با ما همراه باشید
Cafe Catharsis Birthday

نقد و بررسی کتاب

یادداشتی بر باران با انگشت‌های لاغر و غمگینش

منتشر شده

در

یادداشتی بر باران با انگشت‌های لاغر و غمگینش

یادداشتی بر باران با انگشت‌های لاغر و غمگینش

یادداشتی بر باران با انگشت‌های لاغر و غمگینش

در نقد کتاب «باران، با انگشت‌های لاغر و غمگین‌اش» آنچه در گام اول ضروری می‌نماید تعیین رویکردهای مشخص در نقد است. به فراخور محتوای این اشعار و شکل آن‌ها بررسی فرمالیستی، سوسیالیستی و هستی‌شناسانه در این کتاب وجهی دارد و راه به دیهی می‌برد. بنابراین پیش از پرداختن به تحلیل کتاب، معرفی این رویکردها و نوع نگاهشان به متن ضروری می‌نماید.

در رویکرد«فرمالیستی» دو نظریه‌ی «تمهید» و «کارکرد» از بقیه پرکاربردترند. هرچند به دیگر نظریات هم نگاهی می‌اندازیم. نظریه‌ی فرمالیست بیشتر دغدغه‌ی بوطیقا دارد تا تفسیر؛ و دغدغه‌اش بیشتر به دست دادن تعمیم‌های مفید درباره‌ی ادبیت است.

یاکوبسن می‌گوید: موضوع علم ادبی، ادبیات نیست بلکه ادبیت است.عاملی که یک اثر مشخص را به یک اثر ادبی بدل می‌کند. درواقع فرمالیست‌ها متن را تحلیل نمی‌کنند و چندان به محتوا اهمیت نمی‌دهند بلکه تمهیدات معینی را که در متن به کاررفته بررسی می‌کنند. فرمالیست‌ها به فرم که شکل اثر است تمهید می‌گفتند و به محتوای اثر، ماده. آنچه در «نظریه‌ی تمهید» به آن تکیه می‌شود اصطلاح «آشنایی‌زدایی» است. آشنایی‌زدایی به دشواری زبان و طولانی کردن ادراک و دریافت رو دارد، تا دانسته‌های معمول جای خود را به فرآیند دریافت و تلاش ذهنی بسپارد. در نظریه‌ی «کارکرد» اصطلاحی که با آن مواجهیم«هنجارگریزی»است. هنجارگریزی زبانی است که شاعر را از زبان خودکار و کلیشه‌ای دور می‌سازد. استعاره‌های مدرن و همه‌ی صناعات چشمگیر زبانی در فرآیند برجسته‌سازی قرار می‌گیرند. این اصطلاح را«موکاروفسکی» به تأثیر از«عنصر غالب» یاکوبسن مطرح کرد.

در سروده‌ی «احتمالا کسی مرده است» تشخیص و جانبخشی‌های زنده یا تضادهایی که شاعر می‌آفریند در هر سطر مخاطب را غافلگیر کرده و از طریق دیریاب شدن متن آشنایی‌زدایی رخ می‌دهد.

«دیروز در خانه مانده

که انتقام بگیرد از فردا»

یا

«زندگی خالی نیست

خش خش موریانه‌ها می‌گوید

و ترک‌های دیوار نشان می‌دهد

که زندگی عمیقا در سطح جریان دارد

چراغ پذیرایی روشن‌است

اما تاریکی روشن‌تر است».

یا

«شب در شهر می‌گردد دنبال روز

و روز همان چراغ کوچک غمگین است

در دست او

که تاریکی را عمیق‌تر کرده است

که تاریکی را جابجا می‌کند اندکی»

اتفاقی که در سطور بالا افتاده آوردن تمهیداتی است که شعر را نیازمند تلاش ذهنی مخاطب ساخته است. او با تضادی که می‌سازد تاریکی را روشن‌ترین چیز زندگی می‌یابد. در واقع برجسته‌سازی شاعر سبب می‌شود جلوی خودکاری زبان بایستد. در شعر او تاریکی مانند اشیاء قابل جابجایی است و ذات آن تغییر پیدا می‌کند.

در شعر«اگر دست آن‌ها بود» مجددا شاعر با برجسته‌سازی مقابل خودکاری زبان ایستاده است. وی اینکار را از طریق انسان‌انگاری‌های بدیع انجام می‌دهد.

