با ما همراه باشید
Cafe Catharsis Birthday

نقد و بررسی کتاب

نقد کتاب ملکوت نوشتۀ بهرام صادقی

منتشر شده

در

نقد کتاب ملکوت نوشتۀ بهرام صادقی

داستان با جنی شدن آقای مودت، در یک شب نشینی اتفاق می افتد. در این جمع فردی وجود دارد که راوی وی را “نا شناس” معرفی می کند، و براستی خواننده از وی چیزی نمی داند. یک آقای منشی و یک مرد چاق و احتمالا راننده جیپ، با هم هستند که او (ناشناس) را به منزل دکتر حاتم می برند.

اینکه دکتر حاتم کیست، شاید در مراحل بعدی داستان بتوان بخوبی معرفیش کرد، ولی تا اینجای قضیه دکتری ضد بشر است و یا درون مایه هایی از یک عنصر مخرب، و به مصداق ” برعکس نهند اسم زنگی کافور” ، بعوض تلاش برای زنده نگه داشتن مریض در کسوت یک پزشک ، با تزریق کردن مواد سمی به آنان باعث مرگ زود هنگام در آنها می شود. دستیارانش را می کشد و از آنها صابون درست می کند. زنانش را خفه می کند؛ از جمله زن فعلی اش را، که قرار است امشب خفه کند. البته دکتر این اطلاعات را فقط با  نا شناس در میان می گذارد و اوست که این اسرار را مخفی نگه می دارد.

“ملکوت” یا کسی که ظاهرا همه راه ها به او ختم می شود ( شاید هم در اینجا نیز نشان از  براه انداختن آنان ، برای یک زندگی ابدی است و از این زاویه وی بشر دوست است است : مثل معنای لا یتناهی و آسمان  ابدیت و تقدس و این چیز ها )  منشی جوان است که تا حد پرستش مورد علاقه وی می باشد. ملکوت زنی است که دکتر حاتم قبلا نیز به او علاقه بسیاری داشته است. فعلا توضیح بیشتر برای ملکوت بماند برای بعد.

و اما نقطه بحرانی داستان تا اینجا یعنی آخر فصل اول، آقایی است که به عنوان مریض دکتر حاتم معرفی می شود و در فصل 2 از قول خودش ماجرایش را می شنویم. به اعتراف وی که از افرادی است که مشکل اساسی دکتر حاتم را تشکیل می دهد ، این شخص بطور داوطلبانه تمام اعضای بدنش را جهت بریدن و جدا کردن در اختیار دکتر حاتم قرار داده است (این باعث تعجب دکتر حاتم است، زیرا تا بحال هر کس که نزد وی آمده از وی خواسته دکتر حاتم میل جنسی را در وی تشدید نموده و یا عمرش را طولانی کند ، بگذریم از اینکه دکتر حاتم با تزریق آمپول ، مرگ زود رس آنها را سبب می شود).

در حال حاضر از این مریض عجیب ، تنها عضوی که باقی مانده دست راست اوست. شاید اگر برای نوشتن نبود آنهم تا بحال بریده شده بود؛ کسی چه می داند. شاید پس از نوشتن سرگذشت خویش دکتر بسراغ او آمده و این تنها عضو باقی مانده را نیز قطع خواهد نمود. فصل دوم خاطرات آقای ” م . ل ” است ( در فصل اول نیز از طرف دکتر حاتم به گذشته آقای م. ل اشاره رفته است). وی ملاکی است که در قصر خود اقامت داشته و به نظر می رسد آدم کتاب خوانی است . چرا ممیزه او از بین بقیه افراد یکی همین است (مطالعه) و دیگر اینکه وی میلی به زیستن ندارد. راستی چرا بیکباره خودش را راحت نمی کند؟ شاید جرئتش را ندارد و یا به دنبال مرگ بی دغدغه و آرام می گردد. وی پسرش را می کشد، و این اتفاق هنگامی رخ می دهد که می بیند پسر به مرحله ای رسیده که دیگر زندگی برایش مفهومی در بر ندارد (شاید از این جهت که بچه اش را فوق العاده دوست دارد او را می کشد). بعضی اوقات گمان می کند که بهتر است زندگی را دوباره از سر گیرد: ازدواج کند؛ فرزند بیاورد ؛ ولی چه کند که همه پل های پشت سر را خراب کرده است.

“م . ل.” خانه و کاشانه خویش را مختصر می کند و رو به “غرب”  شهر می آورد. این غرب، همین جا یعنی خانه دکتر حاتم است که در آن دکتر حاتم و “شکو”، نوکری که دکتر بدست خویش وی را لال نموده زندگی می کنند.

آقای میم لام، از بین تمامی وابستگان ، به مادر بیشتر دل بستگی داشته است . پدرش روزی هنگام شکار خود را می کشد ( گویا خودکشی یا بی میلی به زندگی در وی بشکل موروثی است).

در فصل چهارم این کتاب گفتگو از ساقی، زن زیبا و طناز دکتر است. وی ، همانطور که از آخر این فصل بر می آید با ” شکو” دیدار ها و هم آغوشی ها داشته است . بر گردیم به هدف روبرو شدن دکتر حاتم با این زن: او می خواهد وی را خفه کند. در این فصل سه دنیای متفاوت وجود دارد که به خفه کردن زن توسط دکتر حاتم می انجامد:

الف – دنیای انتقام : دکتر حاتم می خواهد زنش را به همراه  صدها انسان دیگر بکام مرگ بفرستد. چرا او این کار را می کند، می ماند برای فصول بعد و هنگامیکه او را کاملا شناخته ایم.

ب – وی را می کشد بخاطر عشق، عشقی از آن نوع که آغازی جدید است: وی با این کار می خواهد او را در ملکوت اعلا جای دهد. احتمالا زیبایی هایی که این دنیای خاکی برای درک و گنجایش دادن آن در خود بسی عاجز است.

ج – کشتن بخاطر خیانت ساقی به وی؛ ولی دیگر این نوع کشتن دوره اش سپری شده، چون قبلا دکتر حاتم ساقی را جهت رستگاری و بخاطر زیبایی اثیری (مقایسه کنید با زن اثیری هدایت در بوف کور) وی کشته است. ولی علیرغم تمام زرنگی هایش بالاخره از ساقی ” رودست “می خورده ، و این امر باعث می شود دکتر حاتم بگرید و احساس بیچارگی کند.

فصل 5 ، علیرغم آنکه از چم و خم زندگی دکتر حاتم ، آنطور که باید و شاید گره ای نمی گشاید ، زندگی آقای میم دال را بخوبی آشکار می کند: وی تصمیم گرفته است پس از روز ها و ماه ها و سال ها پشت سر گذاشتن زندگی پر ادبار و بد بختی که ناشی از نیامیختن با دنیای “رجاله ” هاست  به سمت آنها روی بیاورد. دندان هایش را مرتب مسواک بزند؛ مثل آنها بخورد، بپوشد و با زن معاشرت کند؛ و این نهایت آرزوی دکتر حاتم است؛ چه، همانطور که در فصول پیشتر گفته شد، م . ل . بخاطر موقعیت استثنائیش، یعنی فرق داشتن با بقیه برای دکتر حاتم مشکل بزرگی شده بود.

 اگر این سان پیش رود آقای م. ل. در دقایقی دیگر آمپول دکتر حاتم را در رگ خویش لمس خواهد کرد. نباید از نظر دور داشت که فقط یک جمله است که شاید صاعقه آسا و ناگهانی از دهان دکتر حاتم بیرون می آید که می توان در فصول باقیمانده از آن کمک گرفت و تیپ وی را تشریح نمود، آنجا که دکتر حاتم “شکو” فاسق زنش را می بیند خود دکتر حاتم است که حرف می زند”…آنوقت در آن ساعت های شوم و تاریک تنهایی و در آن ظهر گرم بی آب که ریگ بر تنت می کوبد همه همه لذت هایی را که از تن ساقی من چشیده ای پس خواهی داد”.

چون وضعیت آقای مودت ( فرد جن زده آغاز داستان) و دوستانش ناتمام ماند، لاجرم این فصل، دوباره بهمان فصل بر می گردد. مرد چاق از شنیدن داستان آمپول از زبان دکتر حاتم سکته می کند (این اتفاق را مرد ناشناس مدت ها پیش در کف بینی برای مرد چاق پیش بینی کرده بود) و این امر غیر طبیعی  نیست، بخصوص که توجه کنیم او مرد چاقی است و به قول ناقل داستان : ” سانت سانت راه می رود و غرق عرق می شود”.

