با ما همراه باشید

شعر دهۀ نود

چند سروده از «علیرضا قاسمیان خمسه»

منتشر شده

در

1) خالی

مادر بلندم می‌کند
زمین زیرپایم را جارو می‌زند
خالی‌ام
آن قدر که صدایت
به درونم می‌آید
چرخ می‌زند
بیرون می‌رود
و مرگ سال‌هاست
هرچه در من می‌گردد
چیزی برای کشتن پیدا نمی‌کند
خالی‌ام
مثل همین جاده
که ساعت‌هاست پیچیده است
بی آن که خبرم کند
سقوط کرده‌ام
سقوط می‌کنم
و هر سقوط
زنده ترم می‌کند
زنده‌تر
زنده‌تر
آه
این همه زنده بودن
دارد مرا می‌کُشد

ص40-41

 

2) نمایش عروسکی

قیچی به دست گرفته
مردی که رفت هوا بخورد اما
به ایستگاه متروی زیر زمینی رسید
خواست بازگردد اما
سوار قطار شد
و خواست چشم‌هایش را ببندد
که خیره به سقف قطار
باز زمزمه کرد :
فرش اتاقت را کنار بزن
و تماشایم کن
قیچی به دست گرفته
مردی که برای پر کردن تنهایی‌اش
انتخاب کرده او را
تنهایی
او که هربار قلم مویش را
در طلایی فرو کرد
خورشیدش سیاه شد
و هربار گفت شادم
گریست
مردی که از آغاز می‌گوید
اما ناخن‌هایش را طوری می‌جود
انگار که بخواهد
خودش را تمام کند
قیچی به دست گرفته
مدام هوای بالای سرش را می‌بُرد
مدام هوای بالای دستانش را می‌بُرد
مدام هوای بالای پاهایش را …
دیروز رو به یک اعدامی گفت :
غم انگیز
طناب دور گردن تو نیست
طناب‌های متصل به من است
که انگشتانی از آسمان
تکانشان می‌دهند

ص 49-50

 

3) صورتی کم رنگ

از اعماق آمده‌ام
از جهان قفل‌هایی که در خود
کلیدهای شکسته دارند
از آن جا که پاسخ هر سوال
سوال تازه ایست
و زمستان
دستِ سوی دریا دراز شده‌ی رودخانه را
منجمد می‌کند
تنی به وزن یک شهر را
بارها مرده‌ام
و پیش تو آورده‌ام
از زندگی
که پرندگان بی‌شماری بود
مانده گنجشک کوچکی
در دل شاخه‌هایم
با گنجشکی کوچک
پیش تو آمده‌ام
با امیدی کوچک
قد تیله‌هایت
و رویایی که آن را مثل یک فرفره
مدام می‌چرخانم
تا زنده بماند
از اعماق آمده‌ام
با زخم هایی که نمی‌گذارند
بغلت کنم
و حالا
از هر چیز عمیق می‌ترسم
پس تو را دوست دارم
مثل طرف خنک یک بالشت
مثل خبر لغو یک امتحان
من در عمق یک شادی گریسته‌ام
و در اعماق یک غم
قهقهه سر داده‌ام
پس از من
همچون لاک‌هایت
مراقبت کن
بگذار با تو
با هر رنگ جعبه‌ی مدادرنگی

ذوق کنم
و گردنم را آن قدر تکان دهم
تا لحظه‌ای که به گره زدن شال گردنم مشغولی
یک عمر
به درازا بکشد

صص71-72

 

4) آخرین ذرات

باران خاک گرفته است
زمان خاک گرفته است
خوابم خاک گرفته است
می‌نویسم: دوستت دارم
و این دوستت دارم
به سرفه‌ات مى‌اندازد
انگار با جریان شن‌هاى یک ساعت شنى حرکت می‌کنم
و دست‌هاى تو تنها می‌توانند
این ساعت را برعکس کنند
شب را صبح
صبح را شب

معجزه خاک گرفته است
و خاک پیراهنى ست که در آن گم شده‌ام
پیراهنى که دکمه‌هایش به روحم چسبیده‌اند …
در آینه شبیه بیابانى خالى‌ام
می‌توانید
حفاری‌ام کنید
می‌توانید
مرده‌هایتان را در من دفن کنید
می‌توانی
مرا از روی پیراهنت بتکانی …

ص 80-79

 

منبع

اتوبان علیرضا قاسمیان خمسه

اتوبان

علیرضا قاسمیان خمسه

نشر شانی

 

مطالب مرتبط

  1. شعری برای روسپیان، ناگهان، دختری با گوشواره مروارید سروده‌هایی از آیدا گلنسایی
  2. چند سروده از محمد عارفی‌فر
  3. سه سروده از آریا صدیقی
  4. دو سروده از شیرین هیاریان
  5. دو سروده از ادریس بختیاری
ادامه مطلب
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برترین‌ها