«اگر دست آن‌ها بود

حتی آن دو ساقه‌ی نازک یاس را

دستگیر می‌کردند

که چرا بی‌اجازه گل داده‌اند

ماه را به بند می‌کشیدند

که چرا بالاتر از سیاهی رنگی آورده است»

دستگیری یاس و اجازه گرفتن برای گل دادن از طریق تشخیص در متن پیچش ایجاد کرده و ماه را رنگی بالاتر از سیاهی دانسته که بازهم جلوی خودکاری یک ضرب‌المثل ایستاده و از طریق تلاشی که برای چالش کشیدن بدیهیات در ذهن مخاطب دارد آشنایی زدایی صورت گرفته است.

 

یادداشتی بر باران با انگشت‌های لاغر و غمگینش

 

در سطرهای دیگر همین شعر این خروش بر زبان خودکار شده ادامه می‌یابد:

«درخت‌ها را دار می‌زدند

و از بهار نارنج اعتراف می‌گرفتند

که اینهمه شکوفه را از کجا می‌آورد

هرسال»

دار زدن درخت: وقفه در اضافه‌ایست که پیشتر برای مخاطب بدیهی شده: دار و درخت. اعتراف گرفتن از بهار نارنج نیز تشخیصی است که مجددا سطر را با برجسته‌سازی به غافلگیری مخاطب می‌کشاند.

در شعر«و هیچ پنجره‌ای» شاعر مجددا با تغییر در ذات پدیده‌ها به برجسته‌سازی و شورش علیه خودکاری زبان مبادرت می‌ورزد. در این شعر نیز با شب مانند یک شیء رفتار شده است:

«باید برای جابه جا کردن آن

به قطعه‌های کوچک

تقسیم‌اش کنیم

شب

هیچوقت این‌قدر سنگین نبوده است.»

سنگینی شب ضربه‌ای است که شاعر به بدیهی بودن مفاهیم وارد می‌آورد و از طریق آن مخاطب خود را غافلگیر می‌سازد.

شاعر این مجموعه همچنین به ایهام‌ توجه دارد تا از طریق آن متن را از زبان معیار کنده و به وادی زبان متعالی شعر وارد کند:

« و هیچ پنجره‌ای دیگر نمی‌تواند

بی‌پرده از آفتاب بگوید

و بی‌پرده از آفتاب بشنود»

بی‌پرده در اینجا در دو معنا به کار رفته است. یکی بی‌پرده و صریح و دیگری پرده در ارتباط با پنجره در معنای واقعی آن است.

در سطر آخر همین شعر شاعر «محکم چسبیدن به چیزی را» در معنایی ایهامی به کار برده است:

«اتاق‌ها به پرده‌ها

پرده‌ها به پنجره‌ها

پنجره‌ها به دیوارها محکم چسبیده‌اند

آن‌چنان که هیچ‌کس نمی‌تواند آن‌ها را

جدا کند از هم»

محکم چسبیدن در هر دو معنا قابل درک و تصور است. بنابراین یکی دیگر از صناعاتی که شاعر از طریق آن به ادبیت متن می‌افزاید توجه به همین ایهام‌هاست.

در جای دیگر می‌گوید:

«این آخرین شمع است

که دارد شمرده شمرده و آرام

با تاریکی حرف می‌زند

و سعی می‌کند او را روشن کند»

علاوه بر تشخیص در در صحبت شمع با تاریکی وجود دارد، روشن کردنِ تاریکی در دو معنا به کار رفته است.

از دیگر تمهیداتی که شاعر می‌اندیشد تا متن را دچار ضربه‌های آنی کند تا با آن برجسته‌سازی رخ دهد «تبادر» است.

«برمی‌گردی به گذشته

به هال

و فرو می‌روی در مبلی که سال‌هاست

لم داده در گوشه‌ی اتاق»

کلمه‌ی هال به نحو بارزی زمان حال را به قرینه‌ی گذشته به ذهن متبادر می‌سازد. و مبلی که لم داده نیز تشخیصی است که مخاطب را غافلگیر می‌کند.

در سروده‌ی«اگر پاییز نبود» مجددا شاعر صناعتی را که برمی‌گزیند تغییر ذات مفاهیم است. ذات مفهوم هوشیاری قابل حمل نیست اما در زبان شاعر این اتفاق مکررا رخ می‌دهد تا مخاطب را با برجسته‌سازی غافلگیر کند.

«اگر پاییز نبود

چه کسی برگ‌ها را از شاخه جدا می‌کرد؟

چه کسی انگورها را می‌رساند به مستی؟

و هشیاری را از دست ما می‌گرفت

می‌گذاشت زمین»

جریانِ برجسته‌سازی و اختلال در خودکاری زبان تا آخرین شعرهای مظفری ساوجی ادامه دارد. تا آنجا که می‌توان یکی از ویژگی‌های شعر او را توجه مداوم به کشف‌های شاعرانه و غافلگیری مخاطب دانست. اگر بخواهیم از منظر نقد فرمالیستی نظر دقیقی در مورد شعر او بدهیم باید بگوییم او بیش از آنکه به آشنایی‌زدایی و پروسه‌ی دیریاب کردن معنی بیندیشد به برجسته‌سازی و عدول از زبان بدیهی شده و خودکار رو می‌آورد.

«برگشت

پشت سرش آینده بود

پیش رویش گذشته است

و حال ساعتی که عقربه‎‌هایش دیگر

چیزی را نشان نمی‌دهد

جز چند عدد

که حافظه‌ی خود را از دست داده‌اند»

در این شعر می‌بینیم که شاعر جای گذشته و آینده را تغییر داده و با این شگرد به ادبیت متن توجه نشان داده است.

از منظر نقد سوسیالیستی که در آن زیربنای فرهنگ و ادبیات اقتصاد و طبقات اجتماعی است در اشعار مظفری ساوجی بارقه‌هایی وجود دارد که شوریدن انسان بر کالا یا آنچنان که جورج لوکاچ می‌گوید «بت‌وارگی کالا» وجود دارد.او در سروده‌ی«ماسک‌ها» از انسانی تحریف شده و هراسیده سخن می‌گوید که شرایط اجتماعی او را از اصالت دور کرده و معصومیت بدوی او را گرفته است. انسانی که دیگر به مفاهیم بلند نمی‌اندیشد و رفتارش با ارزش‌های بزرگ سطحی و مبتذل شده است. که این امر از وارونگی رابطه‌ی انسان و کالا در جهانی ازخودبیگانه حاصل شده است. انسان چیزهایی ساخته و حالا دارد به مصنوعات خودش پناه می‌برد. بنابراین امنیت او کاذب است. او از ترس به ساخته‌هایش متوسل می‌شود.

«حتی انسان تغییر نکرده

تنها به کافه‌ها پناه برده

به کلوپ‌ها  به رقص نور  و سرنوشت او

پای میزهای قمار رقم می‌خورد.

و پناه برده به ماشین ضد گلوله

به کنترل از راه دور

به هواپیماهای بدون سرنشین

به چترهای نجات

به کرم‌های ضد آفتاب

به ماسک‌های میوه‌ای

به عینک دودی  به جراحی زیبایی

به قرص‌های ضد بارداری

به گرین کارت

به سازمان ملل

به کاخ سفید

و از آزادی

میدان و مجسمه ساخته است»

او جهانی را می‌بیند که پیشرفت‌های علمی‌اش مترادف پس‌رفت‌های اخلاقی است. جهانی که امپریالیسم بر روحش حاکم است.

« انسان هیچ‌وقت به اندازه‌ی امروز

به گل‌های مصنوعی نیاز نداشته است

هیچ‌وقت به اندازه‌ی امروز

به قرص‌های خواب نیاز نداشته است

خوشبختانه پیشرفت کرده:

شمشیرها و نیزه‌ها و کلاهخودها را

آب کرده توپ و تفنگ و کلاهک ساخته است

و زخم‌های جدیدی اختراع می‌کند هرروز.»

جهانی که هرچند در ظاهر رشدی داشته اما در واقع انسانی به مراتب متشنج‌تر و بیگانه‌تر و تنهاتر آفریده است. در این شعر از تسلط محیط بر انسان و اثر جامعه بر فرد سخن به میان می‌آید و به نوعی لحنی ترحم‌آمیز و تسلی‌بخش دارد:

«درد

همزمان از آدم‌ها

سنگ و شیشه می‌سازد

آینه و زنگار

درد همزمان از آدم‌ها

شیر گرسنه و آهوی ناگزیر می‌سازد

در دشت

و در بهترین حالت چهار دیوار می‌سازد.»

آنچه انسان‌ها را شکل می‌دهد دردهای اجتماعی_اقتصادی و فلسفی اوست. دردها از انسان چیزهای متضاد می‌سازند و طوری او را به مرگ گرفته‌اند که به تب (دیوارها) راضی شده و به نحو کاذبی فکر می‌کند در مصنوعات خویش (خانه) امنیت دارد.

خفقانِ زیستن در جهانی سرمایه‌زده را می‌توان در شعر«فراموشی» هم مشاهده کرد. نشانه‌هایی در این سروده هست که مصیبت انسان مدرن را به خدمت سرمایه و کار درآمدن می‌داند. به قول اریک فروم از معضلات امروز همسان شدن آدم‌ها به جای برابری است. شاعر نیز انسان‌هایی را می‌بیند که در یک تقلای پوچ درخدمت کار درآمده‌اند و روز و شب می‌دوند و به جایی نمی‌رسند:

«ما از شش جهت در محاصره‌ایم

در بلوک‌های سیمانی

در آپارتمان‌هایی که روز و شب

پشت پنجره‌ها می‌نشینند

و زل می‌زنند

به کوچه‌ها و خیابان‌هایی که یک لحظه

از دویدن نمی‌ایستند

در آپارتمان‌هایی که هیچگاه نمی‌توانند

پای‌شان را از خود بیرون بگذارند»

 

یادداشتی بر باران با انگشت‌های لاغر و غمگینش

جامعه‌ای که در شعر مظفری ساوجی به شرح آن پرداخته شده سرشار از خفقان و ترغیب مردم به سرکوب خویش است. جامعه‌ای که به شبیه هم کردن آدم‌ها تمایل دارد و با طبیعت متفاوت ایشان می‌جنگد. زیرا بیداری فرد و وجدان فردی باعث تولید آنتی‌تز یعنی صدایی ضد تز و ضد ارزش‌های حاکم بر جامعه می‌گردد.

«اگر دست آن‌ها بود

حتی آن دو ساقه‌ی نازک یاس را

دستگیر می‌کردند

که چرا بی‌اجازه گل داده است

ماه را به بند می‌کشیدند

که چرا بالاتر از سیاهی

رنگی آورده است.

…درخت را دار می‌زدند

و از بهار نارنج

اعتراف می‌گرفتند

که اینهمه شکوفه را

از کجا می‌آورد هرسال»

او از نیروی سرکوبگری سخن می‌گوید که حتا طبیعی‌ترین ویژگی‌های افراد جامعه را برنمی‌تابد و با ذات هرچیزی سر جنگ دارد. تلاش برای تحریف انسان‌ها و دست بردن در خطوط اصلی ایشان دست آنهایی است که در همه چیز قدرت خود را اعمال می‌کنند و کارشان به جایی رسیده که دیگر می‌خواهند استبدادشان را بر طبیعت نیز اعمال کنند که این اغراق شاعرانه نهایت مداخله در آزادی فردی انسان‌ها را متذکر می‌شود.

نهایتا می‌بینیم که او چندان به تغییر این فضا نیست خوشبین نیست. زیرا بهاری را می‌بیند که نیامده می‌رود:

«دست می‌ساید به در

به دسته‌های چوبی مبل

به پایه‌های میز بلوط

به صندلی‌ها

به چوب‌لباسی

به تختخواب و کمد

و کورمال کورمال برمی‌گردد بهار»

از منظر هستی‌شناسانه یعنی حالتی که متن از آزادی، تنهایی، پوچی و یا مرگ سخن می‌گوید شعر مظفری ساوجی عمیقا دردهایی فلسفی را بر دوش سطرهای خویش می‌کشد. در این کتاب بسامد رویارویی تاریکی و روشنی بالاست. شاعر دائم نگاهش به زمان و مرگ و تنهایی است و از آزادی نیز ناامید است.

اگر آزادی را در معنای ظاهری آن بگیریم داشتن اختیار در انتخاب‌های فردی و احترام به متضاد خویش و در معنای عمیق‌تر پیروی هرکس از سرشت خویش و پیشروی در استعدادهای خود به منظور رسیدن به بالاترین سطح شکوفایی است.

در سروده‌های ساوجی آزادی مسئله‌ای دانسته می‌شود که حتا در ابتدایی‌ترین چیزها هم وجود ندارد چه برسد به معنای عمیق آن که شکوفایی فردی است:

«پیش از این رنگ‌ها آزاد بودند

می‌نشستند با رنگین‌کمان

سبز می‌شدند از درخت

در بهار شعرهای سپید می‌گفتند

با شاخه‌های گلابی و گیلاس

و مثل گندمزار

صبح‌های خیلی زود

بیرون می‌زدند از خود

حالا رنگ‌ها را

بسته‌اند به میله‌ی پرچم

شبانه‌روز

خبردار می‌ایستند

گوش به فرمان باد

پاسبانی می‌دهند

در نقطه‌های صفر مرزی

و پیش قراول جنگ‌اند.»

مرگ دغدغه‌ی هستی‌شناسانه‌ی دیگری است که در جهان فکری مظفری ساوجی حضورش را اعلام می‌دارد:

« شمع‌ها را خاموش می‌کند

شمع‌ها را خاموش می‌کند

شغلش این است

در جهان می‌گردد

و شمع‌ها را خاموش می‌کند

باد»

یادداشتی بر باران با انگشت‌های لاغر و غمگینش

یا در سروده‌ی «سلول انفرادی» شاعر چهارپایه‌ای را زیرپای زندگی می‌بیند که نمادی از ناگزیری مرگی قریب‌الوقوع است:

«فکر می‌کردیم چارپایه را

زیر پای زندگی گذاشته‌اند

که قدش بلندتر شود

دلش اگر گرفت روی آن بایستد

از پشت میله‌ها بیرون را نگاه کند

هیچکس انتظاری را که طناب

آویخته بود از سقف نمی‌دید»

تنهایی دیگر دغدغه‌ی فلسفی این کتاب است.

«تنها همدمت سیگار، تنها غمخوار تو یک پیاله

که نمی‌گذارد اندوه در تو ته‌نشین شود

گاهی پنجره ساعت‌ها به تو زل می‌زند»

یکی از مسائلی که تنهایی عمیق انسان در جهان را به او دائماً متذکر می‌شود بی‌دفاع بودن در برابر گذر زمان و پیری است:

«حتی انسان تغییر نکرده

تنها کوچک‌تر شده

کمی غمگین‌تر

کمی بیشتر

فرورفته در خودش

و هرروز بیشتر از پیش

پی می‌برد که راه گریزی نیست

از دایره‌ای که زمین دور او کشیده است

با آن همه سلول خاکستری اما

هنوز نتوانسته فکری به حال موش‌ها کند

و همچنان بخش مهمی از زندگی او را

در تصرف خود دارند موریانه‌ها»

در سروده‌ی عقربه‌ها اضطراب روبرویی با زمان و آگاهی از گذرایی انسان شاعر را چنین به مشق اندوهی فلسفی می‌کشاند:

«باید زمان را

باز می‌کردم از دستم

و برنمی‌داشتم دیگر آن را از روی میز

باید خارج می‌شدم از خودم

از این اتاق کوچک دم‌کرده»

مسئله‌ی دیگری که در بررسی این کتاب باید به آن توجه داشت فرم است. اگر آنگونه که هگل معتقد است و پس از آن جورج لوکاچ نیز نظر او را بسط می‌دهد فرم بازتاب محتواست، مهدی مظفری ساوجی توانسته در شعرهای بلند خویش یک روح کلی را حاکم سازد و با وجود تنوع بندها و تغییر مداوم ریتم به آن روح کلی پابند بماند. بنابراین می‌توان گفت شعرهای او در بندها انسجام و در حالت کلی از فرم برخوردار است.

 

(دکتر آیدا گلنسایی)

 

بیشتر بخوانید:

  1. یادداشتی بر کتاب پابرهنه تا صبح اثر گراناز موسوی
  2. یادداشتی بر آتشی برای آتش دیگر شهرام شیدایی
  3. بررسی آخر شاهنامه سروده اخوان ثالث توسط فروغ فرخزاد
  4. یادداشتی بر ماهیان خاکزی سروده رضا جمالی حاجیانی
  5. منوچهر آتشی: نقد و بررسی بصیرت سایه‌ها سروده رضا صفریان

 

ادامه مطلب
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برترین‌ها