با ما همراه باشید
Cafe Catharsis Birthday

نقد و بررسی کتاب

آیدا گلنسایی: تأملی در سه گانۀ خاورمیانه

منتشر شده

در

آیدا گلنسایی: تأملی در سه گانۀ خاورمیانه 

آیدا گلنسایی: تأملی در سه گانۀ خاورمیانه 

آیدا گلنسایی: تأملی در سه گانۀ خاورمیانه 

ششمین مجموعه شعر گروس عبدالملکیان به نام سه‌گانۀ خاورمیانه جنگ عشق تنهایی، آن‌گونه که از نامش برمی‌آید سفری از مسائل بیرونی و دغدغه‌های محیطی به جنگ‌های درونی به عشق و نهایتاً تنهایی است. کتاب با این عبارت شروع می‌شود:

« این کتاب سه فصل دارد؛

اما آغاز فصل‌هایش مشخص نیست،

هرجا که احساس‌شان کنید، آغاز می‌شوند

کتابی که می‌خوانید مجموعه شعری پیوسته است. به این معنا که سطرها و بندها و شعرهایش هم مستقل‌اند و هم پیوسته، درست مثل انسان‌ها در هستی، که مختار خویشتن‌اند و مجبور دیگران. و تا ابد در این مبارزه معنا می‌یابند.»

از اولین سطرها با فضایی آشنایی‌زدایانه مواجه می‌شویم. این کتاب نظم معهود را نشانه گرفته است. آنچه را که انسان به آن عادت کرده است. (از یک به دو و از دو به سه رفتن را). متن از مخاطب می‌خواهد آغاز کتاب را آنجایی بداند که با شعر ارتباط روحی برقرار می‌کند.

از اولین سطرها فضای احترام به مخاطب و  آزادی اوست. این کتاب در سطرهای بعد به معرفی خودش می‌پردازد. که یک شعر بلند است با دو ویژگی. هم پیوسته است و هم مستقل. هم در جمع و با جمع است و هم عمیقاً مستقل و تنها. پس این شعر حالت عشقِ بالغانه را دارد. هم می‌آمیزد و یکی می‌شود و پیوسته و هماهنگ است و هم فردیت و استقلال خود را حفظ می‌کند.

پس از معرفی ویژگی خود آن گونه که ویژۀ تمام دفترهای شعری عبدالملکیان است از شعر به هستی و انسان می‌رویم. تمام حرف‌ها و شعرها او را به این نقطه می‌رساند که در محضر وجود است و نسبت به آن آگاهی دارد. او ویژگی یکپارچه و در عین حال منفصل شعر خود را  به حالت انسان‌ها در هستی تسری می‌دهد. انسان‌هایی که مختار خویش‌اند و مجبور دیگران. هم در جمع و در ارتباط با آن معنا می‌شوند (مجبور دیگرانند) و هم مختار خویشند و فردیت و استقلال شخصیت دارند. هم تنهایند و هم باهم‌اند. و این مبارزه که به انسان معنا می‌دهد برقراری تعادل میان تنهایی و فردیت با جمعیت و ارتباط با دیگران است. و شعر او می‌کوشد خود را چنین به مخاطب معرفی کند. شعری چون هستی متصل و منفصل. تعادلی میان بسط و قبض. سفری که هم به خویشتن خویش مؤمن است و هم به دیگران و برای همین از مخاطب می‌خواهد قرار ذهنی قبل خویش را رها کند و کتاب را از آنجا که حس همدلی‌اش برانگیخته شروع کند.

آیدا گلنسایی: تأملی در سه گانۀ خاورمیانه 

قسمت جنگ

اشعار قسمت جنگ کتاب از شبی آغاز می‌شود که شعر مقابل تلویزیون (شکنجه‌گر) خود نشسته است. نخستین سخن کتاب از بی‌اعتمادی است. بی‌اعتمادی به خبرهایی که هیچگاه راستش را نمی‌گویند. تأکید شعر بر شب است. این سطر شش بار در کل شعر تکرار می‌شود.

