با ما همراه باشید

یادداشت سردبیر

پایانِ عاشقانۀ کوتاه من و شهرام شیدایی (شوالیۀ تاریکی)

منتشر شده

در

پایانِ عاشقانۀ کوتاه من و شهرام شیدایی (شوالیۀ تاریکی)

پایانِ عاشقانۀ کوتاه من و شهرام شیدایی (شوالیۀ تاریکی)

سال‌ها پیش وقتی «آتشی برای آتش دیگر» شهرام شیدایی را خواندم، عاشق فضای هذیان‌وار و رعب‌آور او شدم. در پشت کلمات سادۀ وی تجاربی خوفناک اما صمیمی بود از مالیخولیا، متلاشی شدن و انهدام انسان در برابر حقیقت ِ بی‌تخفیف مرگ. به نظرم شاعری یگانه‌ آمد با صدایی متفاوت؛ نام او را «شوالیۀ تاریکی» و «کافکای شعر امروز» نهادم اما این رابطۀ عاشقانه، سخت کوتاه بود و دیری نپایید. چون سروده‌های یکسونگرانۀ او انسان را تضعیف می‌کرد و ریشۀ شور و شادی‌اش را می‌خشکاند. جز شعر «تطهیر» _که در آن هم رنگی از تمسخر و ترس وجود دارد_ شعر شهرام شیدایی نه حتا توصیف «شکست باشکوه» بلکه نمایش رقت‌آور شکست انسانی ترس‌خورده بود که در تلۀ زمان افتاده و هیچ دریچه‌ای به نور نمی‌یابد و تسلیم می‌شود. نمایشِ جنون هدایت نشده‌ای که سیل‌آسا می‌تازد و تلی از ویرانی برجای می‌گذارد. هرچند او در مجموعۀ «سنگی برای زندگی سنگی برای مرگ» پیشاپیش از منغص کردن عیش مخاطبانش عذرخواهی “تمسخرآلودی” کرده است:

«من به خود هشدار می‌دهم که حقِ بدبینی را نمی‌توانم به دیگران تسری دهم

می‌توانم آن را تنها برای خودم داشته باشم

من به خود هشدار می‌دهم که شعر و ادبیات و هنر

بدترین تجاوزها را به مردم می‌کنند

آن‌ها مشغولند می‌خندند می‌گریند می‌خوابند بیدار می‌شوند

ادبیات متجاوز آن‌ها را گاهی بیدار می‌کند از خوابِ زنده‌گی

و آن‌ها جدیت‌شان را انگیزه‌شان را از دست می‌دهند

این بالاترین شکنجه است که باید آن را امروز بتوان طبقه‌بندی کرد

این بیماریِ قداستِ نویسنده بودن شاعر بودن

این بیماریِ قداستِ روشن‌فکری‌ست

من به خود هشدار می‌دهم که نویسنده‌ها به مردم خیانت می‌کنند و

باید دیگر خفه شویم

ادبیات مردم را فریب می‌دهد آن‌ها را به جاهایی پرتاب می‌کند

که نمی‌توانند برگردند

آن‌ها زحمت کشیده‌اند برای آن‌ها زحمت کشیده شده که فقط مشغول باشند

فراموش کنند چه اتفاق‌هایی افتاده و می‌افتد سرشان را پایین بیندازند و

کارشان را بکنند و

گاهی بروند رأی بدهند یا سرشان را بیندازند پایین و حتا رأی ندهند،

این‌ها همه پیش‌بینی شده شوخی نیست

گفتم چه‌قدر صندوق‌دارهای این فروشگاه بی‌ادبند

دوستِ ایرانیم دست و پایش را گُم کرد با تأثر گفت:

“نه! نه! زود قضاوت نکن، مسئله وقت است و سیستم

خیلی‌وقت‌ها این‌ها پوشک می‌گذارند و همان‌جا در شورت‌هایشان ادرار می‌کنند”

