با ما همراه باشید

مونولوگ

نقدی بر 1001 کتاب که باید پیش از مرگ خواند!

منتشر شده

در

نقدی بر 1001 کتاب که باید پیش از مرگ خواند!

سوما: دیدم اخیراً لیستی از 1001 اثری که باید قبل مرگ خواند انتشار دادی!

  • خب. مشکل کجاست؟

سوما: فقط یک اثر از ایران؟

  • بوف کورِ صادق هدایت فقط

سوما: دردناک نیست؟

  • چرا. خیلی هست

سوما: یعنی میشه مُرد و حافظ رو نخوند.

  • درسته. یعنی ما تهی شدیم و عقلمون رو دادیم دست یکسری آدم تا ما رو نسبت به فرهنگ خودمون سرد کنند.

سوما: یعنی میشه مُرد و خیام و مولوی رو کامل نخواند. میشه مُرد و عطار رو وادی به وادی دنبال نکرد. واقعاً میشه هفت پیکر نظامی و فردوسیِ کبیر رو نخوند. میشه بی‌خیال سعدی شد؟

  • ما شبیه مهجورهایی شدیم که اختیارمون افتاده دستِ دیگران. دستِ کسانی که قدرت ما رو می‌دونن اما انکارش می‌کنن تا ما جلوشون درنیاییم. اون‌ها که ما رو توسری‌خور می‌خوان تا فرهنگمون رو هم چپاول کنند و بعد با چیزهایی که از فرهنگِ خودمون به ما تحویل میدن سرکیسه‌مون کنند. دلیلشم مردم عادی نیستند. نخبه‌های واله و شیدای غربند. هموناکه کمدی الهی دانته رو ششصد و شصت بار خوندن اما حتا اشعار حافظ و مولانا رو تورق هم نکردن.

سوما: حالا می‌فهمم چرا عاشق همایون شجریان و پدرش محمدرضا شجریانی. می‌فهمم چرا روی سهروردی کار می‌کنی. می‌فهمم چرا لباس‌هات رو از پارچه‌ها و مدل‌های سنتی انتخاب می‌کنی و چرا سرگرمیت تماشای فرش دستبافه.

  • محمدرضا شجریان با هنرش خاطرنشان کرد که ادبیات این آب و خاک هر زمان می‌تونه احترام جهان رو برانگیزه. هر روز صداش توی گوشمه. هرروز در صداش آب‌تنی می‌کنم. حالا می‌فهمم یک صدا چطور می‌تونه وطن قدسی آدم باشه. صدای شجریان تجربۀ ملکوته در زمین. صدای این پدر و پسر موطن قدسی عشاقه.

سوما: تو در دورۀ دکتری روی شاملو کار کردی. چطور تحت تأثیر نظرش در مورد موسیقی ایرانی نیستی؟

(شاملو: موسیقی سنتی ایران پیشرفتی نکرده ، پیش درآمدی اجرا می‌شود ، یک نفر می‌آید عر و عری می‌کند و آخرش هم رنگی می‌زنند و تمام می‌شود.)

  • محمدرضا لطفی پاسخ ایشان را دادند.

(نگارنده (محمدرضا لطفی) بارها و بارها برای استفاده از شعر ایشان کوشیده‌ام، اما موسیقی کلام آن، چنان از پستی و بلندی زبان فارسی و موسیقی نهفته در آن به دور افتاده که یافتن ضرب مناسب موسیقی در آن غیر ممکن است. شاید به همین دلیل است که نوازندگان موسیقی پاپ بیشتر از شعر او استفاده می‌کنند.
در این صورت فردوسی و حافظ و سعدی و مولوی که اشعارشان در رابطه ی تنگاتنگ با این موسیقی به کمال رسیده است، و نه تنها آن را به گوش جان می‌شنیده‌اند، بلکه سراسر اشعارشان سرشار از نام‌های سازها و گوشه‌های موسیقی ماست، از نظر آقای شاملو شاعر عقب افتاده‌اند. متاسفانه از شاعرانی که در بستر زمانی میان سالهای 1320تا 1332 رشد کرده ند، تنها تنی چند مانند اخوان ثالث، فریدون مشیری، هوشنگ ابتهاج و مهرداد اوستا به موسیقی ایرانی عشق می‌ورزند و آن را خوب می‌شناسند، و بسیاری دیگر از آن بی‌بهره مانده‌اند. مسلما هیچ سراینده‌ای موظف نیست که با ظرایف موسیقی آشنایی یابد، ولی موظف است در زمینه آنچه صلاحیت اظهار نظر ندارد  ساکت بماند و از توهین و بی پروایی نسبت به آنچه مورد احترام همگان است دوری گزیند.

سوما: یعنی هم تو شاملو را دوست داری و رویش تز دکتری نوشتی و هم شیدای موسیقی سنتی هستی؟

  • از این هم جلوتر برو. من بین شاملو و عرفان ایرانی نوعی وحدت دیده‌ام. وحدتی ناخودآگاه.

