با ما همراه باشید

احمد شاملو

سعید پورعظیمی: چرا باید از شاعرِ رندِ مرزگریزِ تابو شکن یک شازده کوچولوی معصوم ساخت؟

منتشر شده

در

سعید پورعظیمی: چرا باید از شاعرِ رندِ مرزگریزِ تابو شکن

سعید پورعظیمی: چرا باید از شاعرِ رندِ مرزگریزِ تابو شکن یک شازده کوچولوی معصوم ساخت؟

کاش شاملو فقط شعر عاشقانه و هستی‌شناسانه می‌نوشت

(گفت‌وگو با سعید پورعظیمی دربارۀ کتاب من بامدادم سرانجام)

(متن کامل)

 

بهنام ناصری: کتاب من بامدادم سرانجام مجموعه‌ای است از مقالاتی دربارۀ جهان شعری احمد شاملو با گردآوری سعید پورعظیمی؛ یا چنانکه هم او بر جلد کتاب آورده به «خواستاری»اش. در کتاب مقالات متعددی می‌خوانید از کسانی که اگر همت پورعظیمی نبود شاید هیچ‌وقت آثارشان در باب هیچ موضوعی در یک کتاب کنار هم نمی‌آمد. از آدونیس و مجید نفیسی و رضا براهنی گرفته تا نوری‌علا و احمد سمیعی‌گیلانی و احسان یارشاطر. از فتح‌الله مجتبایی و اسماعیل خویی و کریمی‌حکاک تا سپانلو و نعمت میرزاده و مرتضی کاخی و دیگران. کتاب را نشر نو با افزودن مقالاتی تازه نسبت به چاپ قبلی با نشر هرمس به تازگی منتشر کرده است. با سعید پورعظیمی دربارۀ این کتاب و نظرگاه تئوریکش در باب شعر معاصر گفت‌وگو کردم. 

 

         گفت‌وگو را با درنگ بر آنچه در «یادداشتی بر چاپ تازه» کتاب، انگیزۀ اصلی خود برای فراهم آوردن چنین مجموعه‌ای برشمرده‌اید، آغاز کنیم. از «عواقب هولناک پیراستن دامان بزرگان و نامداران از هر خبط و خطا» گفته‌اید؛ یعنی این کتاب آمده به زندگی و هنر شاملو نور بتاباند و شاملویی واقعی‌تر را نشانمان دهد. با این انگیزه در مقام «خواستار» مقالات کتاب، چه ساز و کاری در جمع‌آوری مقالات طراحی کردید؟ اصل را بر انتخاب فهرستی از آدم‌ها قرار دادید یا اینکه اول محورهای موضوعی مشخص شد و بعد بر اساس آن نویسندگان را در نظر گرفتید؟

·         همان‌طور که در مقدمۀ کتاب نوشته‌ام نخواسته‌ام مقالاتی در ستایش احمد شاملو قطار کنم. گاه یادنامه‌ها نه یادنامه که «بادنامه»اند؛ یعنی کاستی‌ها و خطاها و ضعف‌های کارنامۀ زیستی و فکری و علمی و سیاسی و فرهنگی شخص متوفی نادیده ‌گرفته می‌شود و یکسره به ستایش کارها و مکارم اخلاقی او پرداخته می‌شود. در مقابل، در پاره‌ای مجموعه مقالات یا ویژه‌نامه‌ها یا به تعبیرِ تازه باب‌شده «پرونده»ها فلان نویسنده و هنرمند و شاعر و سیاستمدار را در قعر درکاتِ دوزخ جای می‌دهند. برای ما اغلب جز سیاهِ مطلق و سپیدیِ محض ساحتِ دیگری وجود نداشته و ندارد. خواب‌های نادیده و رخدادهای غریبی که پدرانمان برای برخی شاعران ساخته‌اند از همین قِسم است. گویی هیچ دیّاری نمی‌تواند یا حق ندارد یک عمر در برزخ زندگی کند، در مرز سیاهی و سپیدی گام بزند یا بنا بر سرشت انسانی وسوسه‌مند باشد، خطا کند، در مفهوم دینی گناه کند، پشیمان شود؛ اما دوباره تکرار کند.

