با ما همراه باشید
NewRooz

مصاحبه‌های مؤثر

«الیاس علوی»: شعرم از حس آوارگی‌ام تأثیر گرفته است/ همراه با شعر «کاک خسرو»

منتشر شده

در

گفت‌وگو با «الياس علوي»: شعرم از حس آوارگي‌ام تأثير گرفته است/ همراه با شعر «کاک خسرو»

گفت‌وگو با «الیاس علوی»: شعرم از حس آوارگی‌ام تأثیر گرفته است/ همراه با شعر «کاک خسرو»

می‌گوید، یک آواره است و خاطرات کودکی‌اش با جنگ در افغانستان گره خورده، سفرهای کودکی‌اش روی شعر و شخصیتش تأثیر زیادی داشته است و همیشه خود را یک آدم آواره که هیچ پناهی ندارد، می‌داند؛ آدمی که هیچ جایی برای ماندن ندارد و شعرش نیز از این موضوع الهام گرفته است.

الیاس علوی شاعر افغان است که از شش‌سالگی از روستای دورافتاده‌شان در افغانستان سفر را آغاز کردند، به پاکستان رسیدند و در ایران ساکن شدند. حالا هم دو سالی است که در استرالیا زندگی می‌کند.

این شاعر اولین مجموعه‌ی شعرهایش را با نام «من گرگ خیالبافی هستم» سال 1386 منتشر کرد، که برگزیده‌ی جایزه‌ی شعر خبرنگاران و در جایزه‌ی قیصر امین‌پور (کتاب سال شعر جوان) دوم شد.

الیاس علوی: من یک آواره هستم و منظره‌ای که از شش‌سالگی‌ام به خاطر می‌آورم، زمانی است که پدرم رادیو خود را ساعت هفت روشن می‌کرد و به رادیو بی‌بی‌سی گوش می‌کرد و ما می‌شنیدیم چه اتفاقاتی افتاده است. از زمانی که آن خاطرات را به یاد می‌آورم، همیشه خاطراتم با آن خبرها گره خورده است و بعد شاید شش سال و چند ماه داشتم که مجبور شدیم از افغانستان فرار کنیم. آن‌زمان به تازگی جنگ‌های روسیه تمام و جنگ‌های داخلی آغاز شده بود.

او به همراه‌ خانواده‌اش، سفر را از روستای دورافتاده‌شان «برعص» شروع کردند، که این سفر تا پاکستان و ایران ادامه یافت. به یاد دارد که در این سفر، به دره‌ای رسیدند که دو طرف روی کوه با یکدیگر جنگ می‌کردند و پدر کلبه‌ای را به ‌آن‌ها نشان می‌داد و می‌گفت، این‌جا خانه‌ی کودکی من بوده است و به این‌ بهانه می‌خواست بچه‌ها را از فضای جنگ دور کند. این خاطرات کوچک تا امروز در ذهنش مانده است. بعد به پاکستان رفتند و چند ماهی آن‌جا بودند. دوباره‌ راه افتادند و بالأخره به ایران رسیدند.

همین سفرهای کودکی روی شخصیت او تأثیر زیادی گذاشته است. همیشه خود را یک آدم آواره و کسی که هیچ جایی برای ماندن برایش نیست، می‌بیند و می‌گوید: شعرم هم از این حس کاملا تأثیر گرفته است.

شعرش از 14سالگی شروع شده است؛ ‌زمانی که برای خودش می‌نوشت. می‌گوید: پدرم معلم بود و با آن‌که بسیار مذهبی بود؛ اما همیشه نسبت به مسائل، دید بسیار بازی داشت و دوست داشت که ما درس بخوانیم. از همان 14سالگی می‌نوشتم و خیلی نمی‌دانستم شعر چیست، تا این‌که سال 81 با محمدکاظم کاظمی آشنا شدم و به جلسه‌ای می‌رفتم که بیش‌تر دانش‌آموزان بودند و بعد، او مرا با جلسه‌ی دیگری به نام «دُر دَری» آشنا کرد که بیش‌ترشان افغان بودند. در آن‌جا، با ابوطالب مظفری، سیدرضا محمدی، سیدضیاء قاسمی و… آشنا شدم و از آن به بعد بود که دیگر شعر را به صورت جدی شروع کردم؛ ولی از سال 84 تا 86 کارم به حدی رسید که از خامی اولیه درآمده بود و توانستم اولین مجموعه‌ام را چاپ کنم.