شب است

و چهره‌ام بیش‌تر به جنگ رفته است

تا به مادرم

در اینجا می‌توان اندوه محیطی شاعر را احساس کرد و این سؤال در ذهن ایجاد می‌شود. آیا واقعاً در یک محیط متشنج و پریشان انسان می‌تواند از عواقب آن بر کنار بماند؟ آیا در موفقیت آدم‌ها تنها تلاش‌های فردی‌شان دخیل است یا باید محیط را هم در نظر گرفت و هرکس را بر طبق جای زندگی‌اش قضاوت کرد؟

شاعر خودش را می‌بیند که چهره‌اش بیشتر شبیه جنگ است (رفته است ایهام دارد) تا مادرش. او بیشتر به مسائل انسان‌ها و اطرافش می‌اندیشد و دغدغه‌هایی جهان‌شمول دارد تا مسائل شخصی و عاطفی. عاطفۀ او آن‌گونه که از ترتیب کتابش برمی‌آید بیش از هرچیز درگیر تمام انسان‌هاست تا خویشتن خویش و در واقع او مجبور دیگران است و این برایش اولویت دارد.

سطرِ «شب است» ریتم‌های مختلفی به خود می‌گیرد از چهره شاعر به خرمشهر و سپس به ماه می‌رسد.

شب است

و ابرها دارند

ماه را در آسمان خاک می‌کنند

او تدفین و اندوه و فقدان را با تصویر آسمان ابری ملوس می‌کند و  از حالت درونی خود بیانی نمادین و تصویری به دست می‌دهد.

در دومین شعر او از ابتدا و شروعِ قصه گفتن آشنایی زدایی می‌کند.

یکی بود

خیلی‌ها نبودند

 

یکی دیگر هم بود

که هم بود

هم نبود

 

یکی دیگر هم بود

که یک شب

خود را پنهان کرده بود پشت خاکریز

و حالا هرچه می‌گشت

نمی‌توانست پیدایش کند

وقتی مادرش مرد، می‌خندید

وقتی برادرش را روی دست آوردند، می‌خندید

وقتی که نامش را پرسیدم، می‌خندید

وقتی که گریه می‌کرد می‌خندید

 

وقتی که آن غروب

در کنار جاده منفجر شد

داشت می‌خندید

 

هنوز

چند تکه از خنده‌هایش

توی گوشتم است

اولین نکته که در شعر عبدالملکیان باید به آن توجه کرد بیان منسجم داستانی است که شاعرانه روایت می‌شود. این داستان همانگونه که خصلت شعرهای عبدالملکیان است با غافلگیری مخاطب همراه است. او در ابتدای این شعر از یکی بود و یکی نبود که در زبان خودکار شده آشنایی‌زدایی می‌کند. یکی بود و خیلی‌ها نبودند (درگیری فرد با فقدان)/ یکی دیگر هم بود که هم بود و نبود (وجود داشت اما حضور نداشت: شاید عشق/ خدا و …دالِ بی‌مدلول) اما تأکید راوی بر نفر سوم است. او یک رزمنده است. رزمنده‌ای که با سیلی صورتش را سرخ نگه می‌دارد. روحیه‌اش را حفظ می‌کند. شخصیت او مرا یاد این بیت حافظ می‌اندازد:

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام

نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

شاعر صحنه‌های هولناکی را تعریف می‌کند که آن رزمنده را در حال خندیدن دیده است. گویا مانند کاجی است که سبزی‌اش از طراوت نیست، به این دلیل است که احساساتش را از دست داده. او می‌خندد. در جهان او مرز گریه و خنده برداشته شده است. حکایت این رزمنده در قسمت سوم کتاب که ذکر تنهایی است با بیانی دیگر آورده شده است. در آنجا هم ما فردی را می‌بینیم که زندگی روزمره و عادی‌اش را به نحو احسن انجام می‌دهد ولی علت کار زیاد و ریتم منظم او این است که شاعر می‌گوید:

