هر 3 روز یک کتاب
بریدههایی از رمان عالیجناب کیشوت

بریدههایی از رمان عالیجناب کیشوت
«من میخواهم که باور داشته باشم، و میخواهم دیگران هم باور کنند.»
«چرا؟»
«برای شادی و خوشبختیِ خود آنها.»
«برای این کار نوشیدن ودکا که بهتر از معتقد کردن آنهاست.»
«اثر ودکا زود زایل میشود. همین حالا از سر ما پریده است.»
«اعتقاد هم همینطور است.»
ص 26
تاریخ سالهای اخیر، سانچو، نشان میدهد که رفقای زیادی به دست دیگر رفقا سر به نیست شدهاند. من اشکالی نمیبینم که به تو دوست بگویم. دوستان کمتر سر همدیگر را زیر آب کردهاند.
ص 46
گوسفند حیوان احمقی است. هیچوقت نفهمیدم که چرا بنیانگذار ایمان تو، ما را با این حیوان مقایسه کرده است، آنجا که میگوید از گوسفندان من نگاهبانی کنید، آه، بله، شاید برای اینکه او هم مثل همۀ آدمهای نیک بدبین و کلبیمسلک بوده است_ آنها را به چرا برید، پروارشان سازید، تا آنکه روز خوردنشان فرا برسد. خداوندگار شبان من است. اگر ما گوسفندیم پس دیگر چرا باید به شبان خود اعتماد کنیم؟ او ما را از حملۀ گرگ در امان خواهد داشت، آه، بله، این درست، اما او اینکار را تنها بدان خاطر میکند که بعد بتواند ما را به قصاب بفروشد.
ص 51
پدر کیشوت اندیشید که در کندی رفتار فضیلتی است که ما آن را از دست دادهایم. برای مسافر حقیقی، روسینانته ارزشی بیش از یک هواپیمای جت دارد.
ص 103
آنچه مستمندان را بورژوا کرد، نه کمونیسم که انسانگرایی است، و همیشه پشت انسانگرایی سایۀ مذهب را میبینی_ سایۀ مذهب مسیح را و کیش مارکس را هم.
ص 123
زمان هرگز چیزی را ثابت نمیکند. عمر ما خیلی کوتاه است.
ص 124
پروردگارا، میخواهم انسان باشم، بگذار که اغوا شوم، مرا از شر سترونیام در امان دار.
ص 141
من سکوت صلح را به سکوتی که پس از پیروزی بر همهجا مستولی میشود ترجیح میدهم_ سکوتی است مثل سکوت همیشگی مرگ، آنهم نه مرگی خوب.
ص 159
فکر کن میلیونها انسان در فاصلۀ هر تیکوتاک ساعت میمیرند_ آدمکشها، دزدها، قاچاقچیها، مدیران مدارس، پدران و مادران خوب، مدیران بانک، پزشکان، داروسازها و قصابها، آنوقت جداً خیال میکنی خدا آنقدر بیکار است که تک تک آنها را عذاب دهد و به مکافات عمل برساند؟
ص 179
به نظر من آنها که همیشه شکست میخورند از ما به خدا نزدیکترند.
اگر نسبت به دیگران با بیرحمی عمل میکنند، در مورد خودشان هم همانقدر بیرحماند. وقتی آدم راه درازی را پشت سر گذاشته باشد، تنها چیزی که میخواهد این است که جایی قرار و آرام بگیرد و از همۀ جروبحثها خلاص بشود. دلش میخواهد بگوید که اعتقادی ندارم، اما میپذیرم و قبول میکنم.
ص 213
وقتی مجبور به پریدن در آب باشید آبهای ژرف امنتر است.
ص 239
بریدههایی از رمان عالیجناب کیشوت
منبع
عالیجناب کیشوت
گراهام گرین
ترجمه رضا فرخفال
نشر نو
مطالب بیشتر
1. بریدههایی از رمان سقوط اثر کامو
2. بریدههای از رمان مهمانیِ خداحافظی اثر میلان کوندرا
3. بریدههایی از رمان زوربا اثر نیکوس کازانتزاکیس
5. بریدههایی از جملات هاروکی موراکامی
-
پنجرهای برای لبخند به زندگی1 ماه پیش
جملههایی از کتاب «چهل نامۀ کوتاه به همسرم»
-
پنجرهای برای لبخند به زندگی1 روز پیش
ذن در جان شاعر نوشتۀ احمد شاملو
-
پنجرهای برای لبخند به زندگی4 هفته پیش
رفتارِ اپیکور در برابر مرگ
-
پنجرهای برای لبخند به زندگی5 ساعت پیش
رمان «به سوی آزادی» کازانتزاکیس و چند درس برای زندگی
-
پنجرهای برای لبخند به زندگی2 هفته پیش
گوش دادن به شرم؛ برنه براون
-
پنجرهای برای لبخند به زندگی6 ساعت پیش
جملههایی برای ادامه دادن…
-
لذتِ کتاببازی1 ماه پیش
نامهات رسید، دختر!
-
شعر جهان4 هفته پیش
شعری از پابلو نرودا برای «معصومه کریمی»