با ما همراه باشید

آساره جعفری

گل بریزد به وقت سیرابی؟

منتشر شده

در

گل بریزد به وقت سیرابی؟

امروز همین طور که مواعظ شیخِ اجل سعدی را ورق می‌زدم رسیدم به این قصیده که در نصحیت آدمی است و سروده شده برای تأمل در خویش و اُفتاده‌حالی.

 

«ای که پنجاه رفت و در خوابی

مگر این پنج روزه دریابی

تا کی این باد کبر و آتش خشم

شرم بادت که قطرهٔ آبی

کهل گشتی و همچنان طفلی

شیخ بودی و همچنان شابی

تو به بازی نشسته و ز چپ و راست

می‌رود تیر چرخ پرتابی

تا درین گله گوسفندی هست

ننشیند فلک ز قصابی

تو چراغی نهاده بر ره باد

خانه‌ای در ممر سیلابی

گر به رفعت سپهر و کیوانی

ور به حسن آفتاب و مهتابی

ور به مشرق روی به سیاحی

ور به مغرب رسی به جلابی

ور به مردی ز باد درگذری

ور به شوخی چو برف بشتابی

ور به تمکین ابن عفانی

ور به نیروی ابن خطابی

ور به نعمت شریک قارونی

ور به قوت عدیل سهرابی

ور میسر شود که سنگ سیاه

زر صامت کنی به قلابی

ملک‌الموت را به حیله و زور

نتوانی که دست برتابی

منتهای کمال، نقصانست

گل بریزد به وقت سیرابی

تو که مبدأ و مرجعت اینست

نه سزاوار کبر و اعجابی

خشت بالین گور یاد آور

ای که سر بر کنار احبابی

خفتنت زیر خاک خواهد بود

ای که در خوابگاه سنجابی

بانگ طبلت نمی‌کند بیدار

تو مگر مرده‌ای نه در خوابی

بس خلایق فریفتست این سیم

که تو لرزان برو چو سیمایی

بس جهان دیده این درخت قدیم

که تو پیچان برو چو لبلابی

بس بگردید و بس بخواهد گشت

بر سر ما سپهر دولابی

تو ممیز به عقل و ادراکی

نه مکرم به جاه و انسابی

تو به دین ارجمند و نیکونام

نه به دنیا و ملک و اسبابی

ابلهی صد عتابی خارا

گر بپوشد خریست عتابی

نقش دیوار خانه‌ای تو هنوز

گر همین صورتی و القابی

ای مرید هوای نفس حریص

تشنه بر زهر همچو جلابی

قیمت خویشتن خسیس مکن

که تو در اصل جوهری نابی

دست و پایی بزن به چاره و جهد

که عجب در میان غرقابی

عهدهای شکسته را چه طریق

چاره هم توبتست و شعابی

به در بی‌نیاز نتوان رفت

جز به مستغفری و اوابی

تو درِ خلق می‌زنی شب و روز

لاجرم بی‌نصیب ازین بابی

کی دعای تو مستجاب کند

که به یک روح در دو محرابی

یارب از جنس ما چه خیر آید

تو کرم کن که رب اربابی

غیب دان و لطیف و بی‌چونی

سترپوش و کریم و توابی

سعدیا راستی ز خلق مجوی

چون تو در نفس خود نمی‌یابی

جای گریه‌ست بر مصیبت پیر

تو چو کودک هنوز لعابی

با همه عیب خویشتن شب و روز

در تکاپوی عیب اصحابی

گر همه علم عالمت باشد

بی‌عمل مدعی و کذابی

پیش مردان آفتاب صفت

به اضافت چو کرم شب‌تابی

پیر بودی و ره ندانستی

تو نه پیری که طفل کتابی»

وقتی این مصراع سعدی را «گل بریزد به وقت سیرابی» در بافت خود این نصیحت‌ِ هنرمندانه می‌خوانم مفهوم این است: همان‌ دم که فکر می‌کنی در اوجی و کبر و غرور تو را فرا می‌گیرد همان لحظه سقوط آغاز شده است. مانند گل که باز شدن آن سرآغاز پژمردگی‌اش است. بنابراین انسان نباید هیچگاه احساس تکبر کند.

در این بافت، این بیت برای اقناع مخاطب در دوری از غرور  آمده است. غروری که هم سیاه دارد و هم سفید و یک مفهوم نسبی است. غرور سیاه زمانی که تو فکر می‌کنی همه چیز، علم ازل و ابد را داری و نیازی به خواندن و شنیدن دیگران نداری. در این حالت انسان ماندابی است که سال‌ها از آخرین پر شدنش می‌گذرد و تبدیل به روحی متعفن شده است و طبیعتا تنها مگس‌ها را دور خود جمع می‌تواند کرد. بنابراین هر زمان ما احساس کردیم دیگران چیزی ندارند که به ما یاد بدهند و ما خود همه چیز را بهتر و کامل‌تر از هر کسی می‌فهمیم، در ورطۀ غرور سیاه و کبر و خودپسندی افتاده‌ایم.

غرور سفید و مثبت هم زمانی است که انسان از بازگو کردن مسائل ترحم‌آور زندگی خود برای دیگران امتناع می‌کند تا به قول سعدی دردش دو تا نشود: درد خودش و شماتت همسایه.

انسانی که پس از هر بار شکست خوردن، سرسختانه برمی‌خیزد، دست از تلاش برنمی‌دارد و مصر است که برندۀ میدان باشد، غرور مثبت دارد. او نمی‌تواند به خاطر همین غرور به خودش در شکل یک بازنده ادامه دهد. نمی‌تواند این را بپذیرد زیرا مانند عقاب از آنِ ارتفاعات زندگی است و به کمتر از آن نیز رضایت نمی‌دهد و طبیعتا صدماتش را نیز می‌پذیرد چرا که گفته‌اند«هرکه بامش بیش برفش بیشتر»، «هرکه طاووس خواهد باید هم جور هندوستان کشد.»

بنابراین در یک نگاه این بیت هشداری برای آدمیان برای دوری از کبر و غرور سیاه است.

اما من مدتی است که متوجه شده‌ام مصراع «گل بریزد به وقت سیرابی» در خود معنایی دیگری نیز دارد. این معنای دیگر در خود علاوه بر هشدار، ترسی دارد که از نوعی جبر به وجود می‌آید. بعضی افراد هیچگاه خوشحال نیستند، یعنی حتا در اوج روزهای خوب زندگی‌شان هم زیاد هیجان نشان نمی‌دهند و این را به وقار و کنترل بر هوش هیجانی تعبیر می‌کنند. مثلا در عروسی و عقد نزدیکانشان آنچنان خوشحال نیستند یا بروز نمی‌دهند، یا وقت فارغ‌التحصیلی خودشان، یا زمانی که پول خوبی برای یک پروژه به آن‌ها داده‌اند. چرا؟ چون آن‌ها می‌دانند «گل بریزد به وقت سیرابی».

این حالت «فوبیا از شادی» و ترس از خوشحالی نام دارد. بعضی آدم‌ها آنقدر در زندگی بد دیده‌اند و آنقدر مار گزیده‌ شده‌اند که از ریسمان سیاه و سفید هم می‌ترسند. چشمشان ترسیده و اعتمادشان را به خوشبختی و وجود روزهای شاد در زندگی از دست داده‌اند. مثلا طرف بعد از بیست سال مستأجری خانه خریده اما خوشی‌اش را از ترس بروز نمی‌دهد چون معتقد است «گل بریزد به وقت سیرابی» و فکر می‌کند اگر او هیجانش را بروز دهد، چیزی از او انتقام می‌گیرد و مثلا چند ماه از اسباب‌کشی نگذشته سکته می‌کند و خیر خانه‌اش را نمی‌بیند.

در جوامعی مانند کشور ما که عزا و ماتم و سیاه رنگ ارزشی دارد و شادی چیزی نامربوط، سبکسرانه، گران و تجملی است مردم بیشتر دچار این نوع از فوبیا هستند. می‌ترسند شاد باشند، می‌ترسند برقصند، می‌ترسند رنگی بپوشند، این مردم زوربای یونانی نیکوس کازانتزاکیس را نخوانده‌اند، نمی‌دانند انسان موجودی است کوتاه مدت که حق دارد شاد باشد، حق دارد بخندد و اصلا نترسد.

وقتی انسان شادی را مثل هوا حق خود بداند، خوشحالی‌هایش را هیچگاه ترس‌ها حرام نمی‌کنند. خطری که فوبیای شادی دارد این است:

 ترس واقعا قدرت آفریننده دارد.

اگر شما از چیزی بترسید، سرتان می‌آید. اگر منتظر باشید حالا که گلتان به سیرابی رسیده بریزد، شک نکنید از چپ و راست برایتان بد می‌رسد. زیرا زندگی یک دل قرص و یک اعتماد بزرگ می‌خواهد.

