با ما همراه باشید

آساره جعفری

رفیقِ سفر و حَضَرم، حضرتِ تبر؛ رویت را به سمتم برگردان…

منتشر شده

در

رفیقِ سفر و حَضَرم، حضرتِ تبر؛ رویت را به سمتم برگردان...

 

سر خودت را شلوغ کن. باید حواست را با چیزی پرت کنی.

یکبار بایست روبروی ویترین عشق. انواع و اقسامش را امتحان کن. عشق زمینی، عشق هوایی، عشق جنسی، عشق برادرانه، عشق مادرانه و ده تا عشق دیگر. بایست و به دلقک‌ها میدان بده بتازند. شک ندارم خسته می‌شوی.

حالا تو مانده‌ای و این همه وقت که روی دستت مانده. زندگی برخلاف آنچه تصور می‌شود زمان زیادی در اختیارت می‌گذارد. مخصوصا اگر به او محل ندهی بیشتر دنبالت می‌آید.

حالا چه کنی با این رابطه که بدجور گیرش افتاده‌ای؟ رابطۀ تو و وجود!

باید چه کرد؟ چطور باید پرش کرد؟ آدم‌های دیگر خیلی کارها پیشنهاد می‌دهند. موسیقی، تئاتر، عیاشی، اعتیاد به کار، اعتیاد به دیگری و شهرت‌طلبی، پول

اگر هرجا بروی ببینی «هیچ» روبرویت ایستاده چه؟

تا او را ندیده‌ای می‌توانی ادعا کنی. می‌توانی کل بیندازی. می‌توانی هنوز ادای عاشق‌های دلسوخته را درآوری. شکلک خوشبختی و سعادت را. می‌توانی لج کنی، دوستانت را بچزانی، قهر کنی تا آشتی از کسالت درت آورد، اما او را که ببینی دخلت آمده.

فقط شانس بیاوری و وقتی به سراغت بیاید  که مدرک‌هایت را که گرفته باشی، ازدواج موفقت را کرده باشی، فرزند نابغه‌ات را دیده باشی، عشق را چشیده باشی، مشهور شده باشی، خدم و حشم پیدا کرده باشی…

آن وقت حداقل حفظ ظاهر می‌شود و می‌توانی دروغ بگویی که تو عاشق زندگی بوده‌ای. که لیوان خالی را با خوشرنگ‌ترین شراب پر کرده‌ای. بهرحال باید جلوی تاریخ حفظ ظاهر کرد.

 

«و تنهایی کیهانی‌ات را

توانایی در تحمل شکست می‌نامی

تا قهرمانی قلابی باشی

که از قلع و قمع آسیاب‌های بادی برگشته است.

زندگی می‌کنی و درخت به درخت تبر تَری

زندگی می‌کنی بی حتا یک کفِ دست، فردا…»

 

راه حل اکثریت تولید مثل است. بعضی آدم‌ها نمی‌فهمند چرا تولید مثل می‌کنند، از دستشان در می‌رود. آن‌ها بی‌گناهند و باید بخشیدشان. اما جنایتکار آن کسی است که «هیچ» را می‌بیند و از ترس آن، دیگری را می‌آورد تا «هیچ» را به او سرایت دهد و با او قسمت کند. جنایت است وجود را به جان دیگری انداختن. جنایت است یک موجود دیگر را طعمۀ تسلی پوچی خود کردن. چون بازی خورده‌ایم که نباید بازی بدهیم. چه شریف است کسی که تمام عمر تنها می‌ماند تا دیگری را در دام این چرخۀ بیهوده نیندازد. هیچکس شکوه و مهربانی آدم‌هایی از این دست را درک نمی‌کند.

اینجاست که باید فریاد برآورد…

اینجاست که وظیفۀ شاعر بزک کردن حقیقت نیست

اینجاست که تراژدی، مرثیه را متولد می‌کند.

مرثیه‌ای برای وجود…

 

«رفیقِ سفر و حَضَرم، حضرتِ تبر

رویت را به سمتم برگردان

برگردان مرا به پیش از آگاهی سبز سیر

تو چه می‌دانی از پشت پردۀ پنجره‌ها

تو چه می‌دانی

چرا چراغ‌ها غریبی می‌کنند با این کوچه؟

رها کنید این خاموشی بی‌مخاطب را

ستاره‌هایی که مصرید سرشت شب را تغییر دهید

مگر خبر ندارید

او که درِ قفس را باز گذاشت

آسمان را برده است…»

 

مطالب مرتبط

  1. شعری برای روسپیان سرودۀ آیدا گلنسایی
  2. خلاصۀ داستان در بازار وکیل از سیمین دانشور
  3. قسمتهایی از داستان مهمانی خداحافظی اثر میلان کوندرا
  4. گر تیغ بارد در کوی آن ماه/ گردن نهادیم الحکم لله؟
  5. کمدی وحشت سیزیف‌های مدرن
  6. هیچ مسابقه‌ای در کار نیست
  7. زمینی قابل اشتعال

 

 

 

ادامه مطلب
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برترین‌ها