با ما همراه باشید

مصاحبه‌های مؤثر

قمر آریان از دکتر زرین‌کوب می‌گوید

قمر آریان از دکتر زرین‌کوب می‌گوید

قمر آریان از دکتر زرین‌کوب می‌گوید

قمر آریان از دکتر زرین‌کوب می‌گوید

«کافه کاتارسیس» به نقل از «هایپرکلابز»:

در شهر مشهد متولد شد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه و دانشسرای مقدماتی را در مشهد و قوچان گذراند و بعدها برای ادامه تحصیل به تهران آمد. بعد از اخذ لیسانس در سال ۱۳۳۷، رساله دکتری خود را به عنوان چهره مسیحیت و تاثیر آن در ادب فارسی گرفت. در سال ۱۳۳۲ با دکتر عبدالحسین زرین کوب ازدواج کرد که حاصل آن ، یک عمر زندگی سراسر علاقه و عشق، تحقیق، تالیف، پژوهش و سفرهای علمی بود. از آثار ایشان می توان به شرح حال و نقد آثار کمال الدین بهزاد، ترجمه کتاب شرق نزدیک در تاریخ نوشته پروفسور هیتی، ترجمه کتاب جهان اسلام نوشته دانشمند آلمانی پروفسور اشپولر و ترجمه آثار نویسندگان مختلف اروپا از جمله گی دوموپاسان، ادگار آلن پو، اسکار وایلد و آندره ژید اشاره کرد.

 

شما در دانشگاه شاگرد استاد فروزانفر بودید. چه تفاوتی بین گذشته و حال دانشگاه می بینید؟

دانشگاه الان که دانشگاه نیست. فروزانفر فردی استثنایی بود، به طوری که جلسات درس او هیچ غایبی نداشت. اگر کسی یک جلسه از کلاس درس او غیبت داشت، چنان ضرری می کرد که در هیچ کتابی نمی توانست جبرانش کند. وقتی راجع به عطار صحبت می کرد، عصاره کار عطار را می گفت. تمام آثار عطار را زیرورو می کرد. از شرح حال و آثار تا نقد تمامی کتابهایش. ما از روی آنچه او می گفت نت برمی داشتیم. او نابغه ای از شهر کوچک بشرویه بود. در حوزه درس ادیب نیشابوری درس خوانده بود؛ جایی که تمامی افراد اهل علم و درجه یک در آن درس می خواندند. او اشعار بسیاری را از حفظ داشت. زمانی عده ای برای زیارت به مکه مشرف شده بودند. بالای قبر حضرت رسول (ص) یک بیت شعر بود که هیچ کس نمی توانست آن را بفهمد. همه از هم سوال می کردند که این چیست، فروزانفر جلو آمد و گفت این قصیده از برده بوسیری از شاعران عرب است و نه تنها آن بیت بلکه ۲۰ بیت از شعر را شروع به خواندن کرد. تمامی اعراب و ایرانی ها متعجب به هم نگاه می کردند. من و شوهرم به مدت ۳ماه با استاد فروزانفر همسفر بودیم. وقتی در کنگره مستشرقین شروع به صحبت کرد، همگان معترف بودند که همه جا ایشان اسباب سرافرازی ایرانیان است.

از ازدواجتان با دکتر زرین کوب بگویید؟

من در دانشکده ادبیات فارسی با دکتر زرین کوب آشنا شدم. ایشان سال پیش از آن هم به دانشگاه آمده بود، اما دوباره برگشته بود. چون آن زمان قوای متحدین در ایران بودند و شهر خیلی شلوغ بود. ما هر دو آن سال اسم نوشته بودیم. او شاگرد فوق العاده ای بود. من هم شاگرد نسبتا خوبی بودم. همیشه شاهد بودم که بسیاری از مسائل را از اساتید بهتر می دانست. من در درسهایم از او کمک می گرفتم.

در بیشتر دروس ما با هم همکلاس بودیم حتی در دوره دکتری. زمانی دیدم که خیلی به او احتیاج دارم، برای این که هزار مساله بود که من می خواستم بدانم و تنها او می دانست. وقتی از من خواستگاری کرد، قبول کردم و همراه با هم به مشهد پیش پدر و مادرم رفتیم. وقتی به پدرم گفتم آقای عبدالحسین زرین‌کوب که اهل علم و مطالعه است از من چنین خواهشی کرده است، پدرم گفت: من مقالات ایشان را خوانده ام. ایشان باید پیرمرد باشد. گفتم: ایشان فقط ۳۰ سالشان است. پدرم گفت: نویسنده این مقاله ها پخته تر از آن است که ایشان نشان می دهند. همه این را می گفتند. بسیار مودب و باوقار بود. من و دکتر در سال ۱۳۳۲ ازدواج کردیم و همراه با او سفرهای متعددی رفتیم.

متعجبم که او با این همه دید و بازدید، این همه مسافرت و مطالعه و تحقیق، بیش از چهل، پنجاه کتاب درجه یک و حدود ۴۰۰ مقاله فوق العاده تالیف کرد. آخرین کتاب ایشان که در ۵۰ سالگی نوشت، کتاب «تصوف در ایران» است که بتازگی آقای کیوانی آن را از روی ۸ کنفرانس انگلیسی دکتر که در امریکا برگزار شده بود، ترجمه کرده اند. به خاطر می آورم که وقتی دکتر کتابی را در دست می گرفت، آن را زمین نمی گذاشت تا تمام می شد.