الیاس علوی قبل از انتشار مجموعه‌ی شعر «من گرگ خیالبافی هستم» در جشنواره‌های شعر زیادی شرکت کرده و برگزیده شده است. درباره‌ی حضورش در این جشنواره‌ها و تأثیر آن‌ها در پیشرفت و معرفی شعرش و این‌که‌ برخی بر این باورند که جشنواره‌ها شاعر جشنواره‌یی تربیت می‌کنند، متذکر می‌شود: من سه دوره در جشنواره‌ی «شب‌های شهریور» شرکت کردم و جزو برگزیدگان بودم و دو دوره در جشنواره‌ی «قند پارسی» (شعر جوان افغانستان) که در تهران برگزار می‌شد، شرکت کردم؛ اما این جشنواره‌ها برای من تأثیر مثبتی گذاشت؛ چراکه قبل از آن، شاعران شهرهای دیگر را نمی‌شناختم.

او می‌افزاید: شرکت در جشنواره‌ برای من مثل بقیه نبود و دیدی را که بقیه نسبت به این جشنواره‌ها داشتند، ندارم. برای من فرقی نمی‌کند که با علی معلم حرف بزنم یا شمس لنگرودی؛ در حالی‌که خیلی‌ها می‌گویند، این دو با هم نسبتی ندارند؛ تو چطور علی معلم را دوست داری و شمس لنگرودی را هم دوست داری؟

این شاعر می‌گوید، مسائلی که عده‌ای از شاعران و نویسندگان دارند، به او ربطی ندارد و تا جایی که امکان دارد، در یک‌سری جشنواره‌ها و فستیوال‌هایی که جهت‌گیری‌های خاصی دارند، شرکت نمی‌کند؛ با این حال متذکر می‌شود: نمی‌خواهم بگویم طرفدار این هستم یا مخالف آن، به هرحال، ممکن است دوست داشته باشم آن شعری که من می‌خواهم برای امام رضا (ع) بگویم، برای خودم بماند و بازتاب بیرونی نداشته باشد یا جایزه کسب کند.

او معتقد است: شاعر باید بین جلوت و خلوت خود توازنی را ایجاد کند. شاعران جشنواره‌ها، جلوت‌شان بر خلوت‌شان برتری یافته است و حالا نمی‌توانند درهیچ جشنواره‌ای شرکت نکنند و این به شاعر ضربه می‌زند؛ زیرا حس ساده و ناب او را از بین می‌برد.

علوی می‌گوید: اما من سعی کرده‌ام تا جایی که می‌شود، خلوتم را داشته باشم و در خلوت است که آدم می‌تواند خودش باشد.

بسیاری از شاعران و نویسندگان افغان در جغرافیای فرهنگی ایران پرورش یافته‌اند و علوی از جمله‌ی این شاعران است. او درباره‌ی این‌که آیا آن‌ها هویت خود را هویت مستقلی از شاعران و نویسندگان ایرانی می‌دانند و یا نه، و آیا خود را به نوعی وام‌دار و متأثر از این فرهنگ می‌دانند، می‌گوید: شاید آخرین تکه‌هایی که از ایران قدیم جدا شد، شهر هرات در 150 سال پیش بود. قبل از آن، تقریبا ما همه یکی بودیم و تفاوتی میان‌مان وجود نداشت. رودکی، ابوالقاسم فردوسی، سنایی و مولوی همه میان ما مشترک بودند.

او یادآور می‌شود: تقریبا از 200 سال پیش که افغانستان به یک کشور مستقل تبدیل شد، به خاطر مرزهای سیاسی که به وجود آمد؛ متأسفانه ما در اقلیت بودیم و کم‌کم از هم جدا شدیم؛ اما چون در افغانستان، اکثریت مردم پشتوزبان هستند و قوم اکثریت هم پشتون است. بعد از این‌که افغانستان از ایران جدا شد، زبان فارسی در حالت انزوا به سر برد و مانند ایران که زبان فارسی زبان رسمی بود و کاملا به آن بها می‌دادند، این‌قدر رشد نکرد و پوست‌اندازی نداشت و ما در این میان از قافله عقب ماندیم.