من به تو هشدار می‌دهم که برخورد من کمونیستی نیست

و مطمئنم که سرمایه و کار و استثمار را بهتر از من می‌شناسی یا می‌فهمی

من به خود هشدار می‌دهم که ادبیاتی که من کار می‌کنم

اگر آن صندوق‌دار بخواند کله‌پایش می‌کند

کارش را از دست می‌دهد و این بسیار غیرِانسانی است

 

ادبیات خیلی وقت‌ها تلخ است

من متاسفم برای این صندوق‌دار عزیز که نمی‌تواند در ادبیات خسته‌گی

در کُند»

آیا تجاوز به زندگی انسان‌ها و پرتابشان به جایی که نمی‌توانند از آن برگردند، تنها خاصیت شعر مدرن است؟ اینکه آنقدر ترس و بدبینی در آن‌ها بزرگ شود که دیگر نتوانند به چیزی پناه ببرند؟ حتا به هنر!

 آنچه که مرا از شهرام شیدایی دور می‌کند یکی، گرفتن امنیت روانی از مخاطب و «پیامبر ِویرانی بودن» وی و دیگری تک محتوا بودن اشعار اوست. وقتی شعرهای عاطفی و دردناک او را می‌خوانیم موضوعی جز مواجهۀ انسان با حقیقتِ ناچیزی خود و اضطرابِ زمان نمی‌یابیم. انسانی افتاده پای زمان که دارد از فرط بدبختی و تیره‌روزی خون بالا می‌آورد! 

می‌دانم هر شاعری برآیند زمانه، محیط و ویژگی‌های خانوادگی، فکری و عاطفی بسیاری است و شیدایی شاعری بود که مهلت نیافت تا مسیرهای بیشتری را تجربه کند. به حد وسع خود تصویرهایی بکر و با احساس به ما بخشید و گاهی تلطیفمان کرد، از او ممنونم اما وی با فضاهایی لاینحل و سوالاتی درگیر شد که حافظ هوشمندانه توصیه کرده بود پی جوابشان نباشیم «حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو   که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را». برای همین هم به بن‌بست رسید.  سوای اینکه شعر او از نظر «فرم هنری» نیز خیلی وقت‌ها در حد طرح‌هایی خام و تهی از شعریت می‌ماند و بیشتر شبیه بیانیه و شعارهایی فلسفی می‌شود. 

من ادبیاتی را دوست می‌دارم که به آدم‌ها قدرت، امید، آفتاب و انگیزۀ روییدن بدهد. ادبیاتی که دریچه‌ای  و آینه‌ای و سرشار از «حکمت شادان» باشد. ادبیاتی که اگر روایت‌گر «زمستان» است، حداقل سراغ «قاصد روزان ابری، داروگ» را هم بگیرد و آرزویی در سر بپرورد. ادبیاتی که هاتف و سروش در آن آمد و شد کند و یکسره خالی از شور لیبیدویی حیات نباشد. ادبیاتی تسلی‌بخش و دلسوز برای بشر.

 آنچنان که  «حافظِ کبیر» می‌گفت:

 « هان مشو نومید چون واقف نئی از سرّ غیب      

  باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور»،

 آنچنان که «احمد شاملو» می‌گفت:

 «فریادی شو تا باران      وگرنه مرداران»، 

آنچنان که «فروغ فرخزاد» می‌گفت: 

« من پشیمان نیستم

قلب من گویی در آن‌سوی زمان جاری است

زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد

و گل قاصد که بر دریاچه‌های باد می‌راند

او مرا تکرار خواهد کرد» 

 آن‌چنان که «سهراب سپهری» می‌گفت: 

«کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند

و بند کفش به انگشت‌های نرم فراغت

گشوده خواهد شد؟

کجاست جای رسیدن، 

و پهن کردن یک فرش

و بی‌خیال نشستن

و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف

 زیر شیر مجاور؟

و در کدام بهار درنگ خواهی کرد

و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

شراب باید خورد 

و در جوانی یک سایه راه باید رفت،

همین.

