب بدنی نامرئی با نوری ضعیف را دید که سرش را از تنش جدا کرده‌اند و در هوا شناور بود. یونگ مادرش را دوست داشت و بر این باور بود که او از یک سو زنی مهربان و دلسوز و از سوی دیگر مرموز و غیر عادی است. رابطه‌ی یونگ با پدرش بهتر از مادرش بود. یونگ کودکی درون‌گرا و تنها بود. هنگامی که به مدرسه می‌رفت با دو جنبه‌ی گوناگون از خودش آشنا شد و بر این باور بود که همانند مادرش دو شخصیت دارد.

شخصیت ۱: بچه مدرسه‌ای که در زمان حال زندگی می‌کرد و یک شهروند سوئیسی نوین به شمار می‌آمد. این شخصیت، برون‌گرا و اجتماعی است .

شخصیت ۲: شخصی که بیش‌تر در قرن ۱۸ زندگی می‌کرد. مردی باشکوه، ارزشمند و با نفوذتر از گذشته. این شخصیت درون‌گرا و به دنبال خودکاوی بود.

یونگ در آغاز هر دو بخش را جزئی از دنیای شخصی خودش می‌دانست اما پس از نوجوانی به بعد به این باور رسید که شخصیت ۲ بازتاب چیزی غیر از خود اوست که با احساسات و شهودهایی در تماس بوده که شخصیت ۱ آن‌ها را درک نمی‌کرد. یونگ در سال‌هایی که به آموزش و تحصیل مشغول بود شخصیتی درون‌گرا داشت و هنگامی که برای انجام کار و مسئولیت‌هایش آماده می‌شد شخصیتی برون‌گرا داشت. این نگرش شخصیتی تا هنگامی که دچار بحران میانسالی شد و دوره‌ی درون‌گرایی شدیدی را تجربه کرد در وی وجود داشت. هنگامی که یونگ ۱۲ ساله بود در سالن ورزش توسط پسری دیگر به شدت به زمین خورد و لحظه‌ای هوشیاریش را از دست داد. یونگ بر این باور بود که در این حادثه به طور غیرمستقیم او مقصر بوده است. سپس به این نتیجه رسید که‌ «دیگر ناچار نیست به مدرسه برود». از آن هنگام هر بار که به مدرسه رفت بیهوش شد. یونگ ۶ ماه را در خانه گذراند. پزشکان بر این باور بودند که یونگ دچار صرع شده است. یونگ تلاش کرد تا صرع خود را مدیریت کند و با ارادۀ خود توانست از سرگیجه و بیهوشی رهایی یابد.

تحصیلات کارل گوستاو یونگ
یونگ در آغاز باستان‌شناسی را دوست داشت اما به زبان‌شناسی، تاریخ و فلسفه نیز علاقه‌مند بود. سپس به پزشکی روی آورد و در سال ۱۸۹۵ توانست بورسیه‌ی رشته‌ی پزشکی دانشگاه بازل را دریافت کند. در سال ۱۸۹۶ پدرش درگذشت و فقر را برای خانواده‌اش بر جای گذاشت او در این سال‌ها به سختی زندگی می‌کرد اما دست از تحصیل و دانش‌اندوزی برنداشت. در سال ۱۹۰۰ دوره‌ی پزشکی را در دانشگاه بازل به پایان رساند. سپس به عنوان دستیار دکتر یوجین بلولر در بیمارستان بورگ هولزلی که از درمانگاه‌های وابسته به دانشگاه زوریخ بود آغاز به کار کرد. یوجین بلولر روان‌پزشکی بر جسته بود که بیش‌تر برای پژوهش‌هایش در زمینه‌ی اسکیزوفرنی و اتیسم شناخته شده بود. یونگ در سال ۱۹۰۳ پایان‌نامه‌ی خود را با عنوان «روان‌شناسی و آسیب‌شناسی پدیده‌های به اصطلاح نامعلوم» به چاپ رساند. او در سال ۱۹۰۵ استاد دانشگاه زوریخ شد اما پس از چند سال از این جایگاه کناره‌گیری کرد و زندگیش را صرف پژوهش و نگارش پیرامون یافته‌هایش در زمینه‌ی روان‌شناسی و روان‌پزشکی کرد.

