با ما همراه باشید

مونولوگ

از تاختن به ریاضی تا تقدیم کتاب به یک ریاضیدان

منتشر شده

در

سوما: چطور می شود کسی که همه جا به ریاضی تاخته کتابش را به یک ریاضیدان تقدیم می کند؟

من: در جواب به این سوال لازم است برایت خاطره ای تعریف کنم.
من جزو آن کلاس اولی هایی بودم که پیش دبستانی نرفته بودم. بنابراین دست راست و چپم را نمی شناختم.
این مسئله زمانی حالت حاد پیدا کرد که من در درس ریاضی نمی توانستم جهات را بشناسم یا خوب تمرین ها را حل کنم. هم کند بودم هم غالبا به جواب درست نمی رسیدم.
یادم می آید جهنم من بعد امتحان بود که معلم می نشست و تند تند ورقه ها را تصحیح می کرد.
اغلب به برگه ی من که می رسید سر میزم می آمد و جلوی همشاگردی هایم با یک خط کش می کوبید توی سرم که توی خنگ استعداد ریاضی نداری.
از آن به بعد به ریاضیات مثل عامل تحقیر خودم نگاه کردم و قبل از آنکه بفهمم استعدادی در زمینه ی کار بااعداد دارم یا نه طوری ترسیدم و بی علاقه شدم که دیگر نمی توانم بفهمم

آیا بی علاقگی مفرطم را بی استعدادی نامیده ام یا نه.

حالا وقت شرح دادن آن تعارض است. چطور من که در اشعارم همیشه به ریاضی تاخته ام مجموعه ی《 کافه کاتارسیس》 را به یک نابغه ی ریاضی تقدیم کرده ام؟

درواقع من بااین کار به کلاس اول برگشته ام و می خواهم به معلمم بفهمانم این او بوده که بین من و ریاضی را شکرآب کرده وگرنه من مشکلی با آن نداشته ام.
می خواهم بفهمد اگر او مرا بی علاقه نمی کرد چه بسا امروز فردی بااستعداد در زمینه ی ریاضی بودم. زیرا من عاشق مسائل درک کردنی و خلاقانه ام.

متاسفانه فکر می کنند معلم کلاس اول بودن شغل بی اهمیتی است و غافلند از اینکه یک معلم با رفتاری غلط می تواند مسیر یک نفر را برای همیشه منحرف کند یا دست کم جلوی شکوفایی او را در خیلی از زمینه‌ها بگیرند.

اتفاقی که امروز برای خیلی از کودکان ما می افتد این است:
آنها را بی علاقه می کنیم و بعد آنها را از بیخ و بن بی استعداد می بینیم و بعد شاکی می شویم درحالیکه آنها قربانی برچسب زدن های خود ما شده اند.

در مورد من هم  این تحقیر آنقدر برای من سنگین بوده که در اشعارم آن را نشان داده ام و اینجاست که می گویم بخش عمده ی شعر ناخودآگاه است و ذهن هوشیار تنها سهم اندکی در این موضوع دارد.

می خوانیم از شعر جاکلیدی:

حالا کوچه حسابی تاریک است
و قدرت جغدی است بر سیم های لخت نور
ریاضیاتی که خودش را برای دفترهای انشاء می گیرد
و قدرت نیرویی در دست آدم هایی با هندسه ی مستطیلی است
مستطیل ها
تابوت هایی که تخیلات برهنه ای دارند
و نمی دانند تو پیشتر از تمام پیرهن هایت رفته ای

یا در شعر دختری با گوشواره ی مروارید نوشته ام:
《اعداد دورمان می کنند
ارقام دروغ می گویند
تا سوقمان دهند به کلاغ های آخر قصه
و به زمستان که عروسِ سردی است
باید به هم زد با ظلمت
و به زندگی مفاهیم تمیزتری پوشاند…》

این شعرها حاصل همان رفتار نادرست معلم کلاس اول ابتدایی است که شاعر تلاش می کند رنج کشیدن خود را نسبت به آن نشان دهد و از دیگر سو با تقدیم کتابش به یک ریاضیدان خاطرنشان
می کند:
حرف‌های معلم حقیقت ندارد!

برترین‌ها