تو مثل رودخانه‌ای ترکم کردی

من اما همان‌طور به اطرافم ادامه دادم

به خیابان‌ها، کافه‌ها، شعرها

 

شب‌ها

لباس‌هایم را اتو زدم

و هر صبح جوانی‌ام را در آینه مرتب کردم

همان‌طور غذا خوردم

همان‌طور کار کردم

همان‌طور ایستادم

و سال‌ها طول کشید بفهمم

درختی که زرد نمی‌شود

مرده است

آن رزمنده هم درختی است که زرد نمی‌شود/ می‌خندد. نه اینکه سبز است او مرده است. و خنده‌اش از خبر مرگ مادر، برادر و وسط گریه‌هایش از قدرت نیست، از پذیرش پوچی است. او از شدت فاجعه به خنده افتاده است، از مشاهدۀ حقارت انسان در هستی.

در این قسمت‌هاست که درمی‌یابیم ادعای شعر مبنی بر پیوستگی و یک شعر بلند بودن درست است. در قسمت جنگ آن‌گونه که از نامش پیداست فضا فاجعه‌بار است. انسانی سردرگم را می‌بینیم. انسانی مجبورِ دیگران:

بچه‌ها

به بند ناف‌های‌شان چنگ می‌زدند

تا به دنیا نیاید

 

ما رو به آسمان دعا کردیم

و از آسمان

بمب می‌بارید

در این دو قسمت با دو نگاه انتقادی مواجهیم. اول نسبت به کودکانی که در این نقطۀ جهنمی زمین به دنیا می‌آیند _ بی‌اینکه حق انتخاب وجود یا مکان جغرافیایی را داشته باشند_ و دوم نسبت به آسمانی که قداست و معصومیتش را در نگاه انسان از دست داده است.

پس از این قسمت با نقد روانشناسانه و اجتماعی شاعر مواجهیم.

زیبایی‌ها فروریخته

و از زنان

چیزی جز مرد نمانده است

 

ما با مردها ازدواج کرده‌ایم

و بچه‌هایی از بیابان

به دنیا آورده‌ایم

آیدا گلنسایی: تأملی در سه گانۀ خاورمیانه 

شاعر به نقد زنانی برمی‌خیزد که تعادل آنیما و آنیموس در وجودشان به هم خورده. زنانی که موفقیت و سعادت را در تلاش به سبک مردها می‌جویند و از ظرافت و آن زنانه دور شده‌اند. زنانی که به جای تساوی با مردها با ایشان همسان شده‌اند و نتیجه‌ی ازدواج با آن‌ها چیست بچه‌هایی خالی. خالی از فرهنگ، تهی. بچه‌هایی که نه دیگر کسی برایشان شاهنامه و حافظ می‌خواند و نه اسم بزرگان فرهنگشان را به درستی می‌شناسند. بچه‌های عصر دیجیتال. بیابان‌هایی که حاصل ازدواج با زن‌های مرد شده است. از دست رفتن زیبایی تمامی این بلاها را به سر جامعه می‌آورد. از دست رفتن زیبایی روحی، انسان را بی‌آینده می‌کند. زیرا میلان کوندرا معتقد است مگر زن جهان را نجات دهد. او زن را آیندۀ مرد می‌داند و وقتی این زن ارزش و جایگاه و قدرت خود را نمی‌شناسد و زیبایی را وامی‌نهد و به خدمت موفقیت افراطی درمی‌آید چه می‌ماند جز برهوت؟

در قسمت جنگ انسانی را می‌بینیم که نه راه پس دارد و نه راه پیش. انسانی مجبور، فراخوانده شده به جنایت. انسانی وانهاده که هیچکس سرِ او را ندارد. این انسان هم در جنگِ با گذشته‌ها و خاطرات است و هم در جنگ با جهانی که گویا فریبی و ادعایی واهی بیش نبوده است. شاعر همواره با درون‌نگری به جهان‌نگری می‌رسد و در هر دو سو هیچ می‌بیند و تأثیر این بینش است که در آخرین شعر او را وامی‌دارد که از بی‌تفاوتی سخن بگوید: دیگر نه اصراری به زندگی دارم/ نه اصراری به مرگ.