ازدواج و زندگی یونگ
در سال ۱۹۰۳ یونگ با «اما راسچنباخ» دختر یک کارخانه‌دار ثروتمند سوئیسی ازدواج کرد. این ازدواج و مرگ پدر زنش خانواده‌ی یونگ را از نظر مالی تقویت کرد. با این‌که تحصیلات اما راسچنباخ محدودتر بود به پژوهش‌های همسرش علاقه نشان می‌داد و به عنوان دستیار یونگ در کارهایش مشغول به کار شد. در همین راستا اما راسچنباخ یونگ در نهایت توانست یک روانکاو برجسته شود. سرانجام یونگ به کمک همسرش روان‌شناسی تحلیلی را بنیان‌گذاری کردند. یونگ در طول ازدواجش روابط نامشروع نیز داشت. او با بیماران و شاگردانش روابط نامشروع برقرار می‌کرد که برخی از این روابط سال‌ها دنباله داشت. برای نمونه می‌توانیم از رابطه‌ی یونگ با سابینا اسپیلرین یاد کنیم. یونگ و اما ۵ فرزند داشتند. آگاته، گرت، فرانتس، ماریان و هلن.

رابطه یونگ و فروید
یونگ با دکتر یوجین بلولر که روان‌پزشکی برجسته بود همکاری داشت. پس از آن‌که بلولر به هیپنوتیزم علاقه‌مند شد کارهای فروید را دنبال کرد. او کتاب «مطالعات هیستری» نوشته‌ی زیگموند فروید و جوزف برویر را بررسی کرد. او نیز همانند فروید بر این باور بود که فرآیندهای ذهنی پیچیده می‌توانند ناخوداگاه باشند. برای همین از کارکنان بیمارستان بورگ هولزلی خواست پدیده‌های روانی ناخودآگاه و روان‌پریشی را مطالعه و در این زمینه پژوهش کنند. به همین خاطر کارل یونگ و فرانتز ریکلین از تکنیک تداعی واژه‌ها بهره گرفتند تا تئوری واپس‌رانی فروید را با یافته‌های روان‌شناسی تجربی آزمایش کنند. یونگ در سال ۱۹۰۶ کتابی به نام مطالعات انجمن تشخیصی به چاپ رساند و سپس نسخه‌ای از آن را برای فروید فرستاد اما آگاه شد که فروید پیش‌تر یک نسخه از این کتاب را خریداری کرده است.

یونگ و فروید رابطه‌ی دوستانه و عمیقی داشتند. این دوستی تا سال ۱۹۱۳ دنباله داشت. نخستین بار یونگ با زیگموند فروید در وین دیدار کرد و ۱۳ ساعت با یکدیگر گفت‌و‌گو کردند. آن‌ها برای ۶ سال با یکدیگر در زمینه‌ی درمان اختلالات روان‌شناختی و پژوهش پیرامون رفتار و فرآیندهای روانی انسان و ناخودآگاه همکاری کردند. کارل گوستاو یونگ در این دوران همانند فرزندی بود که از زیگموند فروید ارث می‌برد. اما از سال ۱۹۰۹ اندک اندک این رابطه‌ی دوستانه تیره شد. با گذشت زمان دیدگاه‌های یونگ در زمینه‌ی مسائل روان‌شناختی و ناخودآگاه نسبت به گذشته تغییر کرد او برخی از دیدگاه‌های فروید را پذیرفته بود اما نسبت به برخی دیگر از این دیدگاه‌ها رویکرد و نگرش خودش را داشت. یکی دیگر از مسائلی که رابطه‌ی فروید و یونگ را تیره کرد مربوط به خواهرزن فروید می‌شد. مینا برنیز خواهرزن فروید در سال ۱۸۹۶ پس از مرگ نامزدش با خانواده‌ی فروید زندگی می‌کرد و ارتباطی نزدیک با فروید داشت. کارل یونگ شایعاتی را پخش کرد که فروید با خواهرزنش رابطه‌ی نامشروع دارد. این شایعه‌پراکنی بیش از پیش رابطه‌ی یونگ و فروید را تیره کرد. اختلاف نظر یونگ و فروید در سخنرانی‌هایی که در دانشگاه‌ها می‌کردند روز به روز بیش‌تر نمایان می‌شد. چاپ کتاب «روان‌شناسی ناخودآگاه» از سوی یونگ زمینه‌ساز جدایی فروید و یونگ از یکدیگر شد. نامه‌هایی که یونگ و فروید در این زمان به هم می‌نوشتند نشان می‌دهد که فروید ایده‌های یونگ را نمی‌پذیرفته و آن‌ها را رد می‌کرده است. او پس از جدایی از فروید دوره‌ی سخت بحران میان‌سالی را آغاز کرد.

یونگ و مکتب روان‌شناسی تحلیلی
یونگ برای سال‌ها همراه و پیروی دیدگاه‌های روانکاوی زیگموند فروید بود. اما با گذشت زمان دیدگاه‌ها و تئوری‌های خود را در زمینه‌ی رفتار، فرآیندهای روانی، ناخودآگاه و اختلال‌های روان‌شناختی مطرح کرد و همین دیدگاه‌ها زمینه‌ساز اختلاف علمی و فکری فروید و یونگ شد. یونگ دیدگاه‌های گوناگونی مانند کهن الگوها (Archetypes)، پرسونا (نقاب – Persona)، آنیما و آنیموس (Anima and Animus)، سایه (Shadow)، انرژی روانی (Psychic Energy) را مطرح کرد. یونگ در سال ۱۹۱۳ برای این‌که دیدگاه‌ها و روش روان‌درمانی خود را متمایز کند از روان‌شناسی تحلیلی برای نام‌گذاری رویکرد خود نام برد و خود را یک روان‌شناسی تحلیلی نامید. او ادعا کرد که این روش می‌تواند کوشش‌های روانکاوی فروید و روان‌شناسی فردی آدلر را در برگیرد.

مرگ کارل گوستاو یونگ
یونگ در ۶ ژوئن ۱۹۶۱ در سن ۸۵ سالگی پس از یک بیماری کوتاه درگذشت. مراسم تدفینش در ۹ ژوئن برگزار شد و او در آرامگاه خانوادگی در کوسناخت سوئیس به خاک سپردند.

کتاب‌ها و آثار کارل گوستاو یونگ
کارل گوستاو یونگ تا هنگام مرگش دست از پژوهش و نگارش کتاب بر نداشت. از او آثار فراوانی به یادگار مانده است. فهرستی از کتاب‌هایی که یونگ نوشته در زیر آمده است:

روان‌شناسی ضمیر ناخودآگاه، تحلیل رویا، سمینار یونگ درباره‌ی زرتشت نیچه، انسان و نمادهایش، خودشناخته، انسان در جست‌و‌جوی هویت خویشتن، روان‌شناسی و علوم غیبی، روح و زندگی، ناخودآگاه جمعی و کهن الگو، روان‌شناسی و کیمیاگری، رویاها، زندگی‌نامه من، کتاب سرخ.

(منبع: mrpsychologist)

 

مکتب روان‌شناسی تحلیلی یونگ

در بررسی مفهومی شخصیت انسانی، با سه دسته پرسش روبرو هستیم
1ـ پرسشهای ساختاری : چه چیزهایی ساختار شخصیت را پایه گذاری می کنند؟
2ـ پرسشهای پویایی : این اجزا به چه نحوی دست به تعامل با خود و جهان بیرونی ذهن می زنند؟
3ـ پرسشهای رشد و تحول : چه منابعی انرژی شخصیت را ایجاد می کنند و باعث عملکردش می شوند؟
انرژی روانی چگونه در میان اجزای گوناگون شخصیت توزیع می شود؟
روانشناسی تحلیلی یونک می کوشد پاسخی روشن به این سوال ها بدهد.
روانشناسی تحلیلی یونک می کوشد پاسخی روشن به این سوال ها بدهد
در روانشناسی یونک شخصیت بطور عام روان (psyche) یا ذهن نامیده می شود
روان، تمامی افکار ،‌احساسات و رفتارهای آگاهانه و ناآگاهانه را در بر می گیرد.
کنش و عملکرد محتویات درون روان فرد، او را با محیط اجتماعی پیرامون همگام می کند

