با ما همراه باشید

شعر دهۀ نود

دو سروده از «ادریس بختیاری»

منتشر شده

در

دو سروده از «ادریس بختیاری»

قلم‌موی رگ‌ها

مرا چند هجا

بیشتر دوست داشته باش!

مرا که فکر می‌کنم

پایان غم‌انگیزی خواهم داشت

همۀ زنان فکر می‌کنند خیلی زیبایند

اما تو این‌طور نباش!

دریا و جنگل

هرگز فکر نمی‌کنند آبی‌اند یا سبز

همۀ عشق‌ها

بی‌آن‌که در را باز کنی می‌آیند

خودشان به گلدان‌ها آب می‌دهند

ساعت را کوک می‌کنند

حتا ساعت شماطه‌ای یک مرده را؛

که برای عشق به صدا درمی‌آید

در آن دم؛ بالای سرم بایست

از آغوشم بریز

چه فکری می‌کنی؟

آن‌ها که می‌میرند

اکسیر عشق را بی‌صدا می‌نوشند

من به زنی دل بستم که باران بود

به زنی که پاییز بود

دو فصل باهم بود

دو فصل از تو را در تقویم نوشتم

در پایتخت زنانی را دیدم

که هر یک عمارتی بودند

که مرا به بندری می‌بردند

که چشم انتظار تو بودم در آن

این همه نواختن؛ این همه موسیقی

در گوش آدم، آهسته می‌گویند:

معشوقه‌ها برای تنهایی تاریک‌شان

شمع روشن می‌کنند

تو با یقۀ فیروزه‌ای

به دریا می‌مانی

اما من برگ‌هایت را دوست دارم

من به سینه‌ام می‌کوبم

آن‌چنان که به قلبم تعمیم می‌دهم

ای قلب، ای قلب، ای قلب!

خونی در تو هست

که قلم‌موی رگ‌ها را

در کالبدم تکان می‌دهد

تا نقش غم یا سرخی عشق روی صورتم بکشد

و این نقاش تن

خنده‌ای را می‌کشد

که بعد از رفتن تو، سر جایش نیست

من بودم!

من بودم آن‌جا که مسافری بودم و

به خانۀ تو رسیدم

و مستقیم رو به آسمان کردم

و ابرها رضایت دادند بر من ببارند

بر غربت من

بر ذخیرۀ عمرم

شعرهای گوته را به یاد آوردم

شعرهای آنا ویِس‌نین را

همه گفتند: عشق یک تلقین است

و اگر در غربت

قلب معشوق را بر درخت حک کنی

نفرین می‌شوی

من نفرین شدم

خدایان صورت‌حسابم را نشانم دادند

شادی‌ها را به تو بدهکارم

چین‌های پیشانی را به خودم

 

عشق، خبر کوتاهی بود

که در عمق یک و نیم متری

در خاک، فرومی‌رفت

عشق از گورستان به خانه برمی‌گردد

مثل من؟

صص4-9

بام و معشوقه

ای کاش می‌توانستم پُرگویی کنم

عشق که به یک «دوستت دارم»

قانع نمی‌شود

عشق_در قلب تو_

جان‌سخت است

و _در قلب من_

دلی نرم و نازک دارد

بوسۀ امروز، بوسۀ دیروز را می‌کُشد

و دوست داشتن، برای همان یک روز

کافی است

ای کاش می‌توانستم

بارها بگویم: «دوستت دارم»

ای کاش گرهِ موها

با لب‌ها، باز می‌شد و بسته می‌شد

اما_هر بار_

گلی به سینه‌ات سنجاق می‌کنم

آن گل، لبم می‌شود

چشمم می‌شود

هر دو، بسته می‌شوند

پاهایم سست می‌شوند؛

آن که راهم می‌برد، گریه است!

گریه، می‌آزارد و برم می‌گرداند

حالا برگشته‌ام؛ چون هلال ماه بر

پشت‌بام

خودم را کج کرده‌ام که ببینی؛

آواز گربه‌ها نیست

منم که ترانۀ هلهله‌یار را

لب کج‌کرده، با دهان تو می‌خوانم

 

با لچک زنانه، پشت پنجره ایستاده‌ای

عشق، زنگ خانه را می‌زند

اما از آسمان فرود می‌آید

 

بیشتر از همه، گفتی نه!

راهم را مثل کودکان بستی

نه با چشم‌ها تسکینم دادی

نه کارِ قلبم را آسان کردی

خونم را

به گردن خودم انداختی

چهره‌ام را

در قاب عکس تنها گذاشتی

_حالا_

نه ماهی‌ام؛ نه پرنده؛ نه میوه

چون بید

خودم برای خودم سر تکان می‌دهم

 

می‌گویند: «برنمی‌گردد»

زنی که در من خیره می‌شد

وقتی که منتظرش بودم

و چشم‌هایش در چشم‌هایم نامه می‌خواندند

و مژه‌هایش چون منقاری

مرا در دهانش می‌گذاشتند

با او حرف زدم؛

با او دست دادم؛

با او اشاره کردم؛

می‌گویند برنمی‌گردد

تا چون غولی

در میان بازوان لاغرش گریه کنم

 

تو دهان نداشتی

صدای رودخانه بود که می‌آمد

و هر چشمه

دهان یک زن بود

جاری از کلماتی که ساکن نمی‌شوند

تو دهان نداشتی

صدای باد بود

که در میانۀ راه، خستگی در می‌کرد

می‌خواستم

دست بر دهانت بگذارم

افسوس

دهان راه ناملفوظ و طولانی کلمات است

همچون درخت که دهان ندارد

همچون مجسمه که دهان ندارد

همچون بی‌گناهی که کلمات را

از گوشۀ دنج دهانش بیرون می‌کند

حرف می‌زدیم

و سکوتی که در _آلبوم عکس‌ها_ست

به حرف‌مان می‌کشید

تا به هم بگوییم:

بوسه

تلاقی دو حرف از دهان افتاده است

 

عشق پر زحمت است

بگذار بعد از تو

خواب‌هایم را برای کسی تعریف نکنم

ما مردها

نیاز به مراقبت داریم

حتا قلب ما

یک آدم است_درون_آدم

دستم را رها نکن!

مثل عکس ابرها که در آب می‌افتند

می‌شود به دو آسمان تعلق داشت

 

بالاخره نامه‌های تو به من رسیدند!

کلمات_فاصله‌ها_ را پر می‌کنند

لرزش دستت را می‌بینم

تکان خوردنت را روی صندلی

ببوس!

که حواسم پرت شود

دست می‌زنم برایت

با آخرین کیک تولدی که کنارش نشسته‌ای

حیف، شمع‌ها می‌سوزند

که تمام شوند

و خنده‌های چند نفر

شب را تمام می‌کند

آن وقت تنهایی خم می‌شود

که تو را بغل کند به جای من

بگو دوستت دارم؛

جمات تو؛ از تو قهرمان می‌سازند

همین که بیایی؛ و نیایی

مردها سفرهای طولانی را دوست دارند

بال به بال تسلیم شده‌ام

ببوس!

می‌نویسم؛

گریه‌های آخر آن‌قدر طول کشیدند

که ابرها پایین آمدند؛ تا این زندگی را آب نبَرد

 

منبع

ترانه‌های اورشلیم

ادریس بختیاری

نشر چشمه

صص 19-10

 

مطالب مرتبط

  1. یک عاشقانه از آیدا گلنسایی
  2. سه سروده از بانو آریا صدیقی
  3. چند سروده از محمد عارفی‌فر
ادامه مطلب
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برترین‌ها