دوستی را می‌شناسم که نزدیک دفاع از رسالۀ دکتری‌اش بود. بعد از کلی مشقت به این روز رسیده بود اما اصلا شادی نمی‌کرد زیرا فکر می‌کرد اگر ابراز خوشحالی کند حتما استاد جلسۀ دفاع را برهم خواهد زد. این دقیقا همان فوبیای شادی است و آفریننده‌اش ترس و بی‌اعتمادی. البته با این ترس جلسۀ دفاع دوست من به هم نخورد ولی برایش تجربۀ جالبی هم نبود و می‌توان گفت با فکرهای بیهوده و واهی زیباترین روز زندگی علمی‌اش را کوفتِ خود کرد. دقیقا رسالت ترس‌ها همین است شادی را کوفتتان کنند.

می‌دانم! می‌دانم!

به خیلی‌ها اعتماد کردید، دل بستید، روز تنگ به دادشان رسیدید و جواب آن‌ها به شما چه بود؟ ناسپاسانه با شما رفتار کردند و شما را شکستند.

اما باور کنید دوستان من (به شهادت شاهدان عینی) این تمام داستان زندگی آدمی نیست. شما نباید اگر یک فصل یا ده فصل کتاب زندگی‌تان سیاه و پر خیانت و تاریک بود فکر کنید تا پایان همین است. نه! می‌تواند این گونه نباشد. باور کنید!

اگر برخی آمدند و ما را به خاک و خون کشیدند خیلی‌های دیگر هنوز هستند که وقت افتادن از زمین بلندمان می‌کنند.

هنوز خیلی آدم‌ها بی‌نهایت درست، قابل اعتماد و دلسوزند و لازم نیست کنارشان از خوشبختی و شادی بترسیم و فکر کنیم عن‌قریب زوال و مرگ و بدبختی فرا خواهد رسید.

خوشبختی را حق خود بدانید و اجازه دهید شادی‌های کوچک و ناچیز به زندگی‌تان راه یابند.

شادی خرید یک کتاب یا یک سفرۀ جدید، شادی دیدن دوستی قدیمی پس از سال‌ها، شادی یافتن کاری، خانه‌ای با کرایۀ کمتر…

اگر دنبال شادی باشید آن‌ها را روزانه در زندگی‌تان خواهید یافت. شاید صدایش به فریاد نرسد اما قطعا زمزمه‌ای ضعیف هست. 

پس نگران نباشید اگر فکر می‌کردید «گل بریزد به وقت سیرابی»، و هر شادی را غمی شکار خواهد کرد، گل مهربانی، گل انسانیت، گل اعتماد، گل سعادت همیشه باز ِ باز است برای آنان که هیچگاه هیچگاه هیچگاه امید خودشان را به روزهای شاد و سرشار از دست نمی‌دهند و البته از تلاش و بهتر شدن نیز دست برنمی‌دارند.

آدم‌هایی که سخت‌پسندند، و تبدیل به سطل زباله‌ای برای نالیدن دیگران  نمی‌شوند و نمی‌گذارند که یأس به آنان سرایت کند و به مرداب و سکون و مرگ محکوم شوند یابندگان خوشبختی بزرگ خواهند بود.

شادی خیلی نزدیک است. نفس کشیدن اصل شادی است. کسی هست که از نفس کشیدن بترسد و فکر کند دو روز دیگر نفسش بند می‌آید و هوا قحط می‌شود؟ به قول دکتر «وین دایر» همه چیز را باید اول باور کرد تا دید. (باور کنید تا ببینید)

روزهای خوب و عاشقانه را باور کنید. باور کنید طلاق پایان زندگی نیست، اخراج از کار، از دست دادن عزیزی و … نیز.

باور کنید اگر کسی به شما نارو زد، یک نفر دیگر که کاملا اتفاقی به آن برخواهید خورد، نزدیکترین و عزیزترین فرد زندگی‌تان خواهد شد.

باور کنید اگر در یک اثر شکست خوردید و کسی شما را ندید بالاخره روزی «گوهرشناس قابلی» پیدا خواهد شد.

آنچه مسلم است شادی است. اما شادی شرایطی دارد: ایمان، پشتکار و  امید و انتظارِ رسیدن روزهای خوب.

به قول الکسیس کارل «ایمانِ نیرومند، می‌آفریند»

همیشه این بیت دکتر «قیصر امین‌پور» را با خود تکرار کنید:

«حتا اگر نباشی می‌آفرینمت  چونانکه التهاب بیابان سراب را»

خیلی چیزها را نمی‌شود یافت باید ساخت…

 

(آساره جعفری)

مطالب مرتبط

  1. تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

 

 

 

ادامه مطلب
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شش − 3 =

برترین‌ها