با ما همراه باشید
NewRooz

آساره جعفری

دردهای بی ربطِ یک زندگی رو به اتمام

منتشر شده

در

دردهای بی ربطِ یک زندگی رو به اتمام

 

خودم هم از عنوان این یادداشت دلم گرفت. انگار طوری تهدید و ترحم را با هم دارد. زندگی رو به اتمام؟

یعنی صاحب آن می‌خواهد خودش را خلاص کند و معدود نزدیکانش را به رنج بیندازد؟ فکر نمی‌کنم.

زندگی همۀ آدم‌ها، هر روز و هر لحظه رو به اتمام است. اما بدا به حال آنان که این را می‌دانند و زمان طور دلخراشی از کنارشان می‌گذرد.

خوش به حال پزشکان، آنقدر آن‌ها را به سالن تشریح می‌برند و مرده جلویشان می‌گذارند که همه چیز برایشان حل می‌شود. قلب می‌شکافند، مغز باز می‌کنند درست همانطور که یک مکانیک موتور ماشین و بقیۀ سمت‌های آن را پایین می‌آورد. آن‌ها بیشتر به سخت‌افزار می‌پردازند برای همین ککشان نمی‌گزد وقتی به یک بیمار سرطانی خیلی راحت می‌گویند: نهایتا شش ماه دیگر زنده‌ای! گناهی هم ندارند، قدرت تخیل به کار آن‌ها نمی‌آید و لزومی ندارد خود را جای تک تک بیماران رو به موتشان بگذارند.

خوش به حال مهندس‌های ساختمان به جای جنس درجه یک درجه چند می‌گذارند تا تهش چیزی برایشان بماسد و قدرت تخیل ندارند که فکر کنند با این سهل‌انگاری ممکن است با یک تکان سقف روی سر مردم پایین بیاید. این چیزها ربطی به مهندس و پیمانکار ندارد!

خوش به حال بازاری؛ کاغذفروش و… همینکه ببینند بازار نوسان دارد اجناس را قایم می‌کنند تا با قیمت بالاتری بفروشند. آن‌ها هم تخیل به کارشان نمی‌آید. چرا خود را باید جای خانواده‌ای بگذارد که نمی‌تواند قوطی رب گوجه را به قیمت بیست هزار تومان بخرد. به او چه. وضع مملکت خراب است.

وقتی به شغل‌های موجود در جامعه نگاه می‌کنم می‌توانم آن‌ها را به دو بخش سخت‌افزاری و نرم‌افزاری تقسیم کنم.

سخت‌افزاری‌ها آن‌هایند که به آسایش می‌اندیشند و رفاه. فروشنده‌ها، دلال‌ها، خیلی از گروه‌های مشاغل. اما صحبتم سر مشاغل نرم‌افزاری است. آن‌ها که نمی‌توانند تخیل و خود را جای دیگری گذاشتن را از شغلشان حذف کنند. معلم‌ها، روانکاوها، هنرمندها، نویسنده‌ها و شاعرها. آن‌ها که از آسایش خود گذشته‌اند تا آرامش دیگران باشند. البته ناگفته پیداست که منظورم افراد متعهد و پرتوان در این رشته‌هاست. درجه یک‌ها وگرنه «نه هر که سر بتراشد قلندری داند»

این گروه‌ها دیگر نمی‌توانند از لباس گرم نداشتن بچه‌های مدرسۀ دولتی درِ خانه‌شان _که صبح‌ها آن‌ها را می‌بینند_بی‌تفاوت رد شوند. چون تخیل دارند، فکر می‌کنند بچۀ خودشان. وقتی می‌روند خرید روزانه دلشان می‌سوزد وقتی می‌بیند مردم چگونه چیزهایی را که خریده‌اند پس می‌دهند به این بهانه که کارت اصلی پول را جا گذاشته‌اند. این گروه فقر را درک می‌کنند. می‌فهمند وقتی دینام کولر خانه‌ات را برده‌اند یا ضبط ماشینت چه معنایی می‌دهد. به سیم آخر زدن را می‌فهمند. در داروخانه مردمان ملتمس نسخه به دست را می‌بینند و با خود می‌گویند: اگر واقعا خرج عمل جراحی فرزندش را نداشته باشد چه؟

تخیل نمی‌گذارد روی تخت دو نفره‌ات با آن رو تختی دست‌دوزی شدۀ شیک راحت بخوابی و تنها به جفتگیری فکر کنی. متکایت را خیس می‌کند. هرچه نگاه می‌کنی آخر چرا؟ داشته‌هایت را می‌شماری می‌بینی سر به فلک می‌گذارد، اما وقتی می‌بینی کشتی سوراخ است و دارد غرق می‌شود دیگر نرم و گرم بودن جای تو یک نفر چه معنایی می‌تواند داشته باشد.

از طرف دیگر تو می‌فهمی اطرافیانت به طرز مرموزی آرام‌تر شده‌اند. دیگر روزی ده تا جوک نمی‌گویند، دیگر برایت پیام‌های روحیه‌بخش نمی‌فرستند، پیری را در چهرۀ اطرافیانت می‌بینی. مرگ را که هر روز سراغ یکی می‌رود بی‌هیچ برنامۀ مشخصی.

وقