نوبلخوانی
نگاهی به رمانهای «خوشههای خشم» و «موشها و آدمها» نوشته جان استاین بک

نگاهی به رمانهای «خوشههای خشم» و «موشها و آدمها» نوشته جان استاین بک
در سال 1937 با داستان «موشها و آدمها» به میدان آمد. قهرمانان او دو کارگر مهاجر بودند: جرج که در رؤیای پسانداز درآمد هفتهای پنجاه دلارش، سیر میکند تا قطعه زمین کوچکی برای خود بخرد؛ و لنی غول مهربانی که دستهایش بسیار قوی و مغزش بسیار ضعیف است و پشت سر هم موشهای دوستداشتنی را با نوازش بسیار گرم و پر حرارتش میکُشد.
کارگری بدبین به رؤیاهای جرج میخندد: «صدها آدمو میبینم که توی جاده از کنار مزرعهها دارن میآن…و هر کدومشون یه تیکه زمین توی کلهشون دارن و هیچوقت هم هیچکدوم از اون خدا زدهها، اونو به دست نمیارن.» جرج به لنی میگوید:
«آدمایی مث ما که تو مزرعه کار میکنن، بیکس و کارترین آدمای دنیان. نه خونوادهای دارن و نه به جایی تعلق دارن. به یه مزرعه میان و کار میکنن و یه چیزی گیرشون میآد. بعدش میرن شهر و پولاشونو به باد میدن. از همون اولش میدونی که اونا دارن دمشونو برا یه مزرعۀ دیگه تکون میدن. هیچی ندارن که بهش امیدوار باشن… هیچکس رو تو این دنیا ندارن که بهشون محل سگ بذاره.» اما اسلیم کارفرما به نکتۀ خوبی اشاره میکند: « اونا یه ماه کار میکنن و بعدش ول میکنند و میزنن به چاک. هیچ وقت دیده نمیشه که کسی رو داخل آدم حساب کنن.»
هیچ زنی به داستان رنگ و جلایی نمیدهد، مگر زن هرزهای که به دست لنی_ هنگامی که او را با شور و شوق زیاد از حدّی در آغوش میفشارد، دچار خفگی میشود و میمیرد. فیلمسازان، پایان داستان را بسیار پسندیدند و فیلم موفقی از روی آن ساخته شد؛ منتقدان سینما، به فیلم جایزه دادند. اکنون استینبک شاید میتوانست از یاد ببرد که روزگاری فقیر بوده است.
اما او از یاد نبرد؛ بلکه برعکس، در «خوشههای خشم» (1939) حملۀ خود به کارفرمایان کشاورزی کالیفرنیا را دو برابر کرد. میلونها امریکایی و اروپایی مجذوب توصیفات «کمیک_تراژیک» او از خانوادۀ جاد شدند؛ افراد این خانواده مزرعۀ داست باول خود را در اکلاهما از دست دادند، باروبنهای را که نجات داده بودند در کامیون قراضهای ریختند و هزار و ششصد کیلومتر پُر از رنج و عذاب را طی کردند تا به کشتزارهای انگور کالیفرنیا برسند. در آنجا با «شرایط کاری» مانند گذشته روبرو شدند و همچون گذشته _ که روی زمینهای خشک، گرسنگیها کشیده بودند_ نومید و دلشکسته برجا ماندند.
کتاب، در سرتاسر کشتزارهای بوستن تا سالیناس موجی از خشم برانگیخت؛ سروصدای کشتکاران بلند شد که: وجود واسطههای سازمنیافته و ترس از فاسد شدن محصولات کشاورزی، آنها را درمانده کرده است، با این وصف پرداخت مزد بیشتر به کارگران مهاجر که غیرقابل اعتماد و بدون مهارتند آنها را خانه خراب میکند. همین بحث با شدت بیشتری، امروزه هم ادامه دارد و مبارزه برای ایجاد اتحادیه و انسانی کردن شرایط کار در این مزارع سرسبز با همان شدّت و حدّت سی سال پیش در جریان است.
منبع
تفسیرهای زندگی
ویل و آریل دورانت
ترجمۀ ابراهیم مشعری
نشر نیلوفر
صص 73-74
نگاهی به رمانهای «خوشههای خشم» و «موشها و آدمها» نوشته جان استاین بک
مطالب بیشتر
- آناباز سرودۀ سنژون پرس
- نگاهی به رمان طاعون اثر کامو
- در انتظار بربرها نوشته ج.ام. کوئتزی
- رمان خانوادۀ تیبو
- صد سال تنهایی کتاب شعر است
-
پنجرهای برای لبخند به زندگی1 ماه پیش
جملههایی از کتاب «چهل نامۀ کوتاه به همسرم»
-
پنجرهای برای لبخند به زندگی2 روز پیش
ذن در جان شاعر نوشتۀ احمد شاملو
-
پنجرهای برای لبخند به زندگی4 هفته پیش
رفتارِ اپیکور در برابر مرگ
-
پنجرهای برای لبخند به زندگی10 ساعت پیش
رمان «به سوی آزادی» کازانتزاکیس و چند درس برای زندگی
-
پنجرهای برای لبخند به زندگی2 هفته پیش
گوش دادن به شرم؛ برنه براون
-
پنجرهای برای لبخند به زندگی10 ساعت پیش
جملههایی برای ادامه دادن…
-
لذتِ کتاببازی1 ماه پیش
نامهات رسید، دختر!
-
شعر جهان4 هفته پیش
شعری از پابلو نرودا برای «معصومه کریمی»