آدمها میآیند،
زندگی میکنند،
میمیرند،
و میروند.
امّا
فاجعۀ زندگی تو؛
آنهنگام آغاز میشود
که آدمی میمیرد
امّا نمیرود،
میماند،
و نبودنش در بودنِ تو
چنان ته نشین میشود،
که تو میمیری در حالی که زندهای،
و او زنده میشود در حالی که مرده است.
هوا سرد است
و من تازه از خواب جنگلهای کاج
به اتاق بازگشتهام
بخاری را از نفت پر کردهای
و اتاق را از تاریکی
حالا دستهای ما
آنقدر کوچک است و سرد
که در مشتی برف
ذوب میشود
ها کن!
بگذار روی چشمانم بخار بنشیند.
پیش از ذوب شدن
آخرین انگشتت،
بر چشمانم
طرحی از پرنده بکش!
از این زمستان تبر به دست بیزارم
و از دستهایی که
به سر بریدۀ کاجها
ستاره آویزان میکنند
کاش عیسی تابستان به دنیا میآمد
رودها،
سرنوشت آدمها را پی میگیرند.
شبی در دانوب
تصویر ماه میافتد
شبی دیگر در کارون
تصویر بمب
بااینهمه؛
هر شب،
کنار رود،
چه در دستت نارنج باشد
چه نارنجک
عشق خاصیت هجده سالگیست.
از دور میآیی
نگاهت میکنم؛
با وقار و با صلابتی
با آن بارانی مشکی
که نخواهد گذاشت
حسی از درونت بیرون بریزد
با کلاهی که میدانم
روی فکرهایت را خواهد پوشاند
و دستکشهای چرم سیاه
که گرمای تنت را
تنها برای خودت
نگه خواهد داشت
کلمات میریزند از قدمهایت
دهانت اما بسته است.
به هم که میرسیم
حرفی درنمیآید
خیابان همچنان خیابان میماند
و به انتظارهای بیهوده
میخندد.
با صفر جمع شدم،
فایده نداشت.
باز تنها خودم بودم.
خود را از او کم کردم
شدم یک آدم منفی،
با خط فاصلهای کنار اسمم،
که دست مرا تا منهای بینهایت میبرد
داشتم سقوط میکردم،
علامت ضربدر دستم را گرفت
و دستم را در دست صفر گذاشت:
حالا یک صفر درست و حسابیام.
یک روی سکه:
مردان قدرتمند
قصرها و طاقبستانها
تاجها و تختها
روی دیگر سکه:
ماده گرگی
که به آن سوی سکه
میخندد.
انتهای دایره نقطه است
انتهای نقطه چیست؟
شاید هیچ
منبع
نام تو زخم من است
آزاده طاهایی
نشر مروارید
مطالب دیگر
کافهکاتارسیس «هشتساله» شد هشتسال پیش بود که کافهکاتارسیس در فضای مجازی چشم به جهان گشود.…
رمانی نامهنگارانه دربارۀ همسر اول دیهگو ریورا، نقاش مکزیکی آیدا گلنسایی: النا پونیاتوسکا، روزنامهنگار و…
چرا حافظ پر آوازهترین شاعر جهان است؟ محمدجواد فرزان با اشاره به نکتهها و رازهایی…
نوروز بمانید که ایام شمائید... نوروز بمانید که ایّام شمایید! آغاز شمایید و سرانجام شمایید!…