با ما همراه باشید

آساره جعفری

من آنم که رستم بود پهلوان!!

منتشر شده

در

من آنم که رستم بود پهلوان!!

جملاتی را جایی خوانده‌ام که درست یادم نیست از کیست؟ اما نقل به مضمون می‌کنم (با تأکید بر اینکه محتوای این جمله از آنِ من نیست): اگر بخواهید حقیقت را بدانید هیچ دوستی برایتان نمی‌ماند. یا اینکه؛ اگر بخواهید دیگران را بشناسید و افکاری را که نسبت به شما در سر دارند بدانید دورتان خالی خواهد شد. چند روزی است به این نکته رسیده‌ام که اگر بخواهیم دیگران را دوست داشته باشیم باید قید مو را از ماست بیرون کشیدن و کنکاش را بزنیم. اگر کسی را دوست داریم، خب داریم دیگر، نباید فکر کنیم او آدمی است وارسته چون همان فرد ممکن است در خلوت خودش دروغگوترین آدمی باشد که ممکن است در تمام عمرتان ببینید. عشق یک سیاست‌هایی لازم دارد. به قول خودم: اینکه بدانی خودت را کجا به کوری بزنی نصف بینایی است.

جایی هم از «میلان کوندرا »خواندم: (نقل به مضمون) ما خیلی وقت‌ها مدام گناهان کسی را که دوست داریم می‌بخشیم زیرا می‌خواهیم باز هم در زندگی‌مان بماند. «نیچه» هم می‌گوید (در حکمت شادان) که عاشق حتا امیال هوس‌آلود معشوق را می‌بخشد. ما خیلی وقت‌ها می‌دانیم اما می‌مانیم. زیرا به قول «شیمبورسکا» «مضحک بودن شعر گفتن را به مضحک بودن شعر نگفتن ترجیح می‌دهم» گاهی برخی کارها درست است که درست نیست اما حداقل برای آدم معنایی دارد. تا اینجا می‌خواهم بگویم بله هیچکس کامل نیست. انسان موجود بیچاره‌ای‌ست و کسی که برای ما قهرمان یا معشوق است ممکن است آدمی باشد با بخش‌های خیلی تاریکِ جدی اما همان آدم به ما که می‌رسد می‌تواند ستاره‌هایی توی دامنمان بگذارد. و دروغش مثلا چیزی نیست که در جهت اخاذی از ما یا اغفال باشد. دروغ می‌گوید شاید چون می‌ترسد، شاید چون در نقش فرورفته است. خودش و خودت هم می‌دانی دروغ می‌گوید و آن را دروغی معصومانه می‌بینی چون واقعا دروغ او به تو آسیبی نمی‌زند (هرچند حالت را بد می‌کند و اعتمادت را خدشه‌دار) اما با ارفاق به رویش نمی‌آوری و همانطور که هست دوستش داری. چون حس می‌کنی مجبور است دروغ بگوید تا تو را از دست ندهد. «اورهان پاموک» هم می‌گوید: (نقل به مضمون): گاهی برای حفظ صمیمیت و نگهداشتن کسی که دوستش داری باید دروغ بگویی. یا دلیل اینکه به یکی دروغ می‌گویی ترس از رفتنش است. بهرحال تمام آدم‌ها تاب دانستن حقیقت عریان را ندارد و اینجاست که حرف سعدی را می‌توان درک کرد: «دروغ مصلحت‌آمیز بِه از راست فتنه‌انگیز!»

اما دوستان دروغ داریم تا دروغ. و راست گفته‌اند الاعمال بالنیات جایی هست که کسی دروغ‌های شاخداری می‌گوید و هدفش اغفال دیگران است.