شاملو در حیطه‌های متنوعی کار کرده: شعر سروده، داستان نوشته، ترجمه کرده، روزنامه‌نگاری کرده، سردبیر بوده، کتاب کوچه فراهم کرده. صاحب‌نظرانی در این زمینه‌های متعدد با او همکاری کرده‌اند یا صلاحیت کافی دارند تا کار او و اوج و فرودهایش را تحلیل و  ارزیابی کنند؛ بنابراین، اول فهرستی از کسانی که کارشان را می‌پسندم و دوستشان می‌دارم تهیه کردم، فهرستی بلندبالا شد، بیش از صد و ده پانزده نفر. با شماری از آنها دوستی داشتم و دارم، به خانۀ ما آمده‌اند. مهمانشان بوده‌ام. با عده‌ای دیگر تا آن وقت حتی یک کلمه صحبت نکرده بودم، مثل سروش حبیبی و اسماعیل خویی و جلیل دوستخواه. بیش از سی نفر از نویسندگان کتاب در ایران زندگی نمی‌کنند. یافتن راه ارتباط با بعضی‌شان به‌دشواری میسر شد؛ اما هرچه بود کار به سرانجام رسید.

 

         کتاب من بامدادم سرانجام هم دربارۀ زندگی و شخصیت اجتماعی شاملوست، هم شعرش که مهم‌ترین جنبۀ از زیست فرهنگی اوست و هم کارهایی مانند ترجمه‌ها و روزنامه‌نگاری و… دیگر کارهای او. می‌خواهم پرسشی روشن دربارۀ رویکرد شما در مقام گردآورندۀ مقالات کتاب بپرسم. با وجود تأکیدی که بر پرهیز از قطعیت‌نگری و افتادن در دام تقابل «فرشته» و «اهریمن» گذاشته‌اید، عُلقۀ __قدری صریح‌تر اگر بخواهم بگویم دلدادگی__ شما به شعر شاملو از جمله در همان یادداشت آغازین کتاب، آشکار است؛ تا جایی که ابایی از ملقب کردن او به لقبی سرشار از حتمیت مانند «ملک‌الشعرا»ی سه دهه از شعر معاصر فارسی ندارید. این یگانه‌باوری از یک‌سو و انگیزۀ دیدن همۀ جنبه‌های شعر شاملو اعم از راهگشایی‌ها و بازدارندگی‌های او در شعر معاصر از سوی دیگر، کشاکشی طبیعی است که گردآورنده پیش روی خود میبیند. از این تجربه بگویید. این کشاکش را در رویارویی با مقالات تند انتقادی چگونه گذراندید؟ با احتساب اینکه شما بعد از گردآوری و بالطبع مطالعۀ دقیق مقالات، یادداشت آغازین را نوشته‌اید، آیا خواستید بگویید نظر منتقدان صریحِ شعر شاملو نظر شما نیست؟ مثلاً آنجا که اسماعیل خویی با ذکر مثال‌های متعدد از «خبط ‌و خطاهای زبانی شعر شاملو» سخن به میان می‌‌آورد، یا وقتی رضا براهنی آشکار از ایدئولوژی‌زدگی در شعر شاملو می‌نویسد و شاملو را شاعر شعرهایی تک‌صدایی می‌داند که راه هرگونه مشارکتی در شعر را به روی خواننده می‌بندند. آیا شاعر محبوبتان را بری از این ایرادها می‌دانید؟

·         شاید من اشتباه می‌کنم که او را «ملک‌الشعرای مملکت در دهه‌های چهل تا هفتاد» می‌خوانم؛ ممکن است کسی بگوید تو نمایندۀ کیانی که این منصب را به شاملو می‌بخشی؟ حق هم دارد بگوید. این یک نظر شخصی است. اما کسی شاعری دیگر در دهه‌های چهل تا هفتاد نام ببرد که به اندازۀ شاملو هم شعر درخشان سروده باشد، هم دارای جایگاه ادبی و سیطرۀ فرهنگی و شهرت و محبوبیت بوده باشد، هم جماعتی انبوه از پیروان و مقلدان حولش بگردند، هم سخنش برای بسیارانی از اهل کاغذ و دوات و گاه سِلاح فصل‌الخطاب بوده باشد، و هم به تعبیرِ محمد قائد «منتقدانی ملتزم رکاب» و «ائتلافی از رقیبان تلخکام و منتقدان سختگیر» در کنار و کمین داشته باشد. خیلی‌ها این را می‌دانند، می‌دانند شاعر بزرگی است؛ اما از او دل‌خونند، انکارش می‌کنند. گذشته از حاسدان و رقیبانش، کسانی او را به خاطر آن سخنرانی معروف در دانشگاه برکلی و دیدگاهش در باب موسیقی و آواز سنتی ایران و برخی از نوشته‌ها و سخنان سنت‌شکنانه‌اش برنمی‌تابند و می‌کوبند. فروغ و سپهری و اخوان هم شعرهای فوق‌العاده زیبا و گاه حیرت‌آوری سروده‌اند (هرچند آقای دکتر شفیعی‌کدکنی معتقدند شعرهای حیرت‌آور تنها از آنِ اخوان است!)؛ اما هیچ‌یک جایگاه شاملو را نداشتند. این را هم بگویم که «دامنۀ نفوذ و تأثیر»ی که از آن سخن گفتم در طول زمان مهم است نه در طول مثلاً پنجاه شصت سال. «دامنۀ نفوذ و تأثیر» فروغ و سپهری هم خیلی زیاد بوده است. ما اطمینان نداریم دویست سال آینده شاملو یا فروغ یا سپهری چه جایگاهی خواهند داشت. باید قرون را دید نه پنجاه شصت سال را.

