با ما همراه باشید

یادداشت‌های انتقادی

اندر احوالات روابط گلخانه‌ای و صنعت دوستی!

منتشر شده

در

اندر احوالات روابط گلخانه‌ای و صنعت دوستی!

ایمیلم را که باز می‌کنم چندین نامه دارم. هیچکدامش خوشحالم نمی‌کند. نه اینکه صمیمی نوشته نشده باشند چرا اتفاقا خیلی گرم هستند. یک طورِ بی‌علتی گرم. یک طور اصابت کننده‌ای!

دارم فکر می‌کنم به روزگاری که هیچ چیزش دیگر مال خود آدم نیست. دورۀ بیشترین کارها در کمترین زمان ممکن است. دقت کنید به طعم توت‌فرنگی‌ها، به بویشان…گلخانه‌ای‌اند. توت فرنگی نیستند. اصرار بر توت فرنگی‌اند. می‌دانید از چه حرف می‌زنم؟ از اینکه قلباً نیستیم اما اصرار داریم باشیم. شاید روزی فلانی به کارمان آمد، به دردمان خورد. از صنعت رابطه، حرفه‌ای شدن در همه چیز و این منطق: یک توت‌فرنگی بی‌بو و بی‌مزه انقدر هست که بچه‌ای را وسوسه کند!

من از تمام شدن‌های اعلام نشده، از مرگ‌های کشدار حرف می‌زنم. از اینکه فکر می‌کنیم اینهمه مرده که در خود_ مال روز مبادا_ کنار گذاشته‌ایم روزی به کارمان خواهند آمد. نه، نه، نه!

زندگی به من آموخت هیچ رابطۀ تمام شده‌ای دوباره گرم نمی‌شود. فقط نگهداری جسد در خاطره باعث می‌شود روح را تعفن بردارد.

بدی تعفن روح این است که مثل منوکسید کربن بو ندارد، برای همین، خیلی‌ها به روی خودشان نمی‌آورند. یکی از دلایلی که زوربا را دوست دارم همین است. او خیلی چیزهای درستی یاد آدم می‌دهد. مثلاً اینکه آدم چطور باید از مرده‌ها کنده شود.

البته صحبت من سر این نبود که نزدیک بهار باید یک مرده تکانی درست و حسابی راه بیندازیم. حرفم سر تظاهر بود. (حرف توی حرف آمد) موضوع اصلی ایمیل‌هایی است که می‌خواهند به طرز حرفه‌ای صمیمی و گرم و انسان دوستانه جلوه کنند.

وقتی آدم برای خیلی‌ها تبدیل به مشتری و مخاطب و پامنبری می‌شود دیگر صرفاً یک عدد است. عددی که بالذات اعتباری ندارد و اهمیتش به زیاد بودن و تعدادش است. 

می‌دانم این روزها روزهای بازاریابی است. زیرا در جهان امروز قدرت در داشتن مخاطب است. هرچه تو را بیشتر بشناسند، بیشتر دنبال کنند، هرچه بیشتر سر دیگران را گرم کنی، مهم‌تری. قدرتمندتری.

آن وقت صمیمیت بی‌علت شروع می‌شود. من می‌شوم جانم، عزیزم، نازنینم. به طرزی پوچ محترم دانسته می‌شوم. نه چون واقعا احساسی نسبت به من وجود دارد یا این نامه، ناگهانی  برای پرسیدن حالم ارسال شده است، نه؛ فقط به این دلیل که من مخاطب آن‌هایم. من یک شماره‌ام. یک مشتری که باید مطلبی را بخوانم. یک دنبال‌کننده، کسی که چیزی به خوردم داده می‌شود. من به کارشان می‌آیم. و اگر روزی دیگر نخواهم از فرآورده‌هایشان استفاده کنم دیگر نه عزیزم هستم، نه جانم و نه احوالم را سال به سال می‌پرسند.

اینجاست که رابطه‌های گلخانه‌ای به وجود می‌آید. تولید انبوه، دوستان اجتماعی، و عملاً تنهایی‌های عمیقتر. زیرا اعداد فریبمان می‌دهند و وقت ما را در تعارف و متواضع‌نمایی و فرستادن ایمیل‌های بی خاصیت سپری می‌کند و در نتیجه آنچه عایدمان می‌شود تعداد زیادی روابط دور، گلخانه‌ای، و بدون کیفیت است. و خیانت به خیلی از واژگان مانند دوست، رفیق، صمیمیت.

