خاطرات پروانهها: گزیدهی اشعار اشرف دالی
اشرف ابوالیزید، شاعر، رماننویس، روزنامهنگار و منتقد عرب است که در سال ۱۹۶۳ در شهر بنها در مصر بهدنیا آمد.
از این شاعر و منتقد مصریتبار که مهمترین سالهای زندگی فکری و هنری خود را با دغدغهی وطن و دور از او بهسر بُرده، تا کنون پنج مجموعهشعر با نامهای زمزمههای دریا (وشوشه البحر) ، صدفها (الأصداف)، خاطراتِ سکوت (ذاکره الصمت)، بر بند مرگ (فوق صراط الموت) و خاطراتِ پروانهها (ذاکره الفراشات) بهچاپ رسیده است.
در میان تمامی این مجموعههای شعری که تاکنون به زبانهای انگلیسی، اسپانیایی و ایتالیایی نیز ترجمه شدهاند توجه ویژهای به سرنوشت سرزمین مادری شاعر و نوسانات سیاسی_اجتماعی آن دیده میشود.
شاعر در حجم انبوهی از شعرهای خود کژفهمیها و نادانستگیهای سردمداران تمدن عرب را که منجر به هجرت او از دامان این مادر شده بیان میکند
و همواره از دور چشمی دارد بر این سرزمین پهناور و «نیل» که او را به خود میخواند.
«خاطرات پروانهها» (1390)، گزیدهای فارسی از مجموعههای نامبرده است، که در آن شعرهایی گردآوری شده است که «درد مشترک» شاعر را فریاد میزنند.
ترجمۀ این گزیده توسط خانم دکتر «نسرین شکیبی ممتاز»، انجام شده که پس از آن نیز، کتاب «وطنی در بیوطنی» (1394) گزیدهای از اشعار «نزار قبانی» را به مدد نشر «افراز» در اختیار علاقهمندان به «شعر جهان» قرار دادهاند.
بعد از بیست یا چهل سال
چه کسی آنجا خواهد بود
تا در تقویم جنگ
به میهمانی بهار برود؟
چه کسی آنجا خواهد بود
تا شمعی
میان عکسهای غمگین رفتگان
روشن نگه دارد؟
باد
استخوانهای پوسیدهی رفیقان رفتهام
را
در آسمان
میپراکند.
صبح
چونان غنچهای
چشمانش را به روی عشق میگشاید
و شکفته میشود.
در گلدان کوچک کنار پنجره
راز رویش نهالی
پنهان است
که آن سویتر
بر دامنهها
میشکفد.
هزار بال
برای پرواز گشود
و تنها با یکی پر
_آغشته به جوهر آرزوها_
بازگشت
تا مرثیهی هجرت خود را
بسراید.
5) ابری که از آن من نیست
ابری که
از پسِ قدمهایم میآید
در اندیشهی باران نیست.
_من مسافر سرزمینهای رنجم_
و او هنوز
در اندیشهی باران نیست.
مگر
تو را ببیند.
مطالب مرتبط
و من چنان پُرم که روی صدایم نماز میخوانند...
رمان «به سوی آزادی» کازانتزاکیس و چند درس برای زندگی آیدا گلنسایی: تسئوس، پادشاه آتن، به…
ذن در جان شاعر نوشتۀ احمد شاملو ذِن شاعر چگونه ذِنی است؟ ذنِ جانِ هایکوُسرا…
کافهکاتارسیس «هشتساله» شد هشتسال پیش بود که کافهکاتارسیس در فضای مجازی چشم به جهان گشود.…