 

شما  با صداقت و البته بزرگ‌منشی- تردید را به تعبیری از خود در کتاب مبنی بر «ملک‌الشعرا…» خواندن شاملو در شعر سه دهه از سده جاری، وارد دانستید و بحث در این باره از نظر من تمام شد؛ اما می‌خواهم باز گزاره‌های دیگری را -این بار در پاسخ‌تان به پرسش قبلی- دستمایه قرار دهم؛ اگرچه کسی نمی‌تواند منکر تعلق تعدادی از شعرهای درخشان صد سال اخیر به شاملو باشد اما آیا خودِ این صفتِ «درخشان» نزد سلایق مختلف نمی‌تواند مصادیق مختلفی داشته باشد؟ فارغ از مخالف‌خوانی‌های غرض‌ورزان و به قول شما «حاسدان» شاملو، جریان‌ها و شاعرانی هم بوده و هستند که شعرشان با زیبایی‌شناسی شعر شاملو همسو نیست. آنها استدلال‌هایی دارند. اختلاف بوطیقایی دارند. آیا می‌توان متمردین از جریان رایج شعر دهه چهل و پنجاه، فی‌المثل موج‌نویی‌ها و شاعران شعر حجم و شعر دیگر و شاعرانی جدا و مستقل از این جریان‌ها را که برای مثل شاملو و دیگران ننوشتن استدلال‌هایی داشته‌اند، تنها به سبب اینکه از آن به قول شما- «شهرت و محبوبیت» برخوردار نیستند، قطعا کم‌اهمیت‌تر دانست؟ پرسشِ شفاف‌تر اینکه شهرت و محبوبیت و انبوهی پیروان و مقلدان و … آیا می‌تواند شاعری را واجد صفت افضل کند؟ و در زمانه تردید‌ها و پایان قطعیت‌ها آیا صفت افضل و پسوند «ترین»، خاصه در عالم هنر و ادبیات، دیگر وجود خارجی دارد؟