سراینده‌ی مجموعه‌ی شعر «من گرگ خیالبافی هستم» دلیل پیشرفت زبان فارسی را در ایران، موفقیت جنبش‌های آزادی‌خواهانه ذکر می‌کند؛ جنبش‌هایی که در افغانستان اکثرا با شکست مواجه شد و از جمله‌ی آن‌ها، جنبش امرالله‌خان بود که با شکست مواجه شد و در نتیجه، جنبش‌های افغانستان مثل ایران آن‌قدر موفقیت‌آمیز نبود.

او ایران را پرچم‌دار زبان فارسی می‌داند و می‌گوید: با آن‌که مرزها باعث شد دو ملت از هم جدا شوند؛ اما انزوای فارسی‌زبانان در افغانستان باعث شد که آن‌ها همان چیزی را که داشتند، به همان حالت حفظ کنند و حالت سنتی‌شان را داشته باشند. الآن یک شاعر افغان با همان لحنی که در افغانستان شعر می‌گوید و می‌نویسد، در ایران هم کار می‌کند، که این برای مخاطب ایرانی جالب و متفاوت است.

اما بعضی از نویسندگان فارسی‌زبان افغان این سال‌ها به زبان غیرمادری خود می‌نویسند. علوی درباره‌ی این‌که آیا این موضوع به استمرار فرهنگی یک جامعه لطمه نمی‌زند و چه آفت‌هایی را ممکن است متوجه ادبیات و حیات فرهنگی یک قوم کند،‌ یادآور می‌شود: نویسندگان افغان که به زبان غیرمادری‌شان می‌نویسند، چند نفر بیش‌تر نیستند و این را یک چیز منفی نمی‌دانم؛ خوشحال هم هستم. مثلا یکی از فاکتورهای مهمی که باعث شهرت خالد حسینی و کتابش شد، نوشتن به یکی از زبان‌های مهم دنیاست. ضمن این‌که به آن زبان هم تسلط داشت. او هم از افغانستان و هم از فضای آن گفته و به نوعی افغانستان را به گونه‌ای دیگر برای تمام دنیا نشان داده است. مثلا در آفریقای جنوبی، کسی از افغانستان چیزی نمی‌دانست؛ اما فروش میلیون‌ها نسخه کتاب او باعث شناخت افغانستان شد یا عتیق رحیمی که کتابش را به فرانسه نوشت، کار بسیار بزرگی کرد.

علوی با این حال درباره‌ی رمان «سنگ صبور» عتیق رحیمی می‌گوید: او نام کتابش در زبان فرانسه هم «سنگ صبور» است و خیلی از کلمات فارسی را به همان شکل فارسی نوشته است. با آن‌که این موضوع برای مخاطب فرانسوی‌زبان قدری گنگ است؛ اما این کلمات آن‌قدر تکرار می‌شوند که بعدا منظور نویسنده معلوم می‌شود. با این حال، شاعران و نویسندگان افغان را هم داریم که به زبان فارسی می‌نویسند و بسیاری از آن‌ها مطرح هم شده‌اند.

او در کل، نوشتن نویسنده به زبان دیگر را باعث به خطر افتادن زبان اصلی‌ نمی‌داند و در عین ‌حال معتقد است که در دوره‌ی امروز، باید از این ابزار استفاده کرد. برای نمونه به «کلیدر» محمود دولت‌آبادی اشاره می‌کند که اگر خوب ترجمه شود، دنیا را تکان خوهد داد.

علوی همچنین درباره‌ی شعر می‌گوید: ترجمه‌ی شعر بستگی به این دارد که یک شعر کلاسیک باشد یا نو. ترجمه‌ی شعر کلاسیک بسیار سخت است؛ زیرا تأکید اصلی روی وزن و قافیه است و در ترجمه شاید 90درصد این موضوع از بین برود و تنها مفهومش بماند. اگر امروز شعر مولانا طرفدار دارد، بیش‌تر به خاطر محتوای عمیق و انسانی آن است. اما بیش‌تر شعرهای کلاسیکی که به زبان‌های دیگر ترجمه می‌شوند، زیبایی‌شان از دست رفته است و تنها مفهوم می‌ماند. اما این موضوع در شعر نو فرق می‌کند. در شعرهای نو، بخصوص شعر سپید، ما با قافیه کار نداریم و کار ترجمه بسیار راحت‌تر است. در عین حال، شعر سپید تصویرهای بیش‌تری دارد و به راحتی قابل ترجمه است.

الیاس علوی سال‌ها در ایران زندگی کرده و از حدود دو سال پیش برای ادامه‌ی تحصیل به استرالیا رفته است. او چند سال پیش، فرصت یافت تا یک ‌بار دیگر به وطنش افغانستان برود. درباره‌ی کم و کیف اتفاقات فرهنگی کشورش در این چند سال و تجریه‌ای که از این سفر داشته است، می‌گوید: چهارسال پیش به افغانستان رفتم و نزدیک هشت ماه آن‌جا زندگی کردم. کودک که بودم، در افغانستان، کتاب‌ها را چال می‌کردند. خاطرم هست، من و پدرم شبی رفتیم و کتاب‌های بسیار زیادی را چال کردیم؛ اما با گذشت 15 سال و بازگشت به افغانستان، وضعیت بسیار عوض‌ شده و بسیار امیدوارکننده بود. شاید اگر شما به افغانستان سفر کنید، احساس کنید که این کشور هنوز بسیار زخمی و ویرانه است؛ اما من که گذشته‌ی آن را دیده‌ام و الآنش را می‌بینم و مقایسه می‌کنم، برایم بسیار امیدوارکننده است. آمار خرابی‌ها در همه‌ی زمینه‌ها بسیار زیاد بود و با همه‌ی ساخت و سازهایی که اتفاق افتاده است، هنوز هم این کشور ویرانه دیده می‌شود. این نه تنها در مورد اقتصاد این کشور؛ بلکه در مورد همه چیز است؛ ادبیات، فرهنگ و سایر چیزها. اینک در بلخ، هرات و کابل شاعران بسیارخوبی را داریم و سفری که داشتم، برایم بسیار امیدوارکننده بود.

او همچنین درباره‌ی وضعیت زبان فارسی در افغانستان توضیح می‌دهد: در گذشته، زبان رسمی افغانستان، زبان پشتو بود، تا این‌که هفت سال پیش، با تشکیل قانون اساسی جدید، زبان فارسی هم جزو زبان رسمی کشور شد و اینک ما دو زبان رسمی بزرگ داریم؛ پشتو و فارسی. به این خاطر، فضا قدری بازتر شده و از طرف دولت هم قدری حمایت‌ها بیش‌تر شده است. در گذشته، تقریبا تمام مقامات دولتی دست پشتوزبان‌ها بود؛ ولی الآن شاید نیمی از آن‌ها دست فارسی‌زبان‌هاست و بخصوص رسانه‌های جمعی. به این خاطر، وضعیت بسیار بهتر شده است.

علوی ادامه می‌دهد: متأسفانه وزیر فرهنگ ما یکی از پشتوهای متعصب است که دید بسیار بدی دارد و حتا حاضر است واژه‌ی «گالری» باشد؛ اما «نگارستان» نباشد. متأسفانه این نگاه وجود دارد. اما در کشوری مانند افغانستان این طبیعی است و نباید خیلی روی این مسائل دقیق شد. به هر حال، این جو نیمه‌آرام به راحتی به دست نیامده است و باید خیلی مواظب بود.

این شاعر جوان افغان به آینده‌ی کشورش تا حد زیادی امیداوار است و می‌گوید: می‌دانم که آمریکا یا هر کشور دیگر که حمله می‌کند، هرگز دلش به حال مردم نسوخته است، بخصوص کشوری مانند آمریکا که کارنامه‌ی بسیار درخشانی در این زمینه دارد! اما وقتی وضعیت الآن افغانستان را با قبل از آن و طالبان مقایسه می‌کنم، مجبورم خوش‌بین باشم.

