با ما همراه باشید
خرید تابلوفرش دستبافت ابریشم

انتقاد

اندر احوالاتِ خود پاک‌پنداری…

منتشر شده

در

اندر احوالاتِ خود پاک‌پنداری...

 

نمی‌دانم تا به حال یک روانکاو را از نزدیک دیده‌اید یا نه؟ این جمله را همین جا نگه داریم. سؤال دیگری دارم. دیدید بازیگرانی را که دائم از پشت پردۀ کثیف سینما حرف می‌زنند و می‌گوید آی به ما نقش اول نمی‌دهند. سال‌هاست در خانه مانده‌ایم. نقش‌ها را می‌دهند به آن‌ها که برای کارگردان هر کاری می‌کنند. (هرکاری را مؤکد ادا می‌کنند.)

حالا برگردیم به جملۀ اول. نشستی روبروی روانکاوت. داری از همین هرکاری هرکاری را صحبت می‌کنی و جانماز آب می‌کشی و از خودت مجسمۀ عفاف می‌سازی.

می‌گویی من هم می‌توانستم. همه می‌توانند. خواستن توانستن است. او هم دارد همین‌طور بِر و بِر نگاهت می‌کند. داری می‌گویی جامعه را کثافت برداشته تا سر کیسه را همه جوره برایشان شل نکنی که کارت راه نمی‌افتد. فکر می‌کنید فلان نویسنده چطور مطرح شد؟ ها؟ چطور؟ فکر می‌کنید چرا فلان نقش فلان نمایشنامه را به فلان زن داده‌اند؟ راحتند آقا راحتند. هرکاری برایشان مثل یک چای نوشیدن است. هرکاری می‌کنند از خودشان گذشته‌اند. بند را به آب داده‌اند. همین است. سزای طاهر بودن همین است. نگاهِ سگ هم به آدم سالم نمی‌کنند. به آدم سالم می‌گویند زمخت. می‌گویند بد فاز. حالا فهمیدید چرا من موفق نمی‌شوم؟ چرا دیده نمی‌شوم؟ من خودم را کنار کشیده‌ام. چون اهل هر کاری نبوده‌ام. چون خواسته‌ام کرامت انسانی‌ام حفظ شود. چون می‌خواهم فکر نکنند هنر مترادف هرزگی‌ست اما می‌پوسم. نه کسی مرا می‌شناسد. نه جایی دعوت می‌شوم. نه اگر هفت لیتر آب بخورم، کسی می‌گوید عافیت باشد. هیچی.

دکتر که تا الان فقط نگاهت کرده می‌گوید: خب آن‌ها حاضرند هزینه بدهند تا کارشان راه بیفتد. تو که هزینۀ پیشرفت را نمی‌دهی چرا دو قُرت و نیمت هم باقی است و طلبکاری؟ آن‌ها هزینه می‌کنند و تو نه. بهرحال هر انتخابی محرومیت‌ها و هزینه‌هایی دارد. انتخاب تو برایت محرومیت و انتخاب آنان برایشان شهرت می‌آورد. می‌دانی چیست؟ اصلا تو ناراحتی. تو ظاهرا این طرف هستی. در «خانۀ عفاف»، ولی بدجور با آن طرفی‌ها مشکل داری. انگار ناراحتی چرا شبیه آن‌ها نیستی. انگار می‌خواهی اما نمی‌توانی. شاید چون جسارتش را نداری. بهرحال آن‌ها می‌خواهند و به هر قیمتی به آن می‌رسند. تو می‌خواهی اما حاضر نیستی هزینه بدهی. دیواری کوتاهتر از پاکی هم پیدا نکرده‌ای و سخت در نقش عفیفه و نجیبه فرو رفته‌ای. یا برو هرکاری کن و خوش باش یا بنشین و نق نزن!

اما در هر حال، ادای خواهرهای مقدس را درنیاور. یک شعر هم مثال می‌آورد:

«من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش     هرکسی آن دِرود عاقبت کار که کشت»

حالا هروقت جار و جنجال بازیگرها را می‌بینم که از «پشت پرده‌های کثیف سینما» حرف می‌زنند و دلیل محرومیت خود را پاکدامنی می‌دانند قیافۀ دکتر در نظرم زنده می‌شود.

آدمی که تمایل به خیانت دارد، دنبال مچ‌گیری است. زیرا می‌خواهد این فرضیه را اثبات کند که همه همینند.

آدمی هم که «نجیبم نجیبم» راه می‌اندازد، آب باشد شناگر خوبی است.

حافظ درست گفت:

«زاهدان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند     چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند.»

حالا دارم فکر می‌کنم این حافظ کَلَک هم اهل دعوت به “هر کاری” بوده است. بی‌خودی که به او لقب «رند» نداده‌اند.

«به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید      که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها»

بله دیگر سجاده را که مظهر طهارت و شیئی پاک و مقدس است با مِی که «اُم الخبائث» است رنگین کن. یعنی هر کاری کن. هر کاری که سالک (در اینجا خبرۀ راه) می‌گوید.

با خودم می‌گویم حافظ هم بله؟

سعدی جوابم را می‌دهد: «در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی…»

حافظ می‌گوید طوری سوال می‌پرسی انگار مرا نمی‌شناسی. پس لازم است یادآوری کنم. من هم طرفدار “هر کاری” “هرکاری” هستم که مؤکد ادایش می‌کنی. من سر به زیری مست لایعقل را به تکبر زاهد همیشه از خود راضی ترجیح می‌دهم.

«اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک    از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک»

منتها برای اینکه اذیت نشوی و عبوسِ زهدت به خطر نیفتد، می‌توانی شعرهایم را تفسیرهای “هوا_فضایی” کنی. اما من حرفم را صریح زده‌ام. من هم بله. غلیظ هم بله!  مگر نخوانده‌ای؟

« از چار چیز مگذر گر عاقلی و زیرک   امن و شراب بی‌غش معشوق و جای خالی»

این‌ها را جسته گریخته برایت نوشتم تا برای دفاع از زهد ریایی‌ات پای ما را وسط نکشی. اما این غزل آخری دیگر آب پاکی را روی دستت می‌ریزد:

 «گر تیغ بارد در کوی آن ماه

گردن نهادیم الحکم لله

آیین تقوا ما نیز دانیم

لیکن چه چاره با بخت گمراه

ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم

یا جام باده یا قصه کوتاه

من رند و عاشق در موسم گل

آن گاه توبه استغفرالله

مهر تو عکسی بر ما نیفکند

آیینه رویا آه از دلت آه

الصبر مر و العمر فان

یا لیت شعری حتام القاه

حافظ چه نالی گر وصل خواهی

خون بایدت خورد در گاه و بی‌گاه»

 

(آساره. جعفری)

 

یادداشت‌هایی دیگر به همین قلم

  1. تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
  2. گر تیغ بارد در کوی آن ماه گردن نهادیم الحکمُ لله؟
  3. مکن که کوکبۀ دلبری شکسته شود!
  4. حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی…
  5. گفتن از احساسات جربزه می‌خواهد
ادامه مطلب
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برترین‌ها