کجاست سمت حیات؟

من از کدام طرف می‌رسم به یک هدهد؟»

آنچنان که «قیصر امین پور» می‌گفت: 

«سراپا اگر زرد و پژمرده‌ایم 

ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم

چو گلدان خالی لب پنجره 

 پر از خاطرات ترک خورده‌ایم»،

آنچنان که « محمدرضا شفیعی کدکنی» می‌گوید:

 « حسرت نبرم به خواب آن مرداب

 کارام درون دشت شب خفته است 

 دریایم و نیست باکم از توفان

 دریا همه عمر خوابش آشفته است»، 

آنچنان که «هوشنگ ابتهاج» می‌گوید:

«آبی که برآسود زمینش بخورد زود   

دریا شود آن رود که پیوسته روان است».

من ادبیاتی را دوست می‌دارم که «چند ورقه مه»* می‌پیچد لای روزنامه تا «این وقت صبح» را به آدرس تمام انسان‌هایی پست کند که فکر می‌کنند فاصله‌ها را نمی‌شود برداشت. ادبیاتی که از گل‌هایی می‌گوید که در زیبایی زیاده‌روی می‌کنند و وقتی می‌خواهد رنج را به تصویر بکشد آن را به حبس شدن پروانه در لیوانی که در آن شراب خورده‌اند، تشبیه می‌کند. ** (از خدا دولت این غم به دعا خواسته‌ام)

اصرار بر عشق و ادبیاتی که انسان را شکوفا و سربلند و به بار نشسته می‌خواهد، هرگز به معنی ندیدن حقایق فاجعه بار این جهان و بی‌تفاوتی نیست. به قول «نادر ابراهیمی» در «یک عاشقانۀ آرام»: 

« من هرگز نمی‌گویم در هیچ لحظه‌ای از این سفر دشوار گرفتار ناامیدی نباید شد. من می‌گویم: به امید بازگردیم قبل از آنکه ناامیدی نابودمان کند.»

اگر شهرام شیدایی ما را به گریستن یکریز در برابر هستی، سپر انداختن و تمام عمر مرثیه‌ سرودن در برابر معجزۀ وجود فرا می‌خواند، هنوز شمس شعرهای مولانا بر تارک ادبیات تابان است و عشق را شاد و آدمی را رقصان می‌خواهد و نگین شعرهای خیام بر انگشتری فرهنگ گران‌سنگمان می‌درخشد. 

من که فکر می‌کنم پایان راهِ شعرهای “صرفاً مالیخولیایی” فرا رسیده است. آری، برای ساختنِ «واکسن روح»*** کمی زهر هم لازم است. کمی از سمِ همان بیماری. اما فقط کمی! اگر تمامش بشود زهر، کاری جز خشکاندن روح آدم‌ها و از پای درآوردنشان نخواهد کرد.

کوتاهِ کلام

« باید به هم زد با ظلمت

و به زندگی مفاهیم تمیزتری پوشاند

علیرغم زوالی که ذرّه ذرّه ما را قرض می‌گیرد و

 پس نمی‌دهد

علیرغم این دلقک که در دستانش 

توپ‌های تاریکی می‌گرداند»

 

* چند ورقه مه: مجموعه شعری از رضا جمالی حاجیانی

** اشاره به دو سطر از مجموعه شعر  «اَزِلیات» سرودۀ رضا جمالی حاجیانی

*** تعبیر از «فریده حسن زاده» (مصطفوی) است.

 

نویسنده: آیدا گلنسایی

پایانِ عاشقانۀ کوتاه من و شهرام شیدایی (شوالیۀ تاریکی)

پایانِ عاشقانۀ کوتاه من و شهرام شیدایی (شوالیۀ تاریکی)

مطالب بیشتر

1. شهرام شیدایی و اصالت یأس

2. سی سال سکوت در برابر شهرام شیدایی. چرا؟

3. اشعار شهرام شیدایی ترسیم دوست داشتنیِ وحشت

4. سروده‌هایی از شهرام شیدایی

5. عکس‌نوشته‌های اشعار شهرام شیدایی

6. نگاهی به مجموعه شعر آتشی برای آتش دیگر

 

پایانِ عاشقانۀ کوتاه من و شهرام شیدایی (شوالیۀ تاریکی)

 

 

 

برترین‌ها