سوما: اما شاملو رسماً در صریح‌ترین حالت ممکن از آسمان رو برگردانده. وقتی به قول دکتر شفیعی کدکنی عرفان، نگاه هنری به دین است تو چطور می‌توانی در شعر شاملو به عرفان معتقد باشی؟

  • این چیزی است که کتاب شاملویم درباره‌اش استدلال می‌کند. طبیعتاً برای ارائۀ یک نظر انقلابی نمی‌توان اینجا حرف‌هایی مجاب کننده زد. پیش‌درآمد می‌خواهد. همین‌قدر بگویم شاملو تلاش خودآگاه زیادی کرد تا هنجارشکنی کند اما او عاشق ایران و زبان فارسی و حافظ بود. جا دارد اول عمیقاً او را بشناسیم و بعد در فضای عاطفی و روحی او قرار بگیریم تا بتوانیم او را هم در یگانگی با هرآنچه ایرانی و فرهنگ ایرانی است، ببینیم. شاملو شاعر قبض است. طبیعتاً در برابر روح منبسط موسیقی ایرانی جبهه بگیرد ولی وقتی او را بهتر بشناسیم می‌بینیم نه، ریشه‌ها یکی است. او خود کم از ظرفیت زبان فارسی و تاریخ بیهقی استفاده نکرده و ناخواسته تحت تأثیر عرفان هم بوده است. همان دغدغه که ابن سینا و سهروردی داشته‌اند مثلاً رسیدن به یگانگی و وحدت مجدد در اشعار او هم هست. من این را در کتابم نشان داده‌ام. این نظر شاملو دربارۀ موسیقی سنتی شخصی و شتاب‌زده است، باید ببینی تحت چه شرایطی بوده وگرنه او باهوش‌تر از آن است که بخواهد با خرد جمعی و چیزی که قرن‌ها ستایش و تحسین شده بجنگد. گفتم که زبان خود او میراث‌بر همان گذشته است و در کارهای او یکی از دلایل ماندگاری همان دغدغه‌های شاعران کلاسیک است. از کثرت رسیدن به وحدت!

سوما: برگردیم به 1001 کتاب. هر فهرستی را یکسری آدم با توجه به اشرافی که بر زبان خود دارند می‌دهند. هیچ چیز مطلق نیست. پس چرا دلخور باشیم. بزرگان ما در قلب فیلسوفانی مانند نیچه و در جان بزرگانی مانند گوته فرمانروایی کرده‌اند. اگر ایران هنوز حرمتی دارد به واسطۀ همان خیام و مولوی و حافظ است. هیچ جایزه و فهرستی نمی‌تواند برخی نام‌ها را از حافظۀ بشری پاک کند. فهرست‌هایی که این نام‌های تثبیت شده را نیاورند فهرستشان را کوچک می‌کنند. مثل جایزۀ نوبل که نیاز به نام سارتر داشت و به طرز مهلکی در برابر  نیکوس کازانتزاکیس و میلان کوندرا و فیلیپ راث سکوت کرد!

  • بزرگان ما دیگر جزو حافظۀ تاریخ نیستند، فراخود بشری، معیار تعالی و بالاترین حد انسانند. جایی‌اند که هر سالک و آگاهی آرزو دارد بتواند درکش کند.  منتها ما نیاز به نخبه‌هایی داریم که بیش از آنکه غم خواندن مثلاً مارسل پروست و کافکا را داشته باشند بتوانند از ادبیات سترگ خودمان روایتی امروزی به دست دهند.

سوما: مانند کاری که دکتر یحیی یثربی در داستان قلندر و قلعه کرد که باعث شد مخاطب با دردها و دغدغه‌های سهروردی آشنا شود و آن‌ها را لمس کند.

سوما: نظرت دربارۀ شعر امروز چیست؟

  • باید دست از این زبان سطحی و بچگانه‌اش بردارد. توهین به مخاطب ایرانی است که ادبیاتی غنی دارد.

سوما: اما سعدی هم سهل و ممتنع می‌نوشت.

  • بیا ما دیگر از نام شیخ اجل سوءاستفاده نکنیم. سعدی بر زبان عربی هم مسلط بود و ملمعات هم داشت!! سعدی حکمت می‌دانست. زبانش شیرین و افکارش مرتفع بود. در شعر سعدی کجا خبر از حرف‌های شخصیِ صدمن یک غاز بود؟ اینکه بدبختم، مفلوکم، مرده‌ام؟ تهشان را هم که می‌گیری می‌رسی به یک سری رابطه‌های موازیِ مبتذل. حتا عشق‌های زیرکمری هم باید بتوانند پلی باشند به حقیقتِ کلان. باید ما را حتا شده چند قدم فراتر ببرند وگرنه به مخاطب چه ربطی دارد ماجراهای یک خروس نر که در احاطۀ ده‌ها مرغِ تشنۀ تخم گذاشتن است؟ حتا شخصی نویسی هم ادب و نزاکت خاص خود را می‌طلبد. به قول حافظ: هزار نکتۀ باریکتر ز مو اینجاست   نه هرکه سر بتراشد قلندری داند!

سوما: یاد حرفِ نیچه افتادم. تحمل زندگی سخت است ولی نباید چنین ضعفی را اقرار کرد

  • چیزی که در شعر این دوره فراموش شده این است: برای دست به قلم بردن باید روحی مرتفع داشت. هنگامه راه انداختن، نوچه‌بازی و پروراندن یک مشت مدعی متعصب که حتا نمی‌توانند زبان مادری خودشان را درست از رو بخوانند، می‌شود حکایتِ به روباه گفتند شاهدت کیست؟ گفت: دمم! طبیعتاً همین‌ها هم بلند می‌شوند و فهرست 1001 کتاب را با عقل و سواد خودشان ترتیب می‌دهند. و طبیعتاً هم نامِ اصلی‌ها را از قلم می‌اندازند. ( فرقی هم ندارد از روی بی‌سوادی یا حسادت.) بنابراین اول باید ببینی که گفت بعد ناراحت شوی! لیست «صد کتاب که باید پیش از مرگ خواند» در یک عاشقانۀ آرام نادر ابراهیمی هست، او به شعور بلند ملت ایران نزدیک‌تر است.

سوما: روزی آن را در سایت کافه کاتارسیس بگذار.

  • به همین زودی‌ها، حتماً

 

 

 

ادامه مطلب
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برترین‌ها