با ما همراه باشید

آساره جعفری

سگان از ناتوانی مهربانند

منتشر شده

در

سگان از ناتوانی مهربانند

 

توی ذهنت چیزهایی است که باید از شرشان خلاص شوی. مثل یک خرمگس گنده که به شیشه می‌خورد و اندکی ساکت می‌شود و دوباره سروصدا را از سر می‌گیرد.

بدون پیش مقدمه، و صغری کبری چیدن، باید صراحتا و بدون اینکه به انسجام فکر کنی از این موضوع به آن موضوع بپری. عدم ِ انسجام در روزِ روشن.

نوزادی به دنیا آمده است_ همین چند قدمی. در را که باز می‌کنی واحد روبروئی_ با همکاری زن و شوهری که تا همین دیروز سر و صدای فحش دادنشان به همدیگر، سایه‌ای سنگینی می‌انداخت بر سکوتت.

دیگر حفظی دعواهایشان از سر چیست:

زن: به اون ننه‌ت ربطی نداره که تو کارای من دخالت بکنه. لباس دو میلیونی خریدم که خریدم. شاه می‌بخشه وزیر نمی‌بخشه.

مرد: اسم مادرم رو درست بیار

زن: مثلا نیارم چی می‌شه؟

زن_مرد_زن_مرد و ناگهان صدای اصابت چیزی به آینه یا دیوار و ختم جلسه.

 

مدت کوتاهی آتش بس. مدت کوتاهی یعنی تفاهم؟ تفاهم نه، بلکه معطوف شدن حواسشان به دغدغه‌ای دیگر. پرده را کنار می‌زنی. می‌بینی دم آپارتمان شلوغ است. اسفند و دسته گل. فیلم هم می‌گیرند. زنی و نوزادی. ساده‌ای اگر فکر کنی از فردا صدای بگو مگو نمی‌شنوی. فقط موضوع مشاجرات عوض می‌شود.

زن: به ننه‌ت ربطی نداره مادر من چند وقت بالای سرم می‌مونه. ننه‌ت اومده مثل مهمونا دست به سیاه و سفید نزده. خواهرات فکر می‌کنن دخترای سناتور محمودی‌ان. نشستن بالای مجلس و مادر بیچارۀ من باید جلوشون دولا و راست بشه!

مرد: چتربازها، زریلی‌ها. دختر هیجده ساله که نیستی. با چهل سال سن زاییدی. پاشو خودتو جمع کن. خسته شدم از دست مهمونات.

زن: بچه‌هاتو که انداختم جلوت و رفتم می‌فهمی.

زن_مرد_زن_مرد

صدای اصابت چیزی به آینه یا دیوار و ختم جلسه!

تو داری چیز می‌نویسی. حواست پرت می‌شود. میروی ضدِ تولید مثل‌ترین کتاب را برمی‌داری: «مهمانی خداحافظی» از میلان کوندرا

بعد با خودت فکر می‌کنی آنچه در تحلیل تنهایی باعث فرزندآوری می‌شود شریک کردن یک انسان بی‌گناه در جرم است. جرمِ وجود. اما این کار را محترمانه انجام می‌دهی. خشونتِ محترمانه! انسانی که علیه نوع خویش قیام کرده است. از حرف‌های خودت خنده‌ات می‌گیرد. چیزهایی می‌گویی که در طبلۀ هیچ عطاری پیدا نمی‌شود.

 

طبق معمول که خسته می‌شوی صفحۀ «او» را چک می‌کنی. کار رقت‌باری است. دنبال چه می‌گردی سال‌هاست؟ دنبال مدرکی برای این فرضیه: هیچکس لایق عشق عمیق آدم نیست. می‌بینی طبق معمول روی این دختر و آن دختر غش کرده است. پوزخند می‌زنی. قشنگ معلوم است در قلبت سرد نشده. بعد برای اینکه خودت را تسلی بدهی، توپ را می‌اندازی توی زمین زنش: عجب بی‌غیرتی هستی که این‌ها را می‌بینی و دم نمی‌زنی. زندگی مسالمت‌آمیزی داری با معشوق‌های پاره وقت و تمام وقتِ همسرت. بعد به خودت می‌گویی به تو چه. موافقی با خودت که به تو ربطی ندارد. خوب که در خودت دقیق می‌شوی می‌بینی از این ناراحتی که روزی می‌خواسته تو را هم بازی بدهد و وقتت را بگیرد. اما تو که تخس بوده‌ای و از بچگی تمام پسرهای محل از تو می‌ترسیده‌اند بازی نخورده‌ای. پس ناراحتی‌ات از چیست؟ از اینکه چرا باید بازی می‌بوده؟ یا از اینکه گرگی که همه را می‌درد، از آتشِ تو می‌ترسد؟ شاید هم نمی‌توانی احساس مادری‌ات را نسبت به او کنترل کنی. همیشه حس می‌کنی روزی روابطش به او صدمه خواهد زد و بدنامش خواهد کرد. این آخری احتمال بیشتری دارد.