و اما چگونگی آمدن دکتر: او در این وقت شب در این پیچ وا پیچ ها چه می کند؟ آیا راستی آمده است تا این افراد را ، بخاطر آنکه موضعی دوستانه داشته اند، از موضوع آمپول مرگ با خبر کند؟ به غیر از این چه نتیجه ای می توان گرفت؟ آیا به راستی در عقب ماشین او آقای ل. م . قرار دارد؟ پس چرا کسی به این موضوع پی نمی برد؟ از آقای ل . م. است پس چرا از شکو، نوکرش خبری نیست؟

تازه مگر قرار بود دکتر حاتم آقای ل. م . را ، آن هم در این وقت شب، آواره کند؟ به طور حتم آقای دکتر حاتم جسد ساقی، زنش را پشت ماشین داشته و دنبال جایی می گشته تا او را چال کند. وقتی از وی می پرسند چگونه باغ آنها را که از شهر محل سکونت دکتر حاتم نیز دور بوده پیدا کرده است، وی جواب می دهد که: “می دانستم”.

پس در این ارزیابی و نتیجه گیری فرض را بر آن می گذاریم که تصادفا در حین حمل جسد ساقی، مودت و دوستانش با دکتر حاتم بهم بر می خورند. حال موضوع باید طوری ماست‌مالی شود که در ضمن حاضرین از موضوع بوی نبرده و سپس دکتر موضوع آمپول مرگ را مطرح کند تا اندکی آنان را دست بیاندازد (هنگامیکه مودت می پرسد چرا به او آمپول نزدند، می گوید لزومی نداشت، چون محلولی که دکتر حاتم وارد معده او کرده، است که مودت، که قبلا به سرطان معده ” گل کلمی” دچار بوده حاکی از این واقعیت است که او دیر یا زود می میرد.

منشی جوان، علیرغم تزریق آمپول مرگ، اگر هم زنده می ماند، دست به خودکشی می زد ، چون در این بازی آموخته است که چه زندگی مضحکی را در این مدت پشت سر گذاشته است. در نهایت این حس که در منشی جوان پیدا می شود نوعی “تول دیگر” و یا رستاخیزی است که درست در مقابل رستاخیزی قرار می گیرد که برای آقای  م. ل. اتفاق افتاده است ( شاید نویسنده م. ل. را عمدا به این دلیل معرفی نکرده است که وی را از سایر افراد معمولی اجتماع تفکیک نماید). و اگر این موضوع را به عنوان رسالت دکتر حاتم در تمامی طول داستان فرض نمائیم، خواهیم دید که موضوع تزریق آمپول مرگ، آنقدر ها هم بی دلیل نبوده است. در این میان می ماند شخص نا شناس و ارتباطش با دکتر حاتم. این ارتباط را از اول تا آخر داستان مرور می کنیم.

1-     شخص نا شناس وارد مطب شده و دکتر می پرسد ” او کیست” و منشی جوان جواب می دهد ” او با ما آمده است” و دکتر می گوید” بنظرم آشناست ” ناشناس در چشم های دکتر عمیق می شود.

2-     هنگام خداحافظی دکتر رمز آمپول را تنها با او در میان می گذارد ، مضافا بر آنکه به او آمپول نمی زند ، چون عقیده دارد که به کمک او نیاز دارد. نتیجه اینکه نا شناس با دکتر حاتم همراه است. وی از خبر شنیدن اسراری که در دل دکتر حاتم است تعجب نمی کند، چون تمامی آنها را با خود همراه دارد. به عبارت دیگر وی برای خود دکتر حاتم دیگری است. هنگامیکه می خواهند مودت را نزد دکتر ببرند،

ناشناس عقیده دارد که کار اصلی دکتر از یک بامداد به بعد است ( پنداری در روز روشن، به علت وجود عناصر مزاحم، کار وی امکان پذیر نیست). احتمالا او عقیده دارد که معالجه یک بیمار وظیفه یک پزشک نیست، بلکه حق اوست. بهر حال به علت موانع و  معضلاتی که در اجتماع هست (فراموش نکنیم که داستان در سال 1340 ، یعنی اوج اختناق و سانسور) این فرد بهتر است و باید همان ناشناس باقی بماند، کما این  که دکتر حاتم در کسوت  فیلسوف یا شاعر یا روشنفکر آورده می شود. و بدین سان است که بقول جمال صادقی در “صد سال داستان نویسی” بهرام صادقی “راز” داستان جنایی ، مفهومی اسطوره ای می یابد.

(منبع: kooroshgholoomi.blogfa)

ادامه مطلب
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برترین‌ها