سه سطح کلی روان آدمی عبارتند از :
آگاهی consciousness
ناخودآگاه شخص personal unconscious
ناخودآگاه جمعی collective unconscious

آگاهی :
بخش اگاهی تنها قسمت ای از ذهن است که مستقیما برای خود فرد شناخته شده است و عملکرد آن با چهارکنش ذهنی قابل سنجش و مشاهده است :
فکر کردن ـ احساس کردن (داشتن عاطفه)ـ درک کردن(قدرت تشخیص) ـ بینش( فراست)
جهت گیری آگاهانه ذهنی هر فرد با دو نگرش کلی برون گرایی و درون گرایی یعنی سوق دادن آگاهی به سوی دنیای بیرون و عینی و یا سوق دادن آگاهی به سوی دنیای درونی و ذهنی صورت می گیرد.

Ego: ایگو، منیت یا آنچه که ما «من» می گوییم نامی است که یونگ برای تشریح ذهن آگاه استفاده می کند که متشکل از تمامی دریافتهای آگاهانه ، خاطرات،‌تفکرات و احساسات ما است .
ایگو دروازه بان قلمرو آگاهی است و تا زمانی که Ego وجود یک عقیده، احساس خاطره و یا ادراک را تصدیق نکند هیچ کدام نمی توانند به بخش آگاه آورده شوند.

ناخودآگاه شخص:

آن دسته از تجربیاتی که Ego از شناختن و یا تصویب آنها سرباز زده و به حوزه آگاهی راه نمی دهد سراز انباری در می آورند که یونگ از آن با عنوان ناخودآگاه شخص یاد می کند از قبیل مشکلات حل نشده ناسازگاری ها، عقده هاو…

ناخودآگاه جمعی:

مخزنی است که کهن الگوها یا آرک تایپ ها (Arche type)در آن جای گرفته اند کهن الگو به معنای مدل یا نمونه اصلی و اولیه است که طرح ها و دیگر چیزها از آن سرمشق گرفته اند کهن الگو ها جهانی هستند و در همه جا یکسانند یعنی تمامی افراد تصاویر و تجسمات یگانه ای را به ارث می برند مثلا هر نوزادی در هر نقطه از جهان یک کهن الگوی ما در را به ارث می برند این تصاویر از قبل آماده شده مادر بعدها در چگونگی رفتار مادر واقعی ادغام شده و در تجربیات و روابطی که طفل با مادر دارد تبلور می شود و از آنجاست که تفاوتهای فردی اشخاص در برداشتهایمان از کهن الگوی مادر بزودی آشکار می شود چرا که روشهای تربیتی مادران در یک خانواده با یک خانواده دیگر و یا حتی در مورد دو کودک دریک خانواده با هم اختلافاتی خواهد داشت.
برخی از کهن الگوها در حالت دادن به شخصیت و رفتارها از آنچنان اهمیتی برخوردار ند که یونگ با توجه ویژه ای به آنها پرداخته است و در واقع کلید واژه های درک مفاهیم روانشناسی یونگ هستند و عبارتند از:

1ـ نقاب (persona)
2ـ سایه (shadow)
3ـ آنیما / آنیموس (Anima/ Animus)
4ـ خویشتن (self)

نقاب یا ماسک

نقاب شخصیت آنچیزی است که شخص در انظار عمومی به نمایش می گذارد که الزاما خود او نیست شخصیتی است که مادر روابط شخصی و یا محیط های کاری خود به جامعه نشان می دهیم مثل رفتاری که یک مدیر در محل کار متناسب با وظایف و مسئولیتهایش از خود بروز می دهد یا رفتاری که یک دکتر در مطب خود در برخورد با منشی یا مراجعین از خود نشان می دهد
وجود پرسونا برای ادامه حیات و بقا امری ضروری است و پایه گذار اجتماع و زندگی اجتماعی ماست.
نقاب ، پلی است میان من و دنیای بیرون و به مانند سازشی است بین من واقعی و دنیا در واقع تطابقی کم و بیش آگاهانه با وضعیت زندگی است

سایه

سایه بیش از هر کهن الگویی اساس طبیعت حیوانی بشر را در بر دارد و مبدا بهترین و برترین جنبه های انسانی است سایه تاریکی درون آدمی است که الزاما جایگاه پلیدی ها و زشتی ها نیست در واقع سایه بدون احساس مسئولیت اخلاقی است نه خیر است و نه شر درست مثل حیوانات یک حیوان هم می تواند با مهربانی از فرزندش مراقبت کند و هم می تواند سبعانه شکار کند هر دو کار از او بر می آید اما برای انجام هیچ یک از آن دو اراده ای به خرج نمی دهد و همان کاری را می کند که باید بکند او «بیگناه» است کهن الگوهایی که از آنها خبر نداریم پتانسیل هایی که بالفعل نشده اند خصوصیاتی که آنها را می شناسیم اما انتخاب نمی کنیم همه در تعریف کهن الگوی سایه می گنجددر سیستم یونگ همه مسایل جنسی و غرایز حیاتی به طور عام اجزای کهن الگوی سایه هستند آنها برخاسته از حد فاصل میان دوران ماقبل انسانی و دوران پس از حیوانی ما هستند زمانی که نسبت به خود آگاه نبودیم.

آنیما / آنیموس

آنیما یا زن درون مرد (مادینه روان) جنبه زنانه حاضر در ناخودآگاه جمعی مردان و آنیموس یا مرد درون زن (نرینه روان) جنبه مردانه حاضر در ناخودآگاه جمعی زنان است آنیما و آنیموس هر دو ترکیبی از عوامل کهن الگویی و تجربیات شخصی ما از پدر و مادر است اولین نمود و تجلی آنیما غالبا بصورت فرافکنی صورت می گیرد هنگامی که مردی زنی را می بیند قلب او به تپش افتاده و عاشق می شود این پدیده فرافکنی آنیما است یعنی قدرت و کشش به طرف مقابل از درون می آید ما تصویر آنیمای خود را از درون به روی زن ای در بیرون فرافکن (project) می کنیم عکس این مطلب هم در فرافکنی آنیموس بروی مرد بیرونی صادق است.

خویشتن (self)

مرکز سازماندهی یک شخصیت کهن الگویی است که سلف نامیده می شود خویشتن کهن الگوی نظم ، سازماندهی و وحدت و یگانگی است مثل خورشیدی که در کانون منظومه تمامی کهن الگوهای دیگر قرار گرفته است به عبارت دیگر self کهن الگوهای دیگر را به طرف خود کشیده در مدار خود نگه داشته شخصیت را متحد و پیوسته کرده احساس از ثبات و استحکام و یکتایی به آن می دهد کسی که ناخودآگاه خویشتن (self) را نمی شناسد عناصر سرکوب شده ناآگاه خویش را در دیگران فرافکنی و تصویر می کند آنگاه ایشان را برای اشتباهات و خطاهای خود که شناسایی نکرده و متوجه آنها نشده است متهم می کند و شروع به انتقاد و عیبجویی از افراد می کند در صورتی که در تمامی این مدت جزئی از ناخودآگاه خود را افشا کرده پسشخص بجای پرتوافکنی بر روی دیگران با شروع به جستجوی دلایل در خود در نهایت با خود و مردم هماهنگی بیشتری پیدا می کند در واقع کهن الگوی خویشتن (self) یک عامل راهنمای درونی است در مقابل ego که عامل راهنمای بیرونی است مفهوم کهن الگوی خویشتن (self) مهمترین نتیجه ای است که یونگ از تحقیقات خود درباره ناخودآگاه جمعی بدست آورده است.