یاد حرف «اسکار وایلد» می‌افتی: «تنها یک احمق تعجب می‌کند!» یادت نمی‌آید این جمله را در کدام کتاب خوانده‌ای. به ذهنت فشار می‌آوری تا بلکه نام کتابش یادت بیاید بعد می‌بینی مهم نیست ولش می‌کنی و باز تعجب می‌کنی. اگر مهم نیست و ولش کردی، چرا چیزهای دیگری را که مهم نیست ول نمی‌کنی.

فکرهایت شبیه یک کلاف گوریده شده‌اند که نمی‌توانی بازش کنی و دوباره آن را به توپ منظمی تبدیل کنی. ترجیح می‌دهی رهایش کنی.

یادت می‌آید هیچ‌وقت در ابعاد خودت ظاهر نشده‌ای. همیشه خواسته‌ای کمتر به چشم بیایی تا مبادا ریا شود. خنده‌ات می‌گیرد. از خیلی چیزها خنده‌ات می‌گیرد. از اینکه چرا قیمت ِ کتاب فلان شاعر تازه کار سیزده هزار تومن است اما کتاب آلبرکامو را_تازه با ورق‌های بیشتر_ می‌دهند هفت هزار تومان و کتابِ داستان اورهان پاموک، برندۀ جایزۀ نوبل، فقط پنج هزار تومان است. عقلت به جایی قد نمی‌دهد فقط می‌دانی بعضی کتاب‌ها آنقدر برای فروختن دست و پا می‌زنند که صمیمیت و معصومیتشان را از دست می‌دهند و مخاطب عطایش را به لقایش می‌بخشد و از خیر خواندن آن‌ها می‌گذرد. حتا فراموش می‌کند این کتاب‌ها ممکن است لحظاتِ مرتفعی هم داشته باشند. دیگر به چشم نمی‌آید. اینجاست که حافظ می‌گوید: «مکن که کوکبۀ دلبری شکسته شود.»

قیافۀ مادر بزرگت یادت می‌آید. زن باخدایی بود اما تفریحش غیبت بود. اگر به غیبت‌هایش گوش نمی‌دادی فکر می‌کرد به او توجهی نداری و بهش بر می‌خورد و سکوت معنا داری می‌کرد. گاهی می‌شنیدی زیر لب می‌گوید: «الهی خال بزنی پتیاره». ناخودآگاه خنده‌ات می‌گرفت. دلت نمی‌آمد ناراحتش کنی می‌گفتی خب مادر جان داشتی می‌گفتی. گل از گلش می‌شکفد. شروع می‌کند. آره ننه جان. «میمون هرچی زشت‌تره بازیش بیشتره». فاطمه زهرا مال زشتا دو رکعت نمازخونده. با خود می‌گویی پس برای همین است که کتاب تازه‌کار سیزده هزار تومان است و مال اورهان پاموک و کامو پنج و هفت هزار تومان!

مادر جان همینطوری دارد حرف می‌زند. بی‌توقف. وقتی می‌آید اینجا یکی باید پیشش بنشیند و به غیبت‌هایش گوش دهد و مادرم هم باید تند تند برایش چای تازه‌دم با چند آبنبات شکرپنیر بیاورد. غذا کم می‌خورد. اما غذای خوب می‌خورد. همیشه می‌گوید من برنج بدون روغن حیوانی توی دهنم نمی‌کنم.

می‌رود سراغ هم‌ساده‌اش (به همسایه می‌گوید همساده): خانم بکائی. البته او چند سالی است که مرده. مثل خیلی‌ها که چند سال پیش مرده‌اند اما در ما نمرده‌اند. شروع می‌کند. آفتابه لگن هفت دست ننه جان، شام و ناهار هیچی. می‌رفتی خانه‌اش قالی‌ها تمام دست‌بافت اما چه میوه‌هایی جلوی دستت می‌گذاشت. همه پلاسیده و ریز. یاد کتاب همان تازه‌کار می‌افتی. بازش که می‌کردی هیچ حرفی نداشت، اما عجب جشن امضایی گرفته بود. کلی چهره سرشناس دعوت بودند که می‌خواستند القا کنند کتاب کتاب مهمی است. حضار با دهان باز نگاه می‌کردند. آفتابه لگن هفت دست….فکرت را پاره می‌کند. ننه جان «گیرم پدر تو بود فاضل   از فضل پدر تو را چه حاصل؟» بله گیرم سخنران مجلس تو دکتر نجومیان، از فضل پدر تو را چه حاصل. خنده‌ات می‌گیرد. می‌گوید ننه جان شاعر فقط میرزادۀ عشقی.

«هرکس که در این زمانه صاحب پول است      حرف غلطش در همه جا مقبول است» می‌خواند و می‌خواند و آخر سر هم نتیجه می‌گیرد همۀ پولدارها دزدند و فقط ما خوبیم.

یاد سعدی می‌افتم:

«آنکه هفت اقلیم عالم را نهاد

هر کسی را هر چه لایق بود داد

گر توانا بینی ار کوتاه دست

هر که را بینی چنان باید که هست

این که مسکینست اگر قادر شود

بس خیانت‌ها کزو صادر شود

گربهٔ محروم اگر پر داشتی

تخم گنجشک از زمین برداشتی»

با خودت می‌گویی مادر جان همه سر و ته یک کرباسیم. اگر آب باشد شناگرهای خوبی هستیم. مثل گربۀ سعدی که اگر فقط می‌توانست پرواز کند گنجشکی در جهان نمی‌گذاشت. اما می‌دانی او حرف نمی‌زند تا حرفی هم بشنود. او می‌گوید تا تأیید شود.

دلت می‌گیرد. خیلی دلت می‌گیرد. چون یادت می‌آید آقا جان شوهرش که چند سالی هم هست مرده، قالی‌هایی را که می‌بافت می‌زد زیر بغل و می‌فروخت و خرج تریاکش می‌کرد. «رنج‌ها ما را تغییر داده‌اند». رنج‌ها آدم‌ها را به این شکل درمی‌آورند. گریه‌ات می‌گیرد وقتی از مادرت می‌شنوی آقاجان هرگز به مادرجان نمی‌گفت قالی‌ها را چند فروخته چون معتقد بود مرد که افسارش را دست زن نمی‌دهد.

تو هم که تمام حرف‌هایت می‌رسد به یک چیزِ گریه‌دار. چه کنی دیگر. بچه‌های دهۀ شصتی که کلا دو کانال داشتند که پاره وقت کارتون می‌گذاشت و عشقشان چکمۀ پلاستیکی ارزان بود و تا می‌خورد ترکه می‌خورند و معلم برایشان هیبتی داشت و هنوز این سوسول‌بازی فرزندسالاری باب نشده بود، همینطوری‌اند دیگر…

یاد فروغ می‌افتی. بدون هیچ دلیل خاصی.

« بر او ببخشایید

که گاه گاه پیوند دردناک وجودش را

با آب‌های راکد و حفره‌های خالی از یاد می‌برد

و ابلهانه می‌پندارد حق زیستن دارد.»

مادرجان همچنان  دارد حرف می‌زند: یکی نیست بهش بگه «زنیکه فلان چیز به شقیقه چه ربطی داره».

واقعا چه ربطی دارد؟ به من چه ربطی دارد که روزی چند بار صفحۀ «او» را چک کنم. بهترین شیوۀ تحقیر وی این است که نشانش دهم به چیزهایی که دارد و  به آن‌ها می‌بالد و به کارهایی که می‌تواند برایم انجام دهد، بی‌نیازم. کافی‌ست از کسی که حمایت تو را قدرت خودش می‌داند، دوری کنی. آن وقت می‌فهمد چه بیچارۀ ضعیفی است. دم تکان دادن از روی نیاز برای کسی و محبتِ از سر احتیاج، صفت سگ است نه انسان. مادرجان هم به این نتیجه رسیده که «سگان از ناتوانی مهربانند».

به اینجا که رسید آرام شکرپنیر را در دهانش انداخت و چای رویش داد. بعد طلبکارانه مادرم را صدا می‌زند. با لحنی که از صدتا فحش هم بدتر است: اختر گور به گور شده! این آب انجیر که برام ریختی، عین آب دهن مرده‌ست. یک «الهی خال بزنی» زیرجُلی هم می‌شنوی. بعد متکای پشتش را می‌گذارد روی پتوی گل‌بافتی که برایش انداخته‌ایم تا بنشیند و همانجا می‌خوابد.

با خودت فکر می‌کنی چقدر راحت خوابش برد. باز هم بی‌دلیل یاد فروغ می‌افتی:

پرنده فقط یک پرنده بود

پرنده گفت: «چه بویی، چه آفتابی، آه

«بهار آمده است

«و من به‌جستجوی جفت خویش خواهم رفت»

پرنده از لب ایوان

پرید، مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی‌کرد

پرنده روزنامه نمی‌خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدم‌ها را نمی‌شناخت

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغ‌های خطر

در ارتفاع بی‌خبری می‌پرید

و لحظه‌های آبی را

دیوانه‌وار تجربه می‌کرد

پرنده آه، فقط یک پرنده بود

 

مطالب مرتبط

  1. تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
  2. اندر احوالات آدم‌های شیک و لاکچری
  3. دردهای بی‌ربط یک زندگی رو به اتمام
  4. بیایید از آب گل‌آلود ماهی بگیریم
  5. گفتن از احساسات جربزه می‌خواهد

 

 

برترین‌ها