در اینجا برای صحبت‌هایی که داشتم نمونه‌هایی ارائه می‌دهم.

انسانِ درگیر با خویش

یعنی

دلم ریخته

و خانه‌ای که ریخته را

نمی‌شود از زمین برداشت

 

پس گذشته‌ام را

گذاشتم بیاید با من

چرا که هیچ جا برای ماندن نداشت

 

اما این شاعر نیست که سرِ جنگ با جهان داشته است. برعکس او دلش می‌خواسته طوری در مسالمت با جهان زندگی کند برای همین  هرچه بر سرش آمده دم نزده است اما زندگی متقابلاً با او خوب تا نکرده است:

داشتم با زندگی کنار می‌آمدم

که با من کنار نیامد

تا آهسته از کنار هم عبور کنیم

در آخرین شعری که جنگ را به صورت یک حقیقت بیرونی می‌بینیم، شاعر حرف خویش را درباره زندگی واضح می‌زند. نگاه او نمی‌تواند مثبت باشد چرا که او در خاورمیانه است. شاعر در خاورمیانه نمی‌تواند از سیاست و جریانات تلخ اجتماعی برکنار باشد چرا که می‌دانیم شعر از زندگی جدا نیست (نقل به مضمون از احمد شاملو)

جنایت و مرگ در دو ساحت هستی‌شناسانه و واقعی در برابر شاعر جولان می‌دهند و از دیگرسو جغرافیای سیاسی سرزمین او به این یأس و اندوه عمیق دامن می‌زند:

غریبگی نکن

نکن غریبگی پسرم!

این جا خاورمیانه است

و هرکجای خاک را بکنی

دوستی عزیزی برادری

بیرون می‌زند

در این سطرها صمیمیت با مرگ / خندیدن از فرط مرگ و سبز ایستادن به دلیل مردن است که دست‌مایۀ آفرینش شعر شده است. در فضای عاشقانۀ کتاب نیز جنگ ادامه دارد. عشقی که شاعر از آن می‌سراید ناکام و بر زمین افتاده و به اتمام رسیده است.

قسمت عشق

در این بخش سروده‌های شاعر سایۀ سنگین فقدان را بر خویش احساس می‌کند. عشق برای او مسئله‌ای مربوط به گذشته است و امید برای او بار منفی دارد ( تأثیر تفکرات فردریش نیچه در این بخش از سروده‌های شاعر بارها دیده و احساس می‌شود.)

من دیده‌ام

که اول پوست می‌پوسد

بعد گوشت

بعد استخوان

 

آخرین لایه امید است

که تو را زنده نگه می‌دارد

تا ذره ذره این شکنجه را حس کنی

نیچه امید را مصیبتی می‌داند که فقط انتظار مرگ را طولانی‌تر می‌کند. در بخش عشق همان دغدغه‌های بخش جنگ وجود دارد. همان انسان وانهاده شده که بر آسمان اعتراض می‌کند و مدام بر خدا می‌شورد دیده می‌شود:

و فکر می‌کنم

اناری که بر شاخه خشکیده

باید همین زمین باشد

که خدا از کنارش عبور می‌کند

و حتی

میلی به چیدنش ندارد

در قسمت عشق شاعری ناامید و مأیوس از ارتباط عاطفی را می‌بینیم. دوستان از نظر او فقط به درد فکر کردن می‌خورند. دور او پر از خوش‌ظاهرهای تهی و پوشالی است.