·         بله، «تر» و «ترین» آزادی انتخاب در هنر را نفی می‌کند، ضد نگاه هنری است. هیچ قطعیتی در کار نیست. اهمیت شاعرانی که نام بردید یعنی یدالله رؤیایی و بیژن الهی و بهرام اردبیلی و پرویز اسلامپور و احمدرضا احمدی و هم‌قطارانشان در این است که کوشیدند در دایرۀ نوآوری نیمایی نوآوری‌های دیگری ارائه کنند. همچنان هم گروهی تلاش می‌کنند تا از فرم‌های موجود عبور کنند و به نظرم خیلی خوب است که این امکانات وجود دارد. ما قرن‌ها غزل و قصیده داشتیم و هنوز هم داریم؛ اما تحول در عصر معاصر شتابناک است. شاملو در کمتر از بیست سال، قالب تثبیت‌شده نیما را شکست و در زمان زندگی او و پس از مرگش کسانی می‌خواهند فرم شاملو را بشکنند، یعنی تعجیل در فرم‌سازی. انگار آنچه در هزار سال رخ داده حالا می‌خواهد در پنجاه سال رخ دهد و تلاش‌هایی است برای فرارفتن از فرم‌هایی که کلیشه شده است؛ بنابراین اینها اهمیت دارند؛ چون نیاز به فرم‌آوری را نشان می‌دهند؛ اما باید دانست لزوماً فرم نو حرف نو نیاورده. حرف‌ها تازه‌تر نشده. محتوا آنقدرها فرق نکرده که نیاز به فرم تازه و ضرورت قالب تازه آنقدر شدید باشد؛ اما همه مدام می‌خواهند رخت عوض کنند. یک جریان‌شناس اینها را بررسی می‌کند. اینها از نظر جریان‌شناسی شعر معاصر فارسی مهمند. اینکه اینها چرا به وجود می‌آیند، چه ضرورتی اینها را پدید آورده و پرسش‌هایی از این قبیل. این شاخه چرا بر آن درخت روییده است. مهم نیست میوه داده یا خشک شده. مهم این است که چرا روییده. نکته این است که اینها خودشان مبدعان قوالب بودند و تنها سرایندگانش، و این قالب‌‌‌های نو در کارهای معماران نخست خود محدود ماند. هر مانیفست به یک نام ختم شد، همان نامی که مبدعش بود. شعر موج نو اوجش کار احمدرضا احمدی است و اوج شعر حجم کارهای یدالله رؤیایی است. سرایندۀ شعر حجم با قدرت رؤیایی وجود ندارد. مقلدانش بسیار ضعیفند. براهنی هم به نام خودش ختم شد، شعر سپید هم در شاملو ختم شد. رؤیایی از احمدی مهم‌تر است. از رؤیایی چند شعر از شعرهای دریایی: «سکوت دسته گلی بود میان حنجرۀ من» و یکی دو شعر از مجموعۀ لبریخته‌ها و شعر «پاییز سبز» و «از دوستت دارم» از شعرهای عاشقانۀ ماندنی در تاریخ شعر معاصر فارسی‌اند. از جریان شعر دیگر هم به عقیدۀ من فقط بیژن الهی دو سه شعر خوب دارد. شعر «نامش برف بود» و شعر «به سلمی» که می‌گوید «مرا دفنِ سراشیب‌ها کنید».

از احمدرضا احمدی (باز تکرار کنم به نظر شخصی من) هیچ‌چیز نمی‌ماند، شاید چند سطر. شعری از او سراغ ندارم که به در و دیوار حافظه بچسبد. جرقه‌هایی در شعرش هست؛ اما گُر نمی‌گیرند. بی‌وزنی، شعرش را نابود کرد. فروغ در نامه‌ای به احمدرضا احمدی نوشته: «احمدرضای عزیز! «وزن» را فراموش نکن، به توان هزار فراموش نکن، حرف مرا گوش بده.» غم‌انگیز  و عجیب است که احمدرضا احمدی مهم‌ترین توصیۀ فروغ فرخزاد را فراموش کرد.

اما دربارۀ «صفتِ درخشان نزد سلایق مختلف» که فرمودید، باید بگویم می‌توانیم به فاکتور «ذوق عامه» تکیه‌ای نسبی کنیم. درخشان از نظر «ذوق عامه» و سلیقۀ عامه. حجم کارهای خوبِ موردِ اتفاق اهل فن هم اهمیت بسیار دارد. شاملو و اخوان در سختگیرانه‌ترین داوری‌ها حدود 20 شعر درجه یک دارند؛ اما آیا از مجموع همۀ شاعران حجم و موج نو و شعر دیگر و باقی جریان‌های شعری، این تعداد شعر موفق بیرون می‌آید؟  بنابراین، بله به نظرم قطعاً آنها که موردنظر شما هستند «کم‌اهمیت‌»ترند.

 

         از «سیطره مطبوعاتی» شاملو گفتید. طبعا معتقد نیستید که چنین سیطره‌ای را باید به اهمیت ادبی کار یک شاعر یا نویسنده نسبت داد. درست است؟

·         بله، من گفتم شاملو سیطرۀ مطبوعاتی داشت؛ اما اضافه کنم که سیطره رسانه‌ای برای کسی اسباب افتخار نیست. قابل انکار نیست که رسانه‌ها پشت شاملو بودند؛ اما اینکه کسی بگوید عظمت او مرهون رسانه‌هاست سخنی سخت نامنصفانه و حتی مغرضانه است. آیا شاملو خودش یک‌تنه رسانه نبود؟

 

         البته که اهمیت شاملو ابدا مرهون رسانه‌ها نیست. خواستم از حرف شما تعبیر بعیدی نشود. درباره آن دو مقاله و موضع‌گیری‌های انتقادی خویی و براهنی نگفتید که آیا از نظر شما آن نقدها به شاملو وارد نیست؟

·         مقالۀ اسماعیل خویی از بهترین مقالات کتاب است. من اگر موافق آن نبودم در کتاب نمی‌آوردم. در شعر هر شاعری می‌توان خبط و خطاهایی یافت. علامه قزوینی از حافظ در مصرع: «لمع البرق من الطور و آنست به» اشکال گرفته، استاد علیرضا ذکاوتی در کتاب حافظیات خطاهایی بر شعر حافظ گرفته است. براهنی نیز نظرش را دربارۀ بعضی شعرهای شاملو نوشته. آیا براهنی گفته همۀ شعرهای شاملو «ایدئولو‌ژی‌زده» است؟! آیا براهنی یا هرکس دیگر می‌تواند بگوید «شبانه»ی: «یله بر نازُکای چمن رها شده باشی» یا «مرا تو بی‌سببی نیستی» یا «من فکر می‌کنم هرگز نبوده قلب من این‌گونه گرم و سرخ» «ایدئولو‌ژی‌زده» است؟ سخن براهنی دربارۀ بعضی شعرهای شاملو درست است. من از آن گروه نیستم که بگویم شاملو هرچه سروده عالی است. وقتی همۀ سروده‌های حافظ و مولوی و سعدی عالی نیستند؛ احوال دیگران معلوم است. شاملو در هوای تازه خیلی شعر ضعیف دارد، در قطعنامه هم. من برای دفتر قطعنامه ارزش تاریخی قائلم و از نظر لذت شعری، رغبتی به خواندنش ندارم. بعضی شعرهای شاملو از این جهت مهمند که در جدال سنت و تجدد جای می‌گیرند، در کانتکست پدید آمدن شعر نو؛ وگرنه خلوت و تنهایی ما را پُر نمی‌کنند، حیرت‌آفرین نیستند، ما را مبهوت و مقهور زیبایی شگفت‌آور خود نمی‌کنند، یا به تعبیری دیگر الهام و هدیۀ غیبی نیستند. «حرف آخر» در مجموعۀ هوای تازه شعریت ندارد:

نه فریدون‌ام من

نه ولادیمیرم که

گلوله‌یی نهاد نقطه‌وار

به پایانِ جمله‌یی که مقطعِ تاریخش بود ــ

نه بازمی‌گردم من

نه می‌میرم

 این‌گونه نوشته‌های شاملو شعر نیستند؛ بلکه بخشی از شاکلۀ تجدد در شعر معاصرند. اینها حیثیت تاریخی دارند و از این چشم‌انداز، شاملو حیثیت تاریخ ادبیاتی دارد و این حیثیت تاریخ ادبیاتی بسیار مهم است. چیز کمی نیست.  چون با مسعود خیام رفاقت دارم و می‌دانم از من نمی‌رنجد این را می‌گویم. خیلی‌ها به من گفتند «چرا نوشتۀ او را چاپ کردی؟ او در این مطلب خودش را در جایگاهی فراتر از شاملو فرض کرده و انگار دربارۀ یکی از شاگردانش اظهارنظر می‌کند و لازم نبوده خیلی چیزها را بنویسد و شأن شاملو را پایین بیاورد» آیداجان هم به من تلفن زد و از چاپ این مطلب و بعضی قسمت‌های مقالۀ ناصر شاهین‌پر گله کرد. من می‌گویم اصلاً گیرم آقای خیام خودش را نه استاد شاملو که استاد همۀ شاعران قرن بیستم ایران فرض کرده است __که چنین نیست__ خُب، که چه؟ مگر دربارۀ شاملو دروغ نوشته؟! مگر شاملو آن حرف‌ها را نزده یا آن کارها را نکرده؟ چرا باید بعضی چیزها پنهان بماند؟ چرا باید از شاعرِ رندِ مرزگریزِ تابوشکنِ ناآرامی که گاه خط قرمزها را رد می‌کرد و حتی تحمل‌ناپذیر می‌شد یک شازده کوچولوی معصوم ساخت؟ این فریب دادن تاریخ ادبیات است، ساختنِ کبریتِ بی‌خطر از او نیرنگ‌بازی است، جفا به شاملوست، ماست‌مالی کردن اشتباهاتش خیانت به اوست. بخشی از هستیِ او همین تناقض‌های فکری و رفتاری است: مردِ بزرگ مرتکب خطاهای بزرگ ‌شد. گاهی در میدان‌هایی قلم زد و سخن گفت که عرصۀ او نبود. چرا باید به بهانه‌های مختلف روی برخی عقاید و گفته‌های او سرپوش گذاشت و حقیقتش را زیر پای مصلحت‌های روز سر برید؟

