با ما همراه باشید
NewRooz

آساره جعفری

شبح بددهنِ من و ماجرای شعر شدن!

منتشر شده

در

شبح بددهنِ من و ماجرای شعر شدن!

من هم مانند شما، خیلی از شماها، از وقتی خودم را شناختم فکر کردم به چیزی نیاز دارم که در کالبد زندگی‌ام بدمد و آن را زنده کند. یک مسیحا می‌خواستم که هم تر و خشکم کند و نزدیکِ نزدیکم باشد، هم دور بایستد و عوالم درونی و آزادی فردی‌ام را از من نگیرد. یک نزدیکِ دور!

همه چیز وارونه شد. من گیر یک دورِ نزدیک افتادم. هم تر و خشکش کردم، هم مجبور شدم ببینم. ببینم که یک سیرک درست و حسابی ساخته‌ام از زندگی‌ام. بندبازی کردم، کارهای سخت و ناممکن که اگر تنها عاشق او نیستم، مهم‌ترین عاشق او باشم. چقدر قیافۀ آدم مضحک می‌شود وقتی تعمدا خودش را وارد جریانات مثلا عاشقانه می‌کند، چون  به سروصدا، هیاهو، هیجان نیاز دارد. بهرحال زندگی به این صورتِ موجود یک حفره و یک تراژدی بزرگ است و به قول فروغ فرخزاد «می‌توان با صورتک‌ها رخنۀ دیوار را پوشاند.» و باید آن را به نحوی پر کرد. یک طوری که مفرح، خُنَک و جذاب به نظر بیاید و گاهی هرچند تصنعی باعث گُر گرفتنمان شود. بهرحال وقتی وارد نقش یک عاشق می‌شویم، پدیده‌ای به نام رقبای عشقی می‌توانند در ما زد و خورد ایجاد کنند. سرمان گرم می‌شود!

ولی پس از مدتی می‌بینی از هر گوشه و کنارت یک شبح بددهن دارد راه می‌رود و به تو بد و بیراه می‌گوید. می‌فهمی آن داستان، عمرش سرآمده. زیرا جمعیت درونی‌ات دارند می‌گویند ما را با چیز بهتری سرگرم کن، این قصه خز شده است.

بله دوستان! همیشه به یک شیوه نمی‌توان تهی را انباشت. جایی از زندگی‌ات هست که می‌نشینی و بدون ارزش‌گذاری به راهی که آمده‌ای می‌اندیشی.

می‌بینی چه روزها که سوزانده‌ای چرا که خواسته‌ای مقابل ذاتِ چیزها بایستی. با زمان نمی‌شود جنگید. با موهای سفید، با مردی که به آدم فکر نمی‌کند، با فرزندی که سال به سال احوالت را نمی‌پرسد. با مردمی که سِنَت را می‌پرسند تا مسخره‌ات کنند و فکر می‌کنند فقط جوان‌ها حق عاشق شدن، لباس رنگی پوشیدن، آرایش و ازدواج و جشن تولد گرفتن دارند.

تو خیلی کارها کردی که داستان زندگی‌ات حداقل برای دیگران سرگرم‌کننده باشد (اگر اثرگذار نیست) اما می‌بینی اصلا داستانی شکل نگرفته است.

وقایعی پشت سر هم آمده‌اند. تو کارهایی کرده‌ای که همه می‌کنند. دردناک است که می‌بینی مبتذلی. همان مدل دلتنگی‌ها، همان مدل دل بستن‌ها، همان مدل جدایی‌ها.

تو هیچگاه از زبانِ مبتذل، زبانی که همه استفاده می‌کنند بیرون نزده‌ای و شعر نشده‌ای. تو منحصر به فرد، آدمی به سبکِ خودت نبوده‌ای.

از خودت می‌پرسی آدم چگونه می‌تواند شعر شود؟

اولش ذهنت می‌رود سمت کتاب‌های قطور نقد ادبی و نظریات شعر، مجله‌ها، جُنگ‌ها و تذکره‌ها.

بعد فکر می‌کنی باید استعداد ذاتی، تخیل، و قدرت به رقص درآوردن کلمات را داشته باشی.

همان شبح بددهن به تو نهیب می‌زند که صحبت سرِ شعر «شدن» است نه شعر «گفتن» خجسته جان!

به خودت می‌آیی. بله فکرت داشت منحرف می‌شد. چه خوب که به جای این همه متملق و چاپلوس بیرونی، آدم، همین یک تلخ‌گوشتِ تُرُش روی درونی را داشته باشد)

خب چطور می‌شود شعر شد؟ این کار ربطی به کلمات ندارد. البته ربط مستقیم.

چطور می‌شود زندگی‌ات را  که مرور می‌کنی بلند شوی به سماع. حس کنی لحظات قابل‌احترام و نامیرای زیادی داشته‌ای؟

بیشتر که فکر می‌کنم می‌بینم میان چطور تنها ماندن و شعر شدن رابطه‌ای است.

شعر شدن شکلی است که ما به تنهایی‌مان می‌دهیم.

دارم نزدیک می‌شوم. (نگاه شبح بددهن درونم طوری است که انگار سر عقل آمده‌ام و قابل اعتنا شده‌ام.)

در ِاتاق را می‌بندم. دور تا دورم را کتابها گرفته‌اند. می‌شمارم آن‌هایی را که ناقص خوانده‌ام یا اصلا نخوانده‌ام به حدود سیصد کتاب می‌رسد.

چند ستون کتاب درست می‌کنم. ستون مقابلم آن‌ها که خوانده‌ام. (چون روبرویم است و مدام چشمم به آن می‌افتد و دلگرمم می‌کند) پشت سرم کتاب‌هایی است که در لیست خوانده شدنند.