پرتقال را پوست می‌کنم

خالی‌ست

سیب را پوست می‌گیرم

رفته است

 

باد می‌وزد

و روشنایی از روز کنده می‌شود

روز وجود دارد اما روشنایی از آن کنده شده است. پرتقال و سیب نماد از آدمهای سربسته و رابطه‌های از دور زیبا هستند که در نهایت تهی بودنشان مشخص می‌شود. در قسمت عشق شعر او، باد می‌وزد و معنا را از زندگی جدا می‌کند. در آخر او به پوچی می‌رسد. به پوچی ارتباط و این را با نماد بیان می‌کند

و هر دو نیمه‌ی ماه

تاریک است

در این قسمت که شاعر به مقوله عشق می‌پردازد تعریفی تازه از زیبایی به دست می‌دهد:

تو را نمی‌توان نوشت

تو زیبایی

و این هیچ ربطی به زیبایی‌ات ندارد

 

حرف نمی‌زنی

چرا که می‌دانی

یک پرنده وقتی حرف می‌زند انسان است

وقتی سکوت می‌کند، آسمان

او راهِ زیبایی را از قشنگی ظاهری جدا می‌کند و به شکوهی که سکوت به معشوق می‌دهد اشاره دارد. باید دقت داشت آسمان در اینجا دوباره در نگاه شاعر اعتبار پیدا کرده است. آسمانِ طبیعت برای او ستودنی و آسمانی که نماد از ادیان و ایدئولوژی‌هاست در نگاه وی مطرود است. (به این دو تلقی از آسمان در شعر او باید توجه داشت)

معشوقِ زیبا که به او سکوت را هدیه کرده خدا را برای وی ملموس‌تر ساخته است. در اینجا شاهدیم که شاعر به کارکرد فلسفی عشق نظر دارد. به برگرداندن انسان به اتحاد و یگانگی با هستی. عشق پاسخ به بودن آدمی است. به او معنا می‌دهد. معنایی که نیست را می‌سازد و ارزش و سیستم باور تازه تعریف می‌کند. در این شعر هم شاعر ناامید از زیبایی لحظاتی زیبایی و خدا را درمی‌یابد.

در بخش جنگ شاعر صحبت از آسمانی می‌کند که جواب دعا را با بمب می‌دهد ولی در اینجا او خدا، آسمان و زیبایی مد نظر خود را ساخته است و عشق در اینجا اثرگذار ظاهر شده، از فقدان رسته و در شکلی متعالی متجلی شده است:

عصر

بر روح صندلی می‌نشینم

رنج چای را می‌نوشم

خیره می‌شوم به چشم‌هات

و فکر می‌کنم

خدا نزدیک‌تر شده

آن‌قدر

که وقتی درخت را می‌تکانم

ابرها بر زمین می‌ریزند

 

پس از این شعر که یک عشق کامل و بالغانه را به نمایش می‌گذارد باز هم شاهد گذشته‌هایی هستیم که شاعر را رها نمی‌کنند.

او در بخش جنگ گفته بود گذاشتم گذشته‌ام با من بیاید (چون جایی برای ماندن نداشت) و حالا آن گذشته و خاطرۀ عشقی بزرگ و نافرجام او را به خلق این سطرها وا می‌دارد:

چرا، چه‌طور، چگونه سفر کنم؟

تو مرده‌ای

و فاصله‌ات از تمام شهرها یکی است

ماهی‌ها به سطح آب آمده‌اند

عید به سطح آب آمده است

عمق به سطح آب آمده است

و تنهایی‌ام در آب حل نمی‌شود

در اینجاست که قسمت آخر کتاب و قسمت آخر سرنوشت بشر آغاز می‌شود.

آیدا گلنسایی: تأملی در سه گانۀ خاورمیانه 

قسمت سوم: تنهایی

در این بخش درگیری شاعر با هستی شدت می‌یابد. زیرا عنصر عشق که کارش نجات انسان از رویارویی عریان با وجود است در پشت سر قرار دارد و بنابراین شاعر تنها منظره‌ای که می‌بیند فاجعه‌باری هستی است: (باید در اینجا به این نکته اشاره کرد که فاجعه‌باری هستی و بیان اندوه و اضطراب در برابر وجود تم تکرار شوندۀ تمام شش دفتر شعر گروس عبدالملکیان است و او را دارای منظومۀ فکری منسجمی ساخته است)

شب است

و آن که تاریکی را با هزار میخ

به آسمان کوبیده

انتقام چه چیزی را از ما می‌گیرد؟

باید توجه داشت که در اولین شعر کتاب سطر «شب است» شش بار تکرار شد و این شب که همراه شاعر از آغاز تا اکنون بوده و یادآور رویارویی او با وجود و فقدان است، به شعر وحدت انداموار و پیوستگی داده است. طوری که مخاطب درمی‌یابد در تمام این مدت یک شعر بلند را خوانده است. در همۀ این کتاب او در شب بوده است. این سطر ابتدایی سرنوشت این کتاب است که از همان ابتدا گفته می‌شود و تمام بخش‌های بعد بسط همین یک سطر است.

در بخش تنهایی گاه می‌بینیم شاعر برای تسکین خویش باز هم به اندیشه‌های نیچه توجه نشان می‌دهد و به نوعی حکمتِ مصایب و زخم‌ها را بازگو می‌کند. گویی نمی‌خواهد کاملاً تسلیم تاریکی شود. هنوز دارد مبارزه‌هایی پراکنده می‌کند هرچند که می‌داند پوچ است. ولی او کاملا دست نمی‌کشد. می‌توان روح این شعر حافظ را در کارش دید:

گرچه وصالش نه به کوشش دهند

هرقدر ای دل که توانی بکوش

فردریش نیچه هم می‌گوید زندگی تلخ و سخت است اما نباید به این ضعف اقرار کرد (نقل به مضمون از کتاب چنین گفت زرتشت) و نیز می‌گوید «سمی که مرا نکشد قوی‌ترم می‌سازد». این اندیشه را در قسمت تنهایی کتاب عبدالملکیان نیز می‌بینیم. گویی او هنوز تسلی و تسکین خود را می‌جوید.

می‌نویسم زخم

و آن را

با زخمی تلخ‌تر می‌بندم

 

چرا که دیده‌ام

وقتی آسمان را شکنجه می‌کنند

آبی‌تر می‌شود

وقتی دریا را شکنجه می‌کنند

عمیق‌تر

آیدا گلنسایی: تأملی در سه گانۀ خاورمیانه 

در آخرین شعر کتاب تمام فشاری که از جنگ جغرافیایی، جنگ درونی، عشق ناکام و تنهایی بر روح شعر وارد می‌آید به سرودن شعری می‌انجامد که انعکاس دهندۀ بی‌تفاوتی، اندوه عمیق و واماندگی است. در این شعر انسانی را می‌بینیم که نجات نیافته و تسلیم شده است و سرگردان و تنها دوباره بر هستی و خدا اعتراض می‌کند. آن رزمنده که در قسمتِ جنگ در عینِ گریه می‌خندید/ همان درخت کاج که در قسمت عشق، سبزی‌اش از شادی نبود بلکه مرده بود، حالا شاعری است که مُرده اما تظاهر به زندگی می‌کند: (توجه به این ریتم و پیوستگی در درک انسجام ساختاری و فرم کتاب ضروری است)

یعنی من مرده‌ام

اما اگر قرار باشد زیاد غمگین شوی

بلند می‌شوم

باهم صبحانه می‌خوریم

کمی گپ می‌زنیم

بعد هم می‌روم

سری به خاک دوستانم بزنم برگردم

اگر هم حوصله‌ام نشد

شاید

همان دوروبرها خودم را چال کنم

 

چراکه دیگر

نه اصراری به زندگی دارم

نه اصراری به مرگ!

در پایان، او باز خدایی را می‌بیند که تمام بی‌تفاوتی‌ها از اوست. خدایی که گویا کاری به کار جهان ندارد و این اعتراض در تمام بخش‌های این کتاب دیده می‌شود و خبر از این می‌دهد: او از مرگ خدا _که نیچه خبرش را به انسان‌ها داد_ به شدت مأیوس و اندوهگین است و شاید بشر را برای شنیدن این خبر هنوز به اندازۀ کافی قوی و بالغ نمی‌بیند ولی ظاهراً از نظر عقلی آن را پذیرفته هرچند که مدام از نظر احساسی به آن عکس‌العمل نشان داده و معلوم است که او و مطلقِ با آن کنار نیامده است:

درست چون خدایی

که انسانش را زمین گذاشته

تا بر آسمان بنویسد

دیگر نه اصراری به زندگی دارم

نه اصراری به مرگ!