باید چه کرد؟ ساده است. باید همه را تاراند. باید روی کار خود بدون هیچ توقعی از مخاطب ایستادگی کرد. آدم‌ها آدمند. حداقل این است که نباید فریبشان داد. نباید طوری خطابشان کرد که حقیقت نداشته باشد. کسی یک کاری انجام می‌دهد، اگر این کار سودی برای دیگری داشت و ارزش صرف وقت داشت، خودش بهتر می‌داند و تصمیم می‌گیرد. اما نه عدد است (حداقل در اینجا)، نه مشتری، نه کسی که بیهوده تکریم می‌شود. نه کسی که بیهوده عزیز داشته می‌شود. شاید ظاهر امر سرد به نظر بیاید اما آیا سردی صداقت بر گرمی متملقانۀ دروغ برتری ندارد؟

به نظر من یک راه دوست داشتن آدم‌ها این است خیالشان را تخت کنی که تو با آن‌ها از روی مدارا نرمی نمی‌کنی. خودت هستی. خودی که پشتک و وارو نمی‌زند تا مردم را دور خودش جمع کند. خودی که هیچکار بیشتری در روز انجام نمی‌دهد جز دنبال کردن علایق شخصی‌اش. حالا اگر این سلوک شخصی فایده‌ای هم برای کسی دارد که نورٌ علی نور. اما اگر سال به سال هم کسی احساس نیاز به خواندن این حرف‌ها نکند یک انسان، چند انسان علاقه‌مند برای دلشان سازی می‌زنند و می‌گذرند. آنقدری هست که کوچه را زیباتر کرده باشند.

بهشت شخصی ما در اینجا خواندن روزانۀ حافظ، مولوی، سهراب، میلان کوندرا، سارتر،یالوم و …گشت زدن در نقاشی‌ها و خواندن تحلیل‌های پیچیده روی شعرها و داستان‌هاست.

ما گروهی هستیم که از زندگی بیشتر می‌خواهیم. خیلی بیشتر از نان و آب و روزمرگی. ما توت فرنگی را با طعم اصلی‌اش می‌خواهیم و اصرار داریم جزو همان «کاشفان فروتن چشمه‌» باشیم. آن‌ها که اقدام می‌کنند، هر روز یک گام نزدیکتر می‌شوند و برایشان اصل کنهِ گام برداشتن است.

ما گروهی هستیم که باور داریم در همین زمان هم می‌شود ناب زیست. می‌شود واقعی زندگی کرد و زیبایی‌ها را دید. ما مخالف هر کاری هستیم که مانع مطالعه و لذت بردن انسان از شعر، موسیقی و مطلقِ هنر شود. برای همین حاضریم هزینه بدهیم، خرج لباس و خورد و خوراک را کم کنیم، از روابط تجملی دوری کنیم و پولش را کتاب بخریم و با ولع بخوریم! ما کتاب‌خواریم اما روابطمان کاغذی نیست. نامه‌های کاغذی ما واقعا از سر عشق و محبت نوشته می‌شود. اگر به کسی گفتیم دوستش داریم برای آن نبوده که مخاطب و مشتری‌مان شود، برای آن نبوده که دنبالمان کند. نه! حسی بوده که قلباً وجود داشته. حسی که خوشرنگمان کرده و افشایش کرده‌ایم چرا که زیبایی و رایحه‌های قدسی را باید منتشر کرد.

کمی به اطرافمان حساس‌تر باشیم. کمی سختگیرتر. برخلاف آنچه تصور می‌شود افراد سخت، آن‌ها که کسی را راه نمی‌دهند، آن‌ها که به کم رضایت نمی‌دهند، آن‌ها که تخسند و بهترین‌ها را می‌خواهند و البته محرومیت کشیدن را هم بلدند، هرگز تنها نمی‌مانند بلکه عمیق‌ترین و مفصل‌ترین عشق‌ها را تجربه می‌کنند.

آنقدر آدم‌ها را دوست بداریم که آن‌ها را ابزار خودمان نبینیم. نه مخاطبمان، نه مشتری‌مان و نه چیزی در جهت مقاصدمان و اگر روزی قرار شد چیزی کالایی فرآورده‌ای بفروشیم صرفاً یک فروشنده باشیم، یک فروشنده اگر احساس کند کالایی که دارد دست مردم می‌دهد ارزشمند است هم گران حساب می‌کند و هم صمیمیت بی‌علت و روابط گلخانه‌ای راه نمی‌اندازد. کالا را نشان می‌دهد، قیمت مقطوع را و همان داستان حساب حساب است و کاکا برادر. چون می‌داند چیزی که دارد می‌فروشد ارزشش را دارد و مخاطب و مشتری علناً دارد سود می‌برد بنابراین دلیلی بر تملق و ابزار کردن واژۀ دوستی نمی‌بیند.

 

 

 

 

ادامه مطلب
2 دیدگاه

1 دیدگاه

  1. داود

    22 اسفند 1397 در 11:15 ب.ظ

    سپاس از نوشته بسیارمفید وارزشمند تان. نوشته شما از سر درد ومعرفت وبصیرت وبینش عمیق نوشته شده است. در ز مانه ای که مردم هر چه بیشتر وبا سرعت به سمت تظا هر ومادیات مسابقه گذاشته انداین نوشته می تواند تلنگری برجامعه ومردم ن مسخ شده اش باشد.

  2. نسرین مشیری

    23 اسفند 1397 در 9:31 ق.ظ

    فوق العاده بود ! 🍃تازه شدم !

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

12 − 3 =

برترین‌ها