 

         فارغ از علاقه‌مندی‌هایی که به شاملو دارید، اگر بخواهید نقدی به او وارد کنید، آن نقد چه خواهد بود؟ ضعف شعر او را کجاها می‌بینید؟

·         ضعف شعر شاملو ایدئولوژی‌زدگی است. اگر زنده بود از او می‌خواستم فقط شعرهای عاشقانه‌ و هستی‌شناسانه بسراید، از انسان و مرگ بسراید، از شکوه انسانی سخن بگوید؛ هرچند در بسیاری از موارد شکوه انسانی را در مبارزۀ سیاسی دیده است. شماری از شعرهای سیاسی‌اش خیلی زیباست؛ ولی آن شعر تا وقتی زیباست که آن اندیشۀ سیاسی مقبول و زیباست. آفت شعر شاملو سیاست‌زدگی‌اش است. سیاست گردش‌هایی دارد. ما گاه در تعریف تروریست و آزادی‌خواه درمی‌مانیم. گروهی کسی را آزادی‌خواه می‌نامند و گروهی دیگر تروریست. من دیده‌ام کسانی خسرو گلسرخی را تروریست می‌نامیدند. کسانی دهه‌ها پیش قهرمانان خلق بودند؛ اما با دگردیسی در سیاست و گذشتِ زمانه نام‌هایی از دایره‌ای به دایرۀ دیگر می‌روند. ایدئولوژی‌ای که شاملو در شعرش دنبال می‌کرد در روزگار ما رنگ باخته است.

 

         شما گفته‌اید شعر نو با شاملو تمام شد؛ اما مگر آنچه را که پس از شاملو در شعر جدید معاصر فارسی نوشته شد می‌توان «شعر نو» و در امتداد گفتمان نیما قلمداد نکرد؟

شاید شعر نو خیلی درست و دقیق نباشد، قدرت شاملو در شعر سپید در خودش محدود ماند. شعر سپید با شاملو تمام شد. من هیچ‌کس را با شاملو قابل مقایسه نمی‌دانم، هیچ‌کس. اگر بخواهم از شاعران دیگری نام ببرم می‌گویم شمس لنگرودی و عباس صفاری، آن‌هم با فاصۀ زیاد از شاملو در شعر سپید موفق‌تر از دیگران بوده‌اند، تأکید می‌کنم با فاصلۀ خیلی زیاد. شمس لنگرودی در مسیری که شاملو گشوده قرار دارد. از امکاناتی که شاملو پیش رو قرار داده استفاده کرده؛ ولی در یک مسیر بودن به معنی برابری نیست. شمس نبض شعر سپید را دریافت. شمس و حافظ موسوی حس را جانشین ایدئولوژی شاملویی کردند. حس یعنی جنبۀ رمانتیک یا حتی سانتیمانتال که در شعر شاملو مفقود است. یعنی جنبۀ تلطیف‌شده شعر شاملو هستند. لطافت مغفول شعر شاملو هستند این دو. بضاعت شمس و صفاری هرگز با شاملو قابل مقایسه نیست. این بضاعت را می‌توانی در دایرۀ واژگانشان ببینی که خیلی محدود است. انگار هزار کلمه بیشتر ندارند. شمس ته کشید و رفت در عرصه‌های دیگر. آسمان پرشش خیلی کوتاه بود. او خطی کوتاه از ادامۀ شعر شاملو بود. شاید این درست‌تر باشد تا بگوییم شعر نو با شاملو تمام شد. امروز در غزل و شعر عروضی می‌توان استعدادهایی یافت؛ اما در قوالب نو من شاعر معجزه‌گر نمی‌شناسم.

 

پ ن: متن ناقص این گفت‌وگو در «روزنامۀ اعتماد» به آدرس etemadnewspaper.ir منتشر شده است.

 

 

مطالب بیشتر

1. متن کامل نامۀ فروغ فرخزاد به احمدرضا احمدی

2. کامیار عابدی: موقعیت و ساختار شعر احمدرضا احمدی

3. شمس لنگرودی: اشعار رویایی و براهنی هذیان است!

4. کامیار عابدی: چند نکته در شناخت شعر و نثر خسرو گلسرخی

5. توضیحاتی دربارۀ جنبش و شعر حجم

 

برترین‌ها