آیدا گلنسایی: تأملی در سه گانۀ خاورمیانه 

نهایتاً با مطالعۀ این اثر درمی‌یابیم سه‌گانۀ خاورمیانه، نه به توصیف شرایط یک جغرافیای خاص که داستان روح انسانی گرفتار جبر محیطی است. این کتاب نشان می‌دهد انسان از محیط تأثیر می‌گیرد و رهایی افسانه است. رنگ عشق هم در این کتاب کبود و تیره است. گویی او انسانی را تصویر می‌کند که همه چیزش را از دست داده است و هر برقی و هر پرتقالی که پوست می‌گیرد خالی است و نمی‌تواند دلخوش معجزه‌ای باشد. در این جهنم شاید آنچه بتواند انسان را نجات دهد توصیۀ نیچه باشد: برگشتن به کودکی و خلق ارزش‌ها. ساختن خدا، آسمان و عشق، البته شعر عبدالملکیان به این‌ها فکر نمی‌کند و تنها به بیان درد موجود می‌پردازد. خودِ گسترده‌اش را می‌نویسد و شعرش در پی روایت و توصیف خویشتنی وسیع است نه تعلیم و امیدآموزی.

از ویژگی‌های کلی این کتاب می‌تواند به وضوح زبان، اهمیت به وجه انتقال معنا، شفافیت در تصاویر و ایجاز اشاره کرد. گروس عبدالملکیان شاعری است که در شش مجموعه توانسته تفکر خاص خود را بسط دهد و من می‌خواهم بگویم گویا تمام این شش دفتر او یک شعر بلند است و روح انسجام و پیوستگی بر تمام اشعار و سروده‌های او از ابتدا تا این تازه‌ترین اثرش حاکم است.

رویکرد این نقد تأویلی_ تحلیلی است و در برخی جاها به فراخور متن از دیدگاه‌های فرمالیستی، نقد نو و روانکاوانه و جامعه‌شناسانه نیز بهره گرفته شده است.

 

بیشتر بخوانید

  1. اروتیک نجیب در کتاب حفره‌ها سروده گروس عبدالملکیان
  2. نپذیرفتن در کتاب پذیرفتن گروس عبدالملکیان
  3. مقایسۀ فلسفۀ شعری شهرام شیدایی و گروس عبدالملکیان
  4. چگونگی نمود دردهای اجتماعی در اشعار گروس عبدالملکیان
  5. چند سروده از سه‌گانۀ خاورمیانه سرودۀ گروس عبدالملکیان

 

 

ادامه مطلب
2 دیدگاه

1 دیدگاه

  1. fila

    20 اردیبهشت 1398 در 3:27 ب.ظ

    Thanks a lot for providing individuals with remarkably superb opportunity to check tips from here. It is often very ideal plus stuffed with a lot of fun for me and my office colleagues to search your site no less than thrice every week to learn the new guidance you will have. Not to mention, I am also certainly pleased for the exceptional tactics you serve. Certain 4 tips on this page are ultimately the simplest I’ve ever had.

  2. canada goose

    25 اردیبهشت 1398 در 12:59 ق.ظ

    My spouse and i felt very delighted Ervin managed to deal with his reports by way of the ideas he gained out of your web site. It is now and again perplexing to simply possibly be giving out things which some other people have been making money from. And we all do know we’ve got the blog owner to appreciate because of that. The specific illustrations you’ve made, the straightforward blog navigation, the friendships you will help to promote – it is many fabulous, and it’s really letting our son and the family recognize that the subject is cool, and that is exceptionally fundamental. Thank you for the whole thing!

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برترین‌ها