البته درست است که شنونده باید عاقل باشد و حرص نزند و بداند «پنیر مجانی فقط در تله موش یافت می‌شود» اما خب تمام این حرف‌ها وقاحت دروغ برخی از آدم‌ها را پاک نمی‌کند. مثلا فردی که فکر می‌کند همه ساده‌لوح و احمقند، خودش را دارای دو مدرک دکترا از فلان دانشگاه‌های خارج، عضو هیئت علمی  فلان دانشگاه معتبر تهران جا می‌زند و در رادیو و تلویزیون و … کلی برنامه اجرا می‌کند اما متوجه نیست  این دیگر دروغی است که کنتور می‌اندازد. یعنی چی؟ یعنی اولا فامیلی‌اش را که می‌زنی باید مقالات علمی_پژوهشی‌اش بیاید و اگر عضو هیئت علمی دانشگاه معتبری است گوگل آن را اول نشان می‌دهد (کافی است مثلا نام دکتر امیرعلی نجومیان را سرچ کنید. فهرست مقالات و صفحۀ هیئت علمی ایشان می‌آید.) اما وقتی او را در ژورنال‌های خارج و دانشگاه‌های نامبرده جستجو می‌کنی هیچ نام و نشانی ندارد و حتا فوق لیسانسش هم مشکوک است زیرا دانشگاه ایرانی او هم می‌گوید همچین فردی در اینجا پایان نامه ارشد ندارد!! عجیب است که دانشگاه نام سیمین دانشور را می‌آورد که سال 1327 دکترا گرفته و استاد راهنمایش هم بدیع‌الزمان فروزانفر است، اما نام ایشان را هرچه می‌زنی نمی‌آورد.

وقتی به انگیزه‌های این آدم فکر می‌کنی دلت می‌سوزد چون قطعا این افراد دچار احساس حقارت شدید هستند مانند استادِ نمایشنامۀ خلأ از اوژن یونسکو که فکر می‌کند مدرک چیزی به تهی می‌افزاید. (البته برای اغفال برخی خانم‌ها ابزار مفیدی است) اما وقتی اعتماد به نفس این افراد را می‌بینی بر آن می‌شوی طوری با ایما و اشاره به رویشان بیاوری که فلانی (ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی   کاین ره که تو می‌روی به ترکستان است) هرچیزی حدی دارد.

طرف به نامِ داشتن دو مدرک دکترا، فلان مقالۀ فلان استاد معروف را در سخنرانی‌اش ایراد کرده (عینِ عینِ مقاله را) بی‌اینکه نامی از نویسنده بیاورد (من آنم که رستم بود پهلوان!!) در چشم‌هایت صاف صاف نگاه می‌کند و می‌دهد کتابش را بخوانی. تحیر می‌کنی. تمام جملات معروف آلبرکامو، اسکار وایلد و حتا هیتلر را بدون گیومه و به عنوان جملات خودش آورده است. اینجاست که می‌گویند شهر که شلوغ می‌شود قورباغه هم هفت تیرکش می‌شود. درست است که علم در جامعۀ ما بار منفی یافته، از سمت آنان که صبوری کسب علم را ندارند اما عنوان استادش را می‌خواهند، ولی هستند کسانی که می‌خوانند، می‌بینند، می‌فهمند و بر ملا می‌کنند.

بیایید ساده‌لوح نباشیم. به آدم‌ها به خاطر عنوان‌ها و یا پولشان احترام نگذاریم. درست است انسان باید اگر چیزی هم دید به روی خودش نیاورد اما گفتم تا جایی که آن دروغ به کسی صدمه نزند و یک مسئلۀ شخصی قلمداد شود نه اجتماعی. اما وقتی می‌بینی آقای دکتر قلابی در هیچ زمینۀ علمی و رفتاری رعایت اخلاقِ ابتدایی انسانی را نمی‌کند و اصلا نمی‌فهمد با چه کسانی طرف است باید به رویش بیاوری.

خلاصه بگویم: آهای آنان که حافظ و مولانا تفسیر می‌کنید، کاش فقط همین یک بیت این غزل حافظ را زندگی می‌کردید:

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی

خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

آخرالامر گِل کوزه گران خواهی شد

حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است

عیش با آدمی‌ای چند پری زاده کنی

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف

مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

اجرها باشدت ای خسرو شیرین دهنان

گر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی

خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات

مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی

کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ

ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی

ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن

که جهان پُر سمن و سوسن آزاده کنی

 

 

در پایان یادی کنم از علیرضا عصار:

«من به در گفتم ولیکن بشنوند

نکته‌ها را مو به مو دیوارها»

 

(آساره جعفری)

ادامه مطلب
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برترین‌ها