به گفته‌ی او، در این چند سال، اتفاقات بسیار خوبی، بخصوص برای فارسی‌زبانان افغانستان افتاده است.

علوی می‌گوید، سعی می‌کند در شعرهایش دید انسانی داشته باشد. در این سال‌ها که از کشورش دور بوده،‌ همیشه اخبار و اتفاقات کشورش را دنبال می‌کرده است. می‌گوید، در گوانتانامو، همان‌طور که گفته می‌شود، عده‌ای از طالبان هستند؛ اما این‌ها فقط سیصد و چند نفرند؛ ولی هزاران نفر دیگر از طالبان الآن در افغانستان پست‌های خوب دولتی دارند یا نماینده‌ی پارلمان هستند. من می‌گویم چرا این سیصد و چند نفر باید این همه زجر بکشند و عده‌ای دیگر همه‌چیز داشته باشند؛ یعنی این نابرابری بسیار وحشتناک را اصلا قبول ندارم. من به عنوان یک انسان، با کسی که در گوانتاناموست، همدردی می‌کنم. حتا به هموطنم که یک طالب شده است، به عنوان یک انسان می‌نگرم و خیلی سعی کرده‌ام نگاه حزبی نداشته باشم؛ این به معنای این نیست که من به شخصه بی‌تفاوت باشم. وقتی آمریکا به روستایی حمله می‌کند که بیش‌تر آن‌ها غیرنظامی هستند و بیش‌ترشان کشته می‌شوند، من هم دچار احساسات و نفرت می‌شوم و آن را با شعر یا داستان بازتاب می‌دهم.

او با اشاره به این‌که سعیش بر این است که در کل، واقع‌بینانه فکر کند، از تبعیض‌ها گله دارد و می‌گوید: برخوردهای تبعیض‌آمیز و ناروا در هیچ جای دنیا قابل قبول نیست.

علوی درباره‌ی این‌که برخلاف این گفته‌اش که می‌گوید سعی می‌کند واقع‌بین باشد، درباره‌ی عنوان کتابش «من گرگ خیالبافی هستم» که با واقع‌گرایی نسبتی ندارد، توضیح می‌دهد: واقعیت این است که من خود را گرگ خیال‌بافی می‌دانم. خاصیت یک گرگ این است که در کمین باشد و بره‌ها را شکار کند؛ ولی یک گرگ خیالباف انگار در یک جامعه زندگی می‌کند و قدم می‌زند؛ اما هیچ‌کس به گرگ بودن او پی نمی‌برد و او در خیال خود، یک گرگ است؛ می‌درد، شکار می‌کند، عصیان می‌کند.

بخشی از شعر افغانستان در ایران رشد کرده است. الیاس علوی درباره‌ی شعر ایران و افغانستان و ویژگی‌های هر کدام از آن‌ها می‌گوید: اگر به گذشته بازگردیم، مثلا اوایل قرن بیستم، تقریبا اتفاقاتی که در ایران و افغانستان می‌افتد، خیلی شبیه یکدیگر است؛ اولین روزنامه‌هایی که در افغانستان چاپ می‌شود و اولین روزنامه‌هایی که در ایران چاپ می‌شود، یک یا دو سال با هم فرق دارد. اولین دانشجویانی که به غرب فرستاده می‌شوند، هم‌زمان هستند. اولین مدارس به سبک امروزی، تقریبا هم‌زمان بودند. ما در سال 1310 مدرسه‌ی «حبیبیه» را داریم. اما متأسفانه در افغانستان، جنبش‌های آزادی‌خواهانه، بسیار سرکوب شدند. ولی در مورد شعر، زمانی که نیما شروع کرد و مشهور شد، چند سال بعد، در افغانستان هم شاعرانی داشتیم که به تأسی از نیما شروع به شعر گفتن کردند؛ مثلا واصف باختری که هنوز هم زنده است و بسیار به نیما وفادار بود؛ اما چون زبان فارسی قبلا رسمی نبود، مسیر شعر در افغانستان با ایران تفاوت پیدا کرد. آن سیر طبیعی شعر در ایران بسیار خوب پیش رفت؛ مهدی اخوان ‌ثالث، سهراب سپهری، احمد شاملو و فروغ فرخزاد را داشتیم و همه‌ی قله‌های بزرگ در ایران بودند.

او همچنین عنوان می‌کند: یک‌سری تفاوت‌هایی میان شعر نو افغانستان و ایران وجود دارد؛ این‌که هنوز در افغانستان، شعر نو، شعر نو نیمایی در نظرشان می‌آید و عده‌ای سعی می‌کنند به آن پای‌بند باشند؛ ولی این‌جا شاعران به شعر سپید و کلی دیگر از موج‌ها رسیده‌اند. دیگر این‌که ما در گویش، تفاوت‌هایی با زبان فارسی داریم و این قدری متفاوت شده است؛ به این دلیل، سیدرضا محمدی در ایران تقریبا شاعر بکری شناخته می‌شود؛ اما من بخش زیادی از عمرم را در ایران بودم و تا حد زیادی از این تفاوت‌ها بی‌بهره مانده‌ام.

این شاعر درباره‌ی شعر جوان افغانستان می‌گوید: در شعر جوان، بخصوص از زمان طالبان به بعد، تفاوت بزرگی را می‌بینیم. خیلی از شاعران و نویسندگان ما دیگر به افغانستان برگشته‌اند؛ مثلا رهنورد زریاب بعد از سال‌ها بازگشته و فعالیت می‌کند و می‌نویسد. یا حسین فخری و ضیاء قاسمی برگشته‌اند و بسیاری از شاعران و نویسندگان نیز به آن‌جا سفر می‌کنند. فضای سیاسی که قدری بازتر شد، شاعران و نویسندگان توانستند آن‌جا بروند و با خود تجربیات تازه را ببرند. الآن در جلساتی که در کابل و بلخ برگزار می‌شود، شعرهای سپید هم می‌گویند و به نسبت هم خوب است. شاعران جوان قدیم ما هم که اکثرا در خارج از افغانستان فعالیت می‌کردند، با بازگشت به افغانستان، تجربیات تازه‌شان را منتقل کردند؛ به این دلیل قدری به شعر ایران نزدیک شدیم؛ اما هنوز آن تفاوت‌ها وجود دارد.

(منبع: ایسنا)

 

شعری از الیاس علوی: کاک خسرو

من یک پسرک اوگاندایی ام
روی تنم برگ گذاشته اند
شلاق می زنند به پاهایم
تا برقصم
آنقدر که از حال بروم
بعد
برگ ها را از تنم می کنند
– چه می کند عرق یک پسر سیاه با برگ شاهدانه؟
– می گویند آدمی را به فراموشی می برد
فراموشی
کاک خسرو همه می خواهند فراموش کنند.

کاک خسرو
من یک دخترک ابوریجینالم*
پدر یاغی ام را بستند به دو اسب سپید
و تنش را از هم گشودند
طبق قانون، مرا از مادرم گرفتند
وبه یک خانواده سفید سپردند
پدرخانواده سفید
هر شب به سراغم می آمد
و دکمه های سینه های سیاهم را باز می کرد.

کاکا خسرو
من رودخانه “قویق” هستم*
تا همین دیروز
ماهیان ِ جوان، لخت ِ تنشان را با من می گفتند
اما حالا تلخم
و ماهیانی ساکت را از آنسوی “حلب” به اینجا می آورم
ماهیانی دست بسته
چشم بسته
با حفره ای عمیق بر پیشانی.

