دوستات میدارم بیآنکه بخواهمات.
سال گشتهگیست این
که به خود در پیچی ابر وار
بِغُرّی بیآنکه بباری؟
سال گشتهگیست این
که بخواهیاش
بیاینکه بیفشاریاش؟
سال گشتهگیست این؟
خواستناش
تمنای هر رگ
بیآنکه در میان باشد
خواهشی حتا؟
نهایت عاشقیست این؟
آن وعدهی دیدار در فراسوی پیکرها؟
ص 938
من تمامی مردگان بودم
مردهی پرندهگانی که میخوانند
و خاموشاند
مردهی زیباترین جانوران
بر خاک و در آب
مردهی آدمیان
از بد و خوب
من آنجا بودم در گذشته
بیسرود
با من رازی نبود
نه تبسمی
نه حسرتی
به مهر
مرا
بیگاه
در خواب دیدی
و با تو
بیدار شدم.
ص 836
به تو دست میسایم و جهان را در مییابم
به تو میاندیشم
و زمان را لمس میکنم
معلق و بیانتها
عریان.
میوزم، میبارم، میتابم.
آسمانام
ستارهگان و زمین
و گندم عطرآگینی که دانه میبندد
رقصان
در جان سبز خویش.
از تو عبور میکنم
چنان که تندری از شب
میدرخشم
فرو میریزم.
ص837
چه بیتابانه میخواهمت ای دوریات آزمون تلخ زنده به گوری!
چه بیتابانه تو را طلب میکنم
بر پشت سمندی
گویی
نو زین
که قرارش نیست
و فاصله
تجربهئی بیهوده است.
بوی پیرهنات
اینجا
و اکنون.
کوهها در فاصله سردند
دست
در کوچه و بستر
حضور مأنوس دست تو را میجوید
و به راه اندیشیدن
یأس را رج میزند
بینجوای انگشتانت
فقط
و جهان از هر سلامی خالیست
صص779-778
در غریو سنگین ماشینها و اختلاط اذان و جاز
آواز قمریی کوچکی را
شنیدم
چنان که از پس پردهئی آمیزهی ابر و دود
تابش تک ستارهئی.
آنجا که گنهکاران
با میراث کمرشکن معصومیت خویش
بر درگاه بلند
پیشانیی درد
بر آستانه مینهند و
باران بیحاصل اشک
بر خاک
و رهائی و رستگاری را
از چارسوی بسیط زمین
پای در زنجیر و گمکرده راه میآیند،
گوش بر هیبت توفانیی فریادهای نیاز و اذکار بیسخاوت بسته
دو قمری
بر کنگرهی سرد
دانه در دهان یکدیگر میگذارند
و عشق
بر گرد ایشان
حصاری دیگر است.
صص700-699
شکوهی در جانام تنوره میکشد
گویی از پاکترین هواهای کوهستانی
لبالب
قدحی درکشیدهام.
در فرصت میان ستارهها
شلنگانداز رقصی میکنم
دیوانه
به تماشای من بیا!
ص 445
طرف ما شب نیست
صدا با سکوت آشتی نمیکند
کلمات انتظار میکشند
من با تو تنها نیستم، هیچکس با هیچکس تنها نیست
شب از ستارهها تنهاتر است…
طرف ما شب نیست
چخماقها کنار فتیله بیطاقتاند
خشم کوچه در مشت توست
در لبان تو شعر روشن صیقل میخورد
من تو را دوست میدارم، و شب از ظلمت خود وحشت میکند.
ص 218
منبع
مجموعه آثار احمد شاملو
نشر نگاه
چاپ نهم
و من چنان پُرم که روی صدایم نماز میخوانند...
رمان «به سوی آزادی» کازانتزاکیس و چند درس برای زندگی آیدا گلنسایی: تسئوس، پادشاه آتن، به…
ذن در جان شاعر نوشتۀ احمد شاملو ذِن شاعر چگونه ذِنی است؟ ذنِ جانِ هایکوُسرا…
کافهکاتارسیس «هشتساله» شد هشتسال پیش بود که کافهکاتارسیس در فضای مجازی چشم به جهان گشود.…