تعامل و کنش های متقابل در ساختار شخصیتی:

تمامی مفهوم های ساختاری یونگ بر یک دیگر اثر گذار بوده و عملکردهای متقابلی دارند
این تعامل ناشی از تضادهایی است که در هر بخش از شخصیت انسان وجود دارد :
درونگرایی در مقابل برونگرایی نقاب(persona) در مقابل سایه (shadow) زن درون مرد (Anima) در مقابل (Animus) ستیز آنیموس با آنیمای درون زن و…
در مقابل این کنش ها یونگ اصل جبران در روان را مطرح می کند جبران یعنی فراهم آوردن نوعی توازن و تعامل بین عناصر متضاد روان به عنوان مثال شخصی که در ذهنیت آگاه خود، Ego تاکید دارد که متفکر است به گونه ای ناخودآگاه از نوع افراد شهودی و حساس است این مکانیزم طبیعی از عدم تعامل روانی واختلال مشاعر در فرد جلوگیری می کند.

انرژی روانی ( libido)

انرژی است که شخصیت با کمک آن توان انجام اعمال خود را خواهد یافت انرژی روانی libido نامیده می شود که البته با مفهوم فروید از واژه libido بسیار متفاوت است یونگ برخلاف فرویدlibido را به مفهوم انرژی جنسی محدود نکرده بلکه مفهومی بسیار وسیع تر برای آن در نظر گرفته است در روانشناسی یونگ مفهوم انرژی روانی مترادف با اشتیاق، رغبت و اشتهاست در معنی عام خود مثل رغبت و اشتیاق برای فرونشاندن عطش تشنگی یا حس گرسنگی یا عواطف و احساسات پس libido بیانگر میل، اشتیاق، آرزو، نیت و اراده است برخلاف انرژی های فیزیکی معیارهای کمیتی برای سنجش انرژی روانیانسان در دست نیست.

ارزش روانی:

ارزش روانی مبنای سنجش و اندازه گیری مقدار انرژی است که عنصر روانی خاصی آن را مصرف می کند هنگامی که به عقیده و یا احساس ارزشی خاص قائل می شویم به این معنی است که این عقیده یا احساس برای تحت نفوذ در آوردن واداره رفتار فرد نیروی زیادی دارد که قادر است آن را اعمال کند فردی که برای زیبایی ارزش زیادی قائل است انرژی فراوانی را وقف دستیابی به زیبایی می کند پیرامون خود را با اشیای زیبا پر می کند به اماکن زیبا می رود حس زیباشناسی خود را زنگی کرده اگر بتواند به خلق آثار هنری می پردازد در مقابل کسی که ارزش زیادی برای زیبایی قائل نیست در عوض ارزش والایی برای قدرت قائل است عمده انرژی خود را به فعالیتهایی تخصیص می دهد که در نهایت در جهت نیل به قدرت باشند اندازه گیری «ارزش» انرژی روانی که در یک عنصر روانشناسی به مصرف می رسد بصورت نسبی امکان پذیر است به عنوان مثال اگر شخصی در طول هفته 30 ساعت را صرف پول در آوردن (در جهت نیل به قدرت) و تنها 1 ساعت را به لذت بردن از زیباییهای طبیعت و پرداختن به بخش زیباشناسانه خود اختصاص دهد قضاوت نمودن در مورد نسبت ارزشهای میان این دو فعالیت مشکل نیست البته باید توجه داشت که روان به عنوان سیستمی پویا و باز پیوسته در حال سنجش و ارزیابی و مبادله اطلاعات است و متناسب با تغییر میزان ارزش های روانی در طول زمان انرژی روانی تخصیص داده شده هم تغییر می کند.
(منبع: ravanshenasionline.persianblog.ir)

مطالب مرتبط

برترین‌ها