با ما همراه باشید

مونولوگ

تشویقِ تعدد رابطه در شعرِ «با برادرانِ کارامازوف؟»

منتشر شده

در

تشویقِ تعدد رابطه در شعرِ «با برادرانِ کارامازوف؟»

سوما: در شعر با برادران کارامازوف سطرهایی داری که ظاهرا معنایش این است که داری از تعدد رابطه طرفداری می‌کنی.
مثلا: محدودم نکن به دوست داشتنت
جنگلی که درخت‌های دیگرش را به کشتن می‌دهد

به دیکتاتوری کویر تن خواهد داد…

یا در سطر دیگر می‌گویی: آسمان ابرهای زیادی به خودش دیده است

یا می‌گویی چرا دریا  را وادار می‌کنی دست رد بزند به سینه ی سیلاب‌های تصادفی
آیا منظورت این بوده از تمام روابط ناگهانی استقبال می‌کنی؟

من: در جواب به این سوال اول می‌روم سراغ آنچه تی. اس. الیوت آن را «عاطفه‌ی غیرشخصی» می‌داند.
《الیوت در مقاله‌ی «سنت و قریحه ی فردی» ابتدا فرضیه‌ی اصلی نوشته‌ی خود را مطرح می‌کند و سپس در اثبات آن می‌کوشد.
فرضیه مورد نظر این است که شخصیت شاعر (باورها و عقاید شخصی‌اش) مستقیما در شعری که می‌سراید منعکس نمی‌شود. شاعر به هنگام سرودن دائما در حالِ دست شستن از خود است، زیرا در آن لحظه سرگرم کاری بس ارزشمند است. پیشرفت هنرمند در کارش به این معناست که او دائما از خویشتن می‌گذرد و پیوسته شخصیتش را امحاء می‌کند. ( دکتر حسین پاینده_گفتمان نقد_ص178)

الیوت برای اثبات حرفش از علم شیمی کمک می‌گیرد.
دو گاز اکسیژن و دی اکسید گوگرد وقتی در مجاورت یک فیلامان ِ پلاتین با یکدیگر ترکیب شوند، اسیدِ گوگرد به وجود می‌آورند. این ترکیب فقط زمانی صورت می‌گیرد که پلاتین هم در آن وجود داشته باشد، اما اسید حاصل هیچ نشانه‌ای از پلاتین ندارد و خود پلاتین هم ظاهرا از این ترکیب تاثیری نپذیرفته و همچنان معطل و خنثی و تغیرناپذیر باقی مانده است. ذهن شاعر همانند آن تکه‌ی پلاتین است. ممکن است بخشی از ذهن شاعر و یا تمام ذهنش بر تجربیات خود او تاثیر بگذارد. اما هنرمند هر چقدر کمال هنری‌اش بیشتر باشد، در درونش به همان میزان جدایی تمام عیارتری بین او که رنج می‌برد و ذهنی که خلق می‌کند وجود خواهد داشت، و باز به همان میزان ذهنش شور و هیجانی را که مواد کار آن‌اند به نحو کامل‌تری هضم و مستحیل خواهد کرد.
پیامد علمی بحث الیوت بسیار روشن است:
منتقد برای نقد اثر نیازی به استناد به زندگینامه‌ی مولف و بررسی ذهنیت او ندارد. خود اثر باید مبنای عینی نقد باشد، زیرا که عاطفه در شعر، صبغه‌ای غیرشخصی دارد.
(همان.ص179)
بنابراین نباید عاطفه‌ی یک شعر را یک مسئله‌ی شخصی در شاعر دید.
من در تمام شعرهایم سعی کرده‌ام ترسی از پیشروی در تاریکی‌های بشر نداشته باشم و به عنوان کسی که رسالتِ دیدن دارد به انسان‌ها بگویم از خود شرمنده نباشند. زیرا داشتن یک احساس یک چیز است و ابراز آن یک چیز دیگر. بنابراین کسی نباید از تاریکی‌های خود خجالت بکشد. چه بسا بیان این مسائل خود پلی بزند به احساس همدلی و درکِ جانیانِ درون و منصرف کردن آن‌ها از شرارت. توجه به تاریکی به جای انکار، آن را تحت تاثیر قرار می‌دهد.
مثلا اگر کسی حسود است و باید این حسادت را ببیند تا بتواند از این حسادت کارکرد مثبت بگیرد مثلا داستانی در این زمینه بنویسد، نقاشی‌اش را بکشد یا آهنگی بسازد و….
بنابراین هدف من در وهله ی اول حرکت و پیشروی و عبور از ترس قضاوت شدن بوده است.
اما در گام بعدی من در این شعر به نقد انحصارطلبیِ عشق جنسی پرداخته‌ام.
همانطور که «اریک فروم»، روانکاو اجتماعی آلمانی در کتابِ «هنر عشق ورزیدن» می‌گوید ما بر طبق مخاطب‌های مختلفی که داریم عشق‌های متفاوتی داریم: عشق مادرانه، پدرانه، عشق برادرانه، عشق جنسی،عشق به خدا و صورتِ ناقص عشق که با عشق اشتباه شده: پیوندِ تعاونی.
در این سطر زن بر خودخواهی گسترش یافته‌ای که اسم عشق را بر خود گذاشته می تازد. بر آن احساس که احترام و اعتمادی بر آن حاکم نیست و رابطه را تبدیل به قفس کرده است.
در واقع تقابل عشق برادرانه و عشق جنسی را نشان داده‌ام.
عشق جنسی تنها در عملِ جنسی و رابطه‌ی جنسی انحصاری است نه در ارتباط با دیگر انسان‌ها.
اما برخی فکر می‌کنند بخاطر رابطه‌ی جنسی با یک فرد باید کل ارتباطات انسانی را قلم گرفت.
عشق برادرانه عشق به تمام انسان‌ها به خاطر یکی بودن و وحدت وجودی میانِ ماست. انسان می‌تواند ضمن داشتن عشق جنسی با یک فرد عشق انسانی با دیگران هم داشته باشد. اتفاقا عشق جنسی اگر مزین به عشق برادرانه شود پایدار می‌ماند. یعنی دو طرف یاد بگیرند حد خود را بدانند و از رابطه قفس نسازند.
زیرا قفس باعث وفاداری نمی‌شود فقط خیانت را هوشمندانه‌تر می‌کند.
بنابراین اصل احترام به ما می‌گوید باید دیگری را درست همانطور که هست قبول کرد و در پی تغییر و تحریف او برنیامد.
بنابراین وقتی من می‌گویم: دست بردار از تفتیش آبشار و سرزنش شعرهایی که برای معشوق‌های دیگرم نوشته‌ام دارم می‌گویم نباید گذشته را آنقدر کاوید که جای اکنون را بگیرد و کلا نباید دنبال مچ گیری در رابطه بود.
اگر اصلِ صداقت در رابطه حاکم باشد افراد اگر حس کنند رابطه‌ای تمام شده خود آن را اعلام می‌کنند پس نیاز به مچگیری نیست در پایان همان شعر می‌گویم:
«من پرنده‌ای نیستم که کوتاه بیایم از کوچ
چشم نمی‌پوشم از چشم‌اندازهای تازه
اگر پرواز برایت آواز به زبانی مرده است
مرزهایت را بگذار برای سرزمین‌های دیگری…»
درواقع این شعر شرحی بر اینکه اگر عشق برود، تجسس و بی‌اعتمادی جایش را پر نخواهد کرد و ذات انسان سلطه‌پذیر نیست. بنابراین به جای دروغ باید پایان یافتن با صداقت را پذیرفت.
یا به قول ِ فیلم «درباره ی الی»:
یک پایان تلخ بهتر است از یک تلخی بی‌پایان.
زن هم دارد برای مرد توضیح می‌دهد با کنترل او نمی‌تواند او را تصاحب کند بلکه می‌تواند به فکر ِ سرزمین دیگری برای خودش باشد….

برترین‌ها