نوبلخوانی
آشنایی با نلی زاکس و چند سروده از او

آشنایی با نلی زاکس و چند سروده از او
نلی زاکس در یک خانوادهٔ یهودی به سال ۱۸۹۱ در برلین بدنیا آمد. او تنها فرزند پدر کارخانه دارش بود، و در بهار سال ۱۹۴۰، در آخرین لحظات از چنگال نازیها رهائی یافت و به کمک یکی از دوستان با مادرش به سوئد گریخت. در آنجا نخست به آموختن زبان سوئدی پرداخت و سپس ضمن سرودن اشعار آلمانی، دست بکار ترجمهٔ آثار ادبی سوئدی به زبان آلمانی شد.
نلی زاکس از سال ۱۹۳۳ بر اثر تعقیب و شکنجه یهودیان دچار تشنج های شدید روحی و جسمی شد، و دو کتاب شعر نخستین وی زیر این تأثیر است.
نلی زاکس به جوائز ادبی بسیار نائل آمد، از جمله در سال ۱۹۶۶ جایزهٔ ادبی نوبل به او و (ساموئل یوزف)، شاعر اسرائیلی تعلق گرفت، بخاطر: آثار نمایشی که در آن سرنوشت اسرائیل به تصویر درآمدهاست.
نخستین کتاب شعرش _همچنانکه یاد شد_ به سرنوشت دردناک یهودیان اشاراتی مستقیم دارد و به نام «در خانههای مرگ» به سال ۱۹۴۷ در آلمان شرقی انتشار یافت. شعرهای وی به اغلب زبانهای زنده ترجمه شدهاست. نلی زاکس گذشته از شعر دارای آثار نمایشی نیز هست که برخی از آنها بصورت نمایشنامه های رادیوئی به اجرا درآمده است.
سرودههایی از او
باغ کودکی
آیا هنوز بیاد داری
– که من از آن تو بودم.
آنگاه که گیسوان من،
بوی نفسهای تو را میداد،
و شبنمین و مرطوب از اشکهای تو بود،
آنگاه که شور عشق تو هستی ام را فراگرفته بود.
اینجا و آنجا
اینجا و آنجا باید فانوس بخشایش را کنار ماهیان گذاشت،
جایی که قلابِ ماهیگیری بلعیده میشود
یا خفگی تمرین میشود.
آنجا ستارهٔ رنجها آمادهٔ خاموششدن است.
یا آنجایی که عاشقان یکدیگر را میرنجانند،
عشاقی که هماره در آستانهٔ مرگند.
همیشه
همیشه آنجایی که کودکان میمیرند
آهستهترین چیزها بیوطن میشوند.
شنلِ دردِ سرخیِ شامگاهی،
درونش جانِ تیرهٔ توکای سیاه،
شب شِکوه آغاز میکند
– بادهای کوچک بر فراز علفزارِ لرزان میوزند
تکههای نور در حالِ خاموششدند
و بذر مرگ را میپاشند
– همیشه آنجایی که کودکان میمیرند
چهرههای آتشینِ شب
بهتنهایی در راز خود میسوزند
– و چه کسی از رهنمایانی که فرستادگانِ مرگند باخبر است:
بوی درختِ زندگی،
فریادِ خروس که روز را کوتاه میکند
ساعتِ معجزهگرِ هراسِ خزان
– که در اتاقهای کودکان طلسم شده –
جریانِ آب در ساحل تاریکی
– خوابِ مستانه و طولانیِ زمان
– همیشه آنجایی که کودکان میمیرند
آینههای خانههای عروسکی خود را با نفسی میپوشانند،
و رقصِ کوتولههای انگشتی را
که ساتنِ خونینِ کودکانه به تن دارند،
دیگر نگاه نمیکنند؛
رقص ِ سکوت
ایستاده همچو جهانی در دوربین
که به ماهِ خفته مانندهاست.
همیشه آنجایی که کودکان میمیرند
سنگ و ستاره و رویاهای بسیاری
بیوطن میشوند.
4)
به هنگامی که نَفَس
کلبهی شب را برپا میکرد
و در جستجوی وزرشهای خانهی آسمانی خود
راهی شده بود
و به هنگامی که تن،
این تاکستان رگهای بریده
خُمهای سکوت را لبریز کرده بود
و چشمها در نوری بینا
فرو میرفتند
در آن هنگام که هر کسی در راز خود
تبخیـر میشد
و هر چیز را تکراری از سر گذشته بود –
تولد
تمام نردبانهای معراج را بر ارگهای مرگ
گامبهگام به جانب آسمان میخواند
در آن هنگامه بود که
فانوس ابر و باد و باران
آتش زمان را روشن کرد –
ماسه های سینایی
زمانی که مرگ را پذیرا شدید
چه کسی کفش های شما را از ماسه ها خالی کرد؟
ماسه هایی که پسران موسی را به سرزمینشان بازگرداند؟
ماسه های سفر خستگی ناپذیرشان را؟
ماسه های داغ صحرای سینایی را؟
ماسه هایی که با نغمه های چکاوک ها در آمیخته؟
ماسه هایی که با پر پروانگان پیوند خورده؟
ماسه هایی که با غبار مارها عجین شده؟
ماسه هایی که با پندهای سلیمان در هم تنیده است؟
آه ای انگشتهای صمیمی
که ماسه ها را از کفش مردگان خالی کردید
تردید مکنید:
فردا شما نیز غبار خواهید بود
در کفش های کسانی که پس از شما خواهند آمد.
منابع fa.wikiquote و irannaz و forum.persiantools
علت دادن جایزۀ نوبل به نلی زاکس:
«به خاطر دراماها و اشعار برجسته اش و تصویری قابل لمس در تفسیر سرنوشت اسرائیل.»
منبع fa.wikipedia
شاید دوست داشته باشید
- آناباز سرودۀ سن ژون پرس
- معرفی نادین گوردیمر و جملاتی از او
- داستان زشت ترین زن دنیا از الوگا توکارچوک
- آشنایی با آثار اولین برنده جایزۀ نوبل
- تحلیل رمان بیگانه اثر کامو
آشنایی با نلی زاکس و چند سروده از او
-
لذتِ کتاببازی1 ماه پیش
نامهات رسید، دختر!
-
شعر جهان4 هفته پیش
شعری از پابلو نرودا برای «معصومه کریمی»
-
تحلیل داستان و نمایشنامه4 هفته پیش
نگاهی به رمان «بچهآهو» اثر ماگدا سابو
-
موسیقی بی کلام2 هفته پیش
«نازنینِ ناتمام» اثر مزدافر مؤمنی
-
موسیقی بی کلام1 ماه پیش
ما هیچ، ما نگاه…
-
تحلیل نقاشی4 هفته پیش
نگاهی به چند نقاشی پل سزان
-
به وقتِ شنیدنِ شعر1 ماه پیش
«ارغوان» شعر و صدا: هوشنگ ابتهاج
-
موسیقی بی کلام2 هفته پیش
نرم نرمک میرسد اینک بهار…