کاک خسرو
روی تی شرتم بزرگ نوشتم
“1948”
من بازمانده سال نکبتم
فلسطینم من.*

کاک خسرو
تو کردی
من هزاره ام
ما برادران تنی یکدیگریم
که قرنها همدیگر را گم کرده بودیم
تا امشب
در خانه کوچک تو در” سلیمانیه”
و این عرق ِ روسی که ما را چنین گرم کرده است
تا زبان هم را بفهمیم
کاک خسرو، کاک خسرو
چرا یک بطری عرق ِ روسی ما را به هم برساند؟

کاک خسرو
همین لحظه که من و تو غرق ِ عیشیم
دریاها حرکت می کنند
کوهها حرکت می کنند
از مرزی می گذرند
و وارد مرز دیگری می شوند
دور نیست آن صبح که از خواب برخیزیم
همه جا را آب گرفته باشد
لباسهای بازماندگان “آشویتس” روی جالباسی،
لچکهای آن چهل دختر چشم بادامی روی طناب حویلی،*
و گوش کوچک ونگوگ در سینک آشپزخانه باشد
زمین بیرون بریزد همه ی آنچه در خود پنهان داشته
شناور شود همه ی رازها
تلخی عشق ویرجینیاوولف
تنهایی غمگین هیتلر
تن ِ زخمی بن لادن
و تو به چشمهاش ببینی
– چه چشمهای زیبا و معصومی…

کاک خسرو
دنیا غمگینم می کند
بر آمدن آقتاب
چرخیدن آدمها دور مربعی توخالی
صدای ناقوس ها
صدای پدرم
و صدای دخترک زیبا که خبرهای جنگ را می خواند.
کاک خسرو در همین چند دقیقه خواندن این شعر
در رواندا چند پسر همجنسگرا را از پله های مرگ بالا می برند؟

در قندهار، چند قومندان ِ سابق و نماینده پارلمان ِحالا، از بستر کودکی لاغر می خیزد؟
چند زن بغدادی از گورستان به خانه باز می گردد؟
– خانه؟
خانه تسلی احمقانه ای است
هیچ کجا خانه نیست
و هیچ کس شهید نمی شوند
همه می میرند
و می پوسند
مثل همین پنچ هزار استخوان که در گورستان “حلبچه” پوسیده اند
آنها فقط بوی موز و سیب و سیر را شنیدند
و مست شدند
بوی واقعی میوه ها، آدمی زاد را می کشد.

کاک خسرو
سایه ها غمگینم می کند
درختی را که سایه اش در مرز کشور دیگری بیافتد، تیرباران می کنند
کاک خسرو
درختهای بسیاری را کشتند
کوههای بسیاری
اسب های بسیاری
گاوهای بسیاری را
اما کسی برایشان شعر نمی نویسد
می گویند آدمی اصل است، آدمی!
کاک خسرو
چرا یک بطری عرق ِ روسی ما را به هم برساند؟
یک بطری عرق روسی
که اتفاقن کارخانه اش نزدیک کارخانه ای است که تفنگ ِ دوربین دار می سازد
سربازان داعش با همین تفنگ، کودکان ایزدی را آرام می کنند
سربازان ناتو با همین تفنگ، با کشاورزان هلمندی شوخی می کنند

سربازان گمنام امام زمان با همین تفنگ مهاجران غیرقانونی را در تفتان به درک می فرستند
و شیخانِ خلیج، با همین تفنگ به آسمان شلیک می کنند.

کاک خسرو
از دور صدای تراکتورها را می شنوم
سخت مشغول کارند
خانه های سیمانی می سازند
همچنانکه مادران و پدران سخت مشغول کارند
تا کودکانی سیمانی بسازند.
کاک خسرو
کم کم غروب می شود
چند ثانیه بعد از غروب، یک خط سرخ آسمان را می گیرد
آن چند ثانیه
بهترین زمان برای عکاسی است
در یک چنین لحظه ای می خواهم تمام شوم.

کاک خسرو کاک خسرو
چرا یک بطری عرق ِ روسی ما را به هم برساند؟

(منبع.elyasalavi.blogfa.com)

 

ادامه مطلب
2 دیدگاه

1 دیدگاه

  1. شوان

    14 اسفند 1397 در 10:42 ق.ظ

    عالیست 🌷🌷🌹🌹

  2. شوان

    14 اسفند 1397 در 10:43 ق.ظ

    🙇‍♂️🙇‍♂️🙇‍♂️🙇‍♂️🙇‍♂️🙇‍♂️🙇‍♂️🙇‍♂️🙇‍♂️

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برترین‌ها