هر 3 روز یک کتاب

چرا سقراط نوشتن را رد می‌کرد؟

چرا سقراط نوشتن را رد می‌کرد؟

«در میان آموزگارانی که از نوشتن سر باز زدند، سقراط کسی بود که با بیشترین قاطعیت خط و کتابت را رد می‌کرد […]. استدلال‌های سقراط در مخالفت با نوشتار فراتر از شکایتی علیه مرجعیت و تخصص هومر رفت […]. نوشتن تنها سایه‌ای بی‌صدا از گفتار بود، فنی که واژه‌ها را بدون آوا، تنفس و روح‌شان به بند می‌کشید. نوشتن تنها یک اختراع محیر‌العقول ماشینی بود؛ یک فناوری با معایبی بی‌شمار. نمی‌توانید از یک نوشته پرسش‌هایی بکنید که ممکن است پیش بیایند؛ واژه‌ها از زمینه‌ای که در آن گفته شده‌اند خارج می‌شوند که این می‌تواند آن‌ها را مستعد سوء‌تفاهم و خروج از کنترل مؤلف‌شان کند؛ واژه‌ها پس از مرگ گوینده‌شان باقی خواهند ماند و درنتیجه او قادر نخواهد بود برداشت‌های نادرستی را که ممکن است در آینده مطرح شوند رد کند.»

چرا سقراط نوشتن را رد می‌کرد؟

بریده‌هایی از کتاب جهان مکتوب

«آنا آخماتووا، شاعر روس، هرگز در هیچ فعالیت سیاسی‌ای شرکت نکرد و بااین‌حال پروندۀ او نزد پلیس به چیزی حدود نهصد صفحه می‌رسید. دانستن اینکه حکومت هرگز به او اجازه نخواهد داد که اشعارش را منتشر کند، مانع از این نشد که آخماتووا حتی در این دوران خطرناک دست از نوشتن بردارد.»

 

«نخستین رمان برجسته تاریخ ادبیات جهان توسط ندیمه‌ای نوشته شده که حدود ۱۰۰۰ میلادی در دربار ژاپن می‌زیسته. این ندیمه‌ی ناشناس، جهانی ادبی از تجیرها، بادبزن‌ها و اشعار ژاپنی آفرید که به هیچ متن مکتوبی پیش از خودش شباهت نداشت. داستان این رمان حول رابطه‌ای عاشقانه میان شاهزاده‌ای که از تاج و تخت محروم شده و زنی اشرافی می‌گردد که در روستا مخفی شده است.»

 

«شهرزاد شروع به قصه‌گویی کرد. قصه‌هایی از پادشاهان بزرگ و مردمان تیزهوش، از جانوران سخنگو و شیاطین مخوف، از گذرگاه‌های تاریک و ماجراجویی‌های شگفت‌انگیز، قصه‌های جادو، اخلاق و حکمت. شهرزاد کاری می‌کرد که وقتی سپیده سر می‌زند، داستانش ناتمام بماند. به این ترتیب، به او اجازه داده می‌شد تا روزی دیگر زنده بماند و پادشاه پایان قصه را بشنود. پادشاه به داستان‌ها گوش می‌داد و همان‌طور که شهرزاد می‌خواست گرفتار شده بود. شاه می‌خواست پایان هر داستان و آغاز داستانی تازه را بشنود و از موقعیتی نفس‌گیر به موقعیت نفس‌گیر دیگری برسد. شب‌هایی متوالی بدین منوال گذشت، با معاشقه‌هایی که به تعریف قصه‌هایی بی‌پایان ختم می‌شد. شهرزاد در امان بود، به‌شرط آنکه به گفتن قصه‌هایی ادامه می‌داد که دنباله‌شان به شب بعد می‌رسید. از اینجا به بعد سرنوشت او و تمام زنانی که در قلمرو باقی مانده بودند در گرو قدرت قصه‌گویی یک زن بود.»

منبع

جهان مکتوب

مارتین پوکنر

ترجمۀ علی منصوری

نشر بیدگل

 

مدیریت

فریادی شو تا باران وگرنه مُرداران... احمد شاملو

Recent Posts

و من چنان پُرم که روی صدایم نماز می‌خوانند…

و من چنان پُرم که روی صدایم نماز می‌خوانند...

1 ساعت ago

رمان «به سوی آزادی» کازانتزاکیس و چند درس برای زندگی

رمان «به سوی آزادی» کازانتزاکیس و چند درس برای زندگی آیدا گلنسایی: تسئوس، پادشاه آتن، به…

5 ساعت ago

جمله‌هایی برای ادامه دادن…

جمله‌هایی برای ادامه دادن...                      

6 ساعت ago

موسیقی و آواز شرق و جنوب خراسان

موسیقی و آواز شرق و جنوب خراسان

6 ساعت ago

ذن در جان شاعر نوشتۀ احمد شاملو

ذن در جان شاعر نوشتۀ احمد شاملو ذِن شاعر چگونه ذِنی است؟ ذنِ جانِ هایکوُسرا…

1 روز ago

کافه‌کاتارسیس «هشت‌ساله» شد…

کافه‌کاتارسیس «هشت‌ساله» شد هشت‌سال پیش بود که کافه‌کاتارسیس در فضای مجازی چشم به جهان گشود.…

3 روز ago