از سفرهایتان که همـــراه با دکتر می رفتید بیشتر صحبت کنید؟

به کشورهای عربی، اروپایی، هندوستان و لبنان سفر کرده ام.

در کنگره مستشرقین هند هم شرکت کردید؟

کنگره مستشرقین هر چهار سال یکبار برگزار می شود. محققان در یک جا جمع می شوند و راجع به کارهای تحقیقاتی شان با هم صحبت می کنند. آن سال در دهلی نو برگزار شد. از ایران هم عده ای از جمله دکتر زرین کوب، فروزانفر و من به عنوان نماینده فرهنگ و هنر شرکت کرده بودیم. در کنگره مستشرقین همه چیز دقیق و حساب شده بود و اصلا بریز و بپاش وجود نداشت. می گفتند مملکت ما، مملکت فقیری است، ما نمی توانیم اسراف کنیم و چه خوب از عهده برآمدند. زبان فارسی در هند تا حدی عمومیت داشت. وقتی برای خرید به مغازه ای رفتم تا فروشنده فهمید که ما ایرانی هستیم، گفت: تا تریاق از عراق آرم مار گزیده مرده باشد او شعری از سعدی را خواند و گفت که شعر را از پدربزرگش یاد گرفته است. بسیاری از رجال سیاسی هند هم شعر فارسی از بر بودند که وقتی می شنیدیم احساس هموطنی می کردیم.

این اواخر بزرگداشت استاد عبدالحسین زرین کوب در زادگاهش بروجرد برگزار شد. می خواهیم جزییات این مراسم را از زبان شما بشنویم.

من تازه از بستر بیماری بلند شده بودم که تلفن کردند و گفتند شما باید در این مراسم حضور داشته باشید. بروجرد، آن بروجرد زمان حیات دکتر زرین کوب نبود و به کلی عوض شده بود. آن زمان وقتی در را باز کردیــم، بیرون تمام جنگل بود؛ اما امروزه ساختمان ها و خانه های آهنی مثل تهران دیگر جایی برای نفس کشیدن نگذاشته اند. در بزرگداشت خیلی صمیمیت وجود داشت و خیلی خوب برگزار شد.

استاد همیشه آرزو داشت کتابی درباره حضرت علی( ع) بنویسد. سرانجام این کتاب به کجا رسید؟

این کتاب را به همراه خیلی دیگر از کتابها از دانشکده ادبیات دزدیدند. دکتر این کتاب را به توصیه استاد مطهری نوشتند. زمانی که استاد به منزل ما آمد، دقیقا همین جا که شما نشسته اید، نشست و گفت به‌تازگی کتابی بر ضد اسلام و تاریخ آن نوشته اند. بهتر است شما مقاله ای در رد آن بنویسید. دکتر گفت اگر من بنویسم، یک کتاب می شود. و چنین هم شد. اما چه فایده که کتاب را دزدیدند. یک روز شخصی به منزلمان تلفن کرد و گفت این کتاب را در اختیار دارد و در ازای ۴ میلیون تومان پس می دهد. دکتر گفت من پول ندارم. شما آن کتاب را چاپ کن با نام خودت و هرچه داشت برای خودت.

از استاد شهید مطهری گفتید. از این دوستی بیشتر صحبت کنید؟

استاد مطهری اول با برادرم آشنا بود. ایشان از دانشگاه سوربن دکترای فیزیک داشت. اما پس از آشنایی با شهید مطهری، عرفان می خواند. یک روز همراه با برادرم پیش دکتر آمدند و این طوری با هم آشنا شدند. هنوز انقلاب نشده بود که استاد مطهری به دکتر گفتند که آن کتاب را در مورد حضرت علی ( ع) بنویسند و معتقد بودند که مردم کتاب را می خوانند. استاد مطهری مرد بسیار خوبی بود. روشنفکر و اهل علم. در این دنیا امثال مطهری واقعا جایشان خالی است.

دکتر زرین کوب، جدااز شخصیت علمی ایشان، چگونه انسانی بود؟

پدرم همیشه می گفت: عالم شدن چه آسان آدم شدن چه مشکل! عالم شدن برای دکتر، با استعداد فوق العاده ای که داشت، کاری نداشت ؛ اما برای من انسانیت و شخصیت او مهم بود. همیشه به مادرش احترام می گذاشت، به تمامی برادرانش کمک می کرد و به فامیل من احترام می گذاشت. بارها دیده ام که موقع تلفن کردن به پدرش می گفت پدرجان شما چه حرفهایی را پای منبر یاد گرفتید که من باید دنبال آنها توی کتابها بگردم. هیچ وقت نزد دیگران اظهار وجـود نمی کرد. دکتر در نسل خودش استثنا بود. چه در اخلاق و کمال، چه در علم. او به زبانهای زیادی می توانست صحبت کند؛ انگلیسی، عربی، ایتالیایی، فرانسه و اسپانیایی را مثل زبان مادری صحبت می کرد.

او چهره شناخته شده ای در دنیا بود. درست است؟

دکتر در تمام کشورها شناخته شده است. در دایره المعارف اسلام و در ایرانیکا، مقاله های دکتر مورد استفاده قرار گرفته بود. ۳ فصل اول تاریخ کمبریج را ایشان نوشت.

مطالب بیشتر

  1. بخش‌هایی از کتاب پله پله تا ملاقات خدا
  2. خلاصۀ مبحث عشق، کدام عشق از دکتر زرینکوب
  3. نگاهی به آثار دکتر زرینکوب
  4. حدیث خوش سعدی: دکتر زرینکوب

برترین‌ها