با ما همراه باشید
خرید تابلوفرش دستبافت ابریشم

آساره جعفری

مسئله حضور داشتن نیست، وجود باید داشت!

منتشر شده

در

مسئله حضور داشتن نیست، وجود باید داشت.

غم انگیز نیست وقتی آدم‌ها می‌آیند سمتت، تو می‌فهمی آن‌ها چقدر تنهایند؟

مخصوصا آنکه از همه بیشتر می‌خندد و طوری وانمود می‌کند زندگی‌اش روی نظم و قاعده است.

غم‌انگیز نیست روح هر چیزی را دیدن و فهمیدنِ اینکه کاری از دست کسی برنمی‌آید؟

تا به حال شده از شدت تنهایی ایمیلی را که یک مؤسسۀ موفقیت برایتان فرستاده تا آخر بخوانید

حتا با اینکه می‌دانید تهش می‌گوید اگر کل سی‌دی‌های ما را بخرید کل مشکلات عاطفی‌تان محو می‌شود،

ثروت جذب می‌کنید و آدم مهمی می‌شوید!

گاهی آنقدر تنهایید که دوست دارید دورتان پر  از همان چاپلوس‌هایی باشد که می‌دانید شما را برای خودتان نمی‌خواهند فقط کاری دارند و التماس دعایی!

راستی سال 1400 هم دارد می‌آید.

فکر کنید سال 1497 کدام ما خواهیم بود؟

نیچه همین گذرایی و کوتاهی زندگی را راز زیبایی‌اش می‌داند. بهرحال فلسفه مدام در پی پیدا کردن راهی است، دستگاه فکری تا به قول اپیکور رنج‌های انسان را تخفیف بدهد.

اما شوپنهاور این حرف‌ها را قبول ندارد.

به نظر او زندگی به جای شادی، شجاعت می‌خواهد و فیلسوفان اگزیستانسیالیست نیز تمام تلاششان این است تا آدم‌ها بفهمند که زندگی چقدر پوچ و بی‌معناست و در عین حال نیازمند معنا.

باور کنید این حرف‌ها را نمی‌زنم تا حالتان را بگیرم.

فقط خواستم بگویم یک چیز شکننده، یک تنهایی هولناک، یک حقیقت زمخت پیش روی ماست.

زمان ما به شدت کوتاه است.

اگر هر کدام ما از آنچه هستیم راضی هستیم پس دردمندی بیشتری را باید متحمل شویم.

زیرا از دست دادن به مراتب سخت‌تر از به دست نیاوردن است.

نمی‌خواهم از این یادآوری، این نتیجه را بگیرم که باید شاد زندگی کنیم.

نباید سخت بگیریم. نباید غصه بخوریم. مگر می‌شود؟

این همدردی‌های سطحی که بیشتر برای خود را خلاص کردن از بار همدلی است،

مگر می‌تواند تنهایی عظیم و کیهانی ما را تسلی دهد؟ 

آگاهی از وجود چیز دردناکی است!

ما هستیم. اندام داریم. عشق را تجربه می‌کنیم.

اما زمان هم هست. ما پیر می‌شویم، چهره‌هایمان را از دست می‌دهیم. (تازه اگر خوش شانس باشیم و در جوانی نمیریم) اما روحمان را چطور؟

یکی از برتری‌های آدمی که کتاب می‌خواند، بر آنکه تنها به جسمش بها می‌دهد همین است.

او از چیزی می‌کاهد و به چیزی می‌افزاید. او جاذبۀ جنسی را از دست می‌دهد و گیرایی روح و افق دید و وسعت پیدا می‌کند.

غم‌انگیزی زندگی، آدم را آزاد می‌کند.

چرا نیچه امید را بدترین بلا برای بشر می‌داند؟ زیرا انسان تا کاملا از نجات ناامید نشود، به خودش نمی‌آید.

زلال‌ترین لحظات زندگی وقتی است که ما به کفِ درد رسیده‌ایم.

روزی که در کنکور رد شدیم، کسی که باورش داشتیم ما را ترک کرد، روزی که از کار اخراج شدیم و …

در این لحظات به شدت نفسگیر است که می‌توانیم آزادی را احساس کنیم.

