با ما همراه باشید

مونولوگ

من تاریکی‌اندیشم اما ظلمت‌باور هرگز!

منتشر شده

در

 

سوما: منظورت از اینکه گفته‌ای «تطهیر می‌شوم با تاریکی»، «وضو می‌گیرم با زلالی گمراهی» یا احساسات ممنوع را نجات‌دهنده دانسته‌ای و جزیره‌ای پر از« نارگیل‌های گمراهی» خواسته‌ای، چیست؟ چرا این‌قدر بسامد تاریکی در شعرها و نوشته‌هایت بالاست؟

من: نخستین بار با تعمق در «حکمت شادان» «فریدریش نیچه» به بار مثبت تاریکی در افکار او پی بردم. او مصایب و سختی‌ها را ابزاری در جهت رشد و توسعه می‌دانست. بنابراین تاریکی در نگاه او نه چیزی منفی بلکه مثبت بود. او انسان را به زیستن در خطر و مواجهه با طوفان و رهاکردن امنیت و عافیت‌طلبی فرا می‌خواند. در افکار «زیگموند فروید» هم همین اتفاق می‌افتد و همینطور «کارل گوستاو یونگ».

فروید تاریکی را «مخزن نبوغ» می‌داند. او معتقد است هنر حاصل تصعید است. یعنی احساسات سرکوب شده از بخش خودآگاه پس از تغییر شکل یافتن در ناخودآگاهِ تاریک ذهن هوشیار را فریب می‌دهند و باز به بخش خودآگاه بازمی‌گرداند. یونگ هم معتقد است حذف تاریکی‌های نهانی بشر نفیِ پذیرفتن کامل اوست. باید این تاریکی‌ها را دید و هدایت کرد. برهمین مبنا «ویکتور فرانکل» می‌آید و به جای نفی تیره‌روزی‌ها برای آن‌ها معنایی می‌یابد و روان‌درمان‌گری‌اش را برپایه‌ی مفهوم دادن به مصایب و بالا بردن قدرت تحمل و توجه به هدف برای او تعریف می‌کند. در همین معاصرها هم «دبی فورد» کتاب «نیمه‌ی تاریک وجود» را می‌نویسد. بنابراین تاریکی بخش لاینفک وجود ماست. انسان بدون آن ناقص است همانطور که خلقت بدون شب متصور نیست و باید قبول کرد اگر تاریکی نبود درخشش ماه و تلالو ستارگان بی‌معنا بود. بله،من معتقد به «اصالت تاریکی» هستم. به اینکه می‌شود به جای انکار، از تاریکی کارکرد گرفت و از آن کار کشید. معتقدم حتا عشق کورکورانه هم، اگر با آگاهی همراه شود، می‌تواند آدم را نجات دهد. زیرا از شدت رنج او را در کوره می‌گدازد. خیلی از آثار در شرح حقارت، حسادت، خشم و شهوات بشر خلق شده. هنر به جای سرکوب تاریکی به آن تریبون می‌دهد تا خودش را بیان کند. تاریکی نیازمند دیده شدن است.

کار هنرمند همین است که به قسمت‌های نزیسته سرک بکشد که تصویرگر رنج‌های درونی انسان و رذالت اجتماعی باشد اما درنهایت این نوع نگاه انسان را در تباهی رها نمی‌کند.

بنابراین من معتقدم اگر آدم در گمراهی هم زلال باشد همین خلوص، راه راست را به او نشان می‌دهد. البته این گمراهی نه ارتکاب به امور غیراخلاقی، که تنها دارا بودن تاریکی‌هایی مانند حسادت و خشم است که درونی است و ابراز هم نشده‌اند. حافظ این نکته را به زیبایی مطرح کرده است:

اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک

از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک؟

عشق می‌تواند انسان را به جایی برساند که پیام نیمه‌ی تاریک درونش را به درستی فهم کند و آن‌ها را بپذیرد. من معتقدم همان‌گونه که گل از میان خاک و کود سربرمی‌آورد، آزادی روح در گذر از تاریکی است. شادی من از جنس انکار تاریکی‌ها نیست. آن شادی که ظلمت را نبیند سرخوشی است. اصالت تاریکی بی‌واهمه از ظلمت و تیرگی، با آن‌ها روبرو می‌شود اما نهایتا امید را برمی‌گزیند.

بنابراین در شرح نگرش شعرهایم که طبیعتا برروحم نیز حاکم است می‌توانم بگویم:

من تاریکی‌اندیشم اما ظلمت‌باور هرگز!

اگر به شعرهای مجموعه‌ی«کافه کارتارسیس» دقت کنید می‌بینید من همیشه تاریکی را در معنای مثبت و ظلمت را در معنای منفی به کار برده‌ام:

باید به هم زد با ظلمت

و به زندگی مفاهیم تمیزتری پوشاند…

 

برترین‌ها