کتاب‌هایی که منتظرند بکارت روحشان را برداری. آه چه تصویر اروتیک اما برانگیزاننده‌ای. تا به حال به این فکر کرده‌اید که هر کتاب  دوشیزه‌ای است به شدت برافروخته و منتظر که دارد در عطش هماغوشی می‌سوزد؟ چه باکره‌ها چه باکره‌ها که عمری کنار ما می‌مانند و دست‌نخورده و حیفِ میل شده از ما بهره‌ای نمی‌برند.

شروع می‌کنم. چقدر زمان داشته‌ام که در ولگردی‌های شبانۀ آنلاینم هدر رفته است.

خودم را جمع و جور می‌کنم. اگر تا به حال زندگی‌ام نثری روزنامه‌گون بوده، دیگر باید شعر شود.

باید از ابتذال و دغدغه‌ها و توجهات دم‌دستی دور گردد.

چه جهانی نزدیکم بوده. هر کتاب می‌تواند روحم را طوری درگیر کند که آن جذاب‌ترین معشوقۀ یک مرد.

می‌خواهم اجازه دهم هرکدام با هر اخلاقی که دارند داخلم شوند.

بیگانۀ کامو با آن روح بی‌تفاوت، تهوع سارتر با آن دل آشوبه و سرگیجه‌اش، گاه با شخصیت‌های داستان‌ «به کی سلام کنم؟» سیمین گریه می‌کنم، گاه با شعرهای سهراب نفس عمیقی می‌کشم، گاه با نمایشنامه‌های هارولد پینتر می‌ترسم و مضطرب می‌شوم. چه هیجانی مهم نیست، مهم این است هرکدام حرفی برای زدن دارند. هرچند تلخ!

 

کتاب‌های زیادی دورت هستند. حالا هروقت روحت تو را (بنا به عادت) سمت داستان‌های عشقی مبتذل گذشته می‌برد، می‌بینی اگر وقت فکر کردن به آن اراجیف را داری و دوباره داری در فاضلاب‌ها می‌گردی، پس باید دو برابر هرشب بخوانی. افکار منفی و غم‌آفرین آژیری است که به صدا درمی‌آید تا بفهمی باید بیشتر وقت صرف خودت کنی. زیرا شادی تمرین‌کردنی است. شادی مهارت است برخلاف غم که مادرزاد؛

می‌خوانی و می‌خوانی. هر چه بیشتر می‌خوانی وجودت سخت‌پسندتر می‌شود.

به قول سهراب «دور می‌شوی از این خاک غریب» می‌رسی به آنجا که «پنجره‌ها رو به تجلی بازند». با چشمان خودت می‌بینی «پشت دریا شهری است»

هرچه بیشتر با روح‌های نایاب و بزرگ می‌آمیزی، نیازت به آن بیرون و آدم‌هایی که نیاز به ماجراجویی‌های تُنُک عشقی دارند کم می‌شوند.

اینجاست که می‌فهمی تو دیگر احساساتی نیستی بلکه داری با احساس می‌شوی. 

هرچه بیشتر برلیان و یاقوت و جواهرات دیگر به لباس روحت می‌دوزی، از مُهره‌های گِلی که احساسات و علاقه‌ات را می‌دزدند بی‌نیاز می‌شوی.

داری قد می‌کشی. داری بی‌اعتنایی را یاد می‌گیری. داری می‌فهمی آن‌ها که عمرت را رویشان گذاشتی و اندوهشان را به جان خریدی، آن‌ها که وجودشان هیچ برایت نداشت جز انتظار و ناکامی، حاصل همین یک اشتباه بوده است: تو نمی‌توانسته‌ای تنهایی‌ات را پر کنی و برای همین به دیگران آویخته‌ای تا بلکه آن‌ها این کار را برایت انجام دهند.

تو خیلی هزینه‌ها داده‌ای، خیلی وقت‌ها نزدیک بوده خودت را از بین ببری فقط چون چیزی را که نداشته‌ای، خواسته‌ای از دیگران گدایی کنی. اینجاست که حافظ می‌گوید:

« سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد       وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد»

آنچه خود داری تمام چیزهایی است که می‌تواند به تنهایی‌ات شکل دهد. باور کن…

تو هیچکس را جز خودت نداری و حتا خبر مرگت فقط برای دیگران نوعی از هیجان است که زود هم فروکش می‌کند.

پس هرچه سریعتر، قبل از اینکه تمام زمانِ مانده را صرف آدم‌های آن بیرون کنی به خودت بیا.

شاعری باش که خود، شعر شده است. این شاعر نیاز به سواد ادبی ندارد بلکه باید زندگی را فهمیده باشد.

نگاهی کنید به دور و برتان دوستان من، با کتاب‌ها آشتی کنید، آن‌ها می‌توانند از یک کُپه گل و لای مجسمۀ داوود بسازند.

این موجودات ماورایی را دست کم نگیرید که اگر بگیرید چه هزینه‌های زیاد و وحشتناکی که باید بدهید، چه کولی‌ها که از شما می‌گیرند. چقدر توسری‌خور می‌شوید چون هنوز یاد نگرفته‌اید برخی تجربه‌ها خریدنی است: مثل تجاربی که در کتاب‌هاست.

شما با یک قیمت خیلی ناچیز می‌توانید به کوهی از تجارب و مطالعات و زیسته‌های دیگران دست یابید.

چرا آدم‌ها نمی‌خواهند تلی از تجارب گرانبها داشته باشند؟

چرا آدم‌ها به این فکر نمی‌کنند که می‌توانند شعر شوند؟

چرا شروع نکنیم؟

(آساره جعفری)

ادامه مطلب
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برترین‌ها