لحظاتی با چند سرودۀ دکتر شفیعی‌کدکنی

لحظاتی با چند شعر زیبا سرودۀ دکتر شفیعی‌کدکنی

دیباچه

مثل درخت در شب باران، به اعتراف

با من بگو، بگوی صمیمانه، هیچ‌گاه

تنهایی برهنه و انبوه خویش را

یک نیم‌شب،

صریح،

سرودی به گوشِ باد؟

 

در زیر آسمان

هرگز لبت تپیدن دل را

چون برگ در محاورۀ باد

بوده‌ست ترجمان؟

 

«ای آنکه غمِگنی و سزاوار»

در انزوای پرده و پندار

جوبار را ببین که چه موزون

با نغمه و تغنّی شادش

از هستی و جوانی

وز بودن و سرودن

تصویر می‌دهد.

 

بنگر به نسترن‌ها

بر شانه‌های کوتهِ دیوار

زان‌سوی بیدها و چناران

آنک شمیم صبح بهاران.

 

بهتر همان که با من

خود را به باد و ابر سپاری

مثل درخت در شبِ باران.

تهران، 1345

 

پاسخ

هیچ می‌دانی چرا چون موج،

در گریز از خویشتن، پیوسته می‌کاهم؟

زان که بر این پردۀ تاریک،

این خاموشیِ نزدیک

آنچه می‌خواهم نمی‌بینم،

و آنچه می‌بینم نمی‌خواهم.

تهران، یازدهم مرداد 1346

 

 

قصد رحیل

من عاقبت از اینجا خواهم رفت

پروانه‌ای که با شب می‌رفت

این فال را برای دلم دید.

 

دیری‌ست

مثل ستاره‌ها چمدانم را

از شوق ماهیان و تنهایی خودم

پر کرده‌ام ولی، مهلت نمی‌دهند که مثل کبوتری

در شرم صبح پر بگشایم

با یک سبد ترانه و لبخند

خود را به کاروان برسانم.

 

اما

من عاقبت از اینجا خواهم رفت

پروانه‌ای که با شب می‌رفت

این فال را برای دلم دید.

ص 197

 

چشم‌روشنی صبح

در منزل خجستۀ اسفند

همسایۀ سراچۀ فروردین

با شاخه‌های ترد، بلوغ جوانه‌ها

باران به چشم روشنیِ صبح آمده‌ست.

زشت است اگر که من

_یار قدیم و همدم ِ همساغرِ سحر_

در کوچه‌های خامش و خلوت نجویمش

یا با جام شعر خویش

خوش‌آمد نگویمش.

دوازده اسفند 1345

ص 176

 

نورِ زیتونی

(سوک‌سرودی برای شهاب الدین سهروردی)

از حلب تا کاشغر

میدانی ظلمت بود

آن روزی

که تو خونِ واژه‌ها را با نور آغشتی،

تو سخنِ را سحر کردی

در سَحَر

دوشیزگی دادی.

 

آه!

عاشق را همیشه بغض این غم‌هاست،

که به قربانگاه فردای شقایق می‌برد،

ای سبز!

 

تو در ظلامی،

آنچنان ظالم

واژه‌ها را از پلیدی‌های تکرار تهی،

با نور می‌شستی،

(نور زیتونی که نه شرقی‌ست نه غربی)

لیکن ای عاشق!

بی‌گمان

گنجای آوازی چنان را

در جهان

بیهوده می‌جستی.

ص 504

 

شطح اول

با همین واژه‌هایی که هرگز

دعوی سحر و اعجازشان نیست،

 

مثلِ سار و قناری و قمری،

_که اگرچند پیغمبران‌اند_

آیه‌ای غیر آوازشان نیست.

 

بر من این لحظه وحی آمد از صبح،

کان که تو بودی در انتظارش

جز تو خود هیچ‌کس نیست، باری

دیگران گر ندانند این را،

بی‌گمان دیدۀ بازشان نیست.

ص 470-471

 

منبع

آیینه‌ای برای صداها

محمدرضا شفیعی کدکنی

نشر سخن

 

مدیریت

فریادی شو تا باران وگرنه مُرداران... احمد شاملو

Recent Posts

رمان «به سوی آزادی» کازانتزاکیس و چند درس برای زندگی

رمان «به سوی آزادی» کازانتزاکیس و چند درس برای زندگی آیدا گلنسایی: تسئوس، پادشاه آتن، به…

1 ساعت ago

جمله‌هایی برای ادامه دادن…

جمله‌هایی برای ادامه دادن...                      

2 ساعت ago

موسیقی و آواز شرق و جنوب خراسان

موسیقی و آواز شرق و جنوب خراسان

2 ساعت ago

ذن در جان شاعر نوشتۀ احمد شاملو

ذن در جان شاعر نوشتۀ احمد شاملو ذِن شاعر چگونه ذِنی است؟ ذنِ جانِ هایکوُسرا…

1 روز ago

کافه‌کاتارسیس «هشت‌ساله» شد…

کافه‌کاتارسیس «هشت‌ساله» شد هشت‌سال پیش بود که کافه‌کاتارسیس در فضای مجازی چشم به جهان گشود.…

3 روز ago

می‌خواهم با هرآنچه مرا در برگرفته یکی شوم…

می‌خواهم با هرآنچه مرا در برگرفته یکی شوم...

3 روز ago