ما از امید و از چشم دوختن به آینده و  به نقطۀ موهوم موفقیت آزاد می‌شویم.

می‌فهمیم زندگی یک چیز به شدت بی‌اعتنا، ناجوانمرد، بیرحم، اما در عین حال خواستنی است که فقط همین الان وجود دارد.

هیچ تضمینی نیست که فردایی در کار باشد.

هیچ شکوهی در کار نیست، چیزی منتظرمان نیست اما می‌تواند باشد، بستگی به خودمان دارد.

 

وقتی حقیقت را برهنه و بی‌حجاب نگاه می‌کنیم درمی‌یابیم باید به نوعی این خشونت را معتدل کرد.

هنر برای این است که زندگی را دست بیندازیم. نگاه کنید به نقاشی‌های سالوادر دالی. به منطق سورئال‌ها یا دادئیست‌ها.

دقیقا می‌خواهند به آنچه که هست دهن‌کجی کنند.

انسان موجودی است که اگر نتواند تنهایی و این حفرۀ دردناک بشری‌اش را پر کند

دست به انتخاب‌های غلط می‌زند. مثلا به اعتیاد به آدم‌ها رو می‌آورد.

از این رابطۀ ناکام به آن رابطۀ ناکام عزیمت می‌کند،

فقط برای اینکه نمی‌تواند، شجاعتش را ندارد به تنهایی‌اش سر و وضعی مناسب دهد.

 

برای دوست داشتن آدم‌ها باید کمی از آن‌ها فاصله گرفت.

این باهم بودن‌های از روی عادت، نوعی تعارف و رودربایستی بی‌معنی است.

چه فایده سال‌ها هم را دیدن بی تماشا کردن؟

دوست داشتن عمیق آدم‌ها می‌تواند شکل‌های دیگری داشته باشد.

مثلا می‌توان به آن‌ها نشان داد یک آدم چگونه می‌تواند در همین دوران روحی رفیع داشته باشد،

دور از آلودگی‌هایی که به صورت طبیعت درآمده و بدیهی شده.

می‌توانیم به جای بودن با آدم‌ها، بودن‌های تکراریِ بدون کارکرد،

به آن‌ها نشان دهیم چگونه می‌شود تنهایی کشید و سرافراز از آتش گذشت. 

چگونه می‌توان به بی‌گناهی و معصومیت بازگشت.

چگونه می‌توان زیبایی را شناخت و شناساند.

چگونه می‌توان هنوز هم برای چیزهای جلیل و مرتفع احترام قائل شد و طرفدارشان باقی ماند؟

چرا وجود ما پیشقدم نشود؟

چرا اراده نکنیم در همین عصر نابهنجار درست زندگی کنیم و اصیل بمانیم؟

چرا ما آن کسی نباشیم که دیگران با اعتماد نامش را به زبان می‌آورند؟

بله همانطور که در ابتدا اشاره کردم، حقایق سختی وجود دارد.

واقعیت دردناک و کشنده است ولی در کنارش ادبیات، موسیقی، فلسفه، نقاشی

و خیلی کارهای دیگر هم وجود دارد که به انسان نشان می‌دهد می‌تواند خیلی زیبا به خودش خاتمه دهد.

من به ابدیت آدم‌ها عمیقا باور دارم!

مگر حافظ عظیم نگفت:

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق    ثبت است بر جریدۀ عالم دوام ما

و این عشق همیشه در ارتباط مستقیم با آدم‌ها معنا نمی‌شود.

گاهی باید دور شد «دور شد از این خاک غریب»

مسئله حضور داشتن نیست، وجود باید داشت.

 

(آساره جعفری)

 

مطالب مرتبط

  1. اینستاگرام و پوشیدن تاناکورای دیگران
  2. دردهای بی‌ربط یک زندگی رو به اتمام
  3. کمدی وحشت سیزیف‌های مدرن
  4. حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی…
  5. شبح بددهن من و ماجرای شعر شدن

 

 

 

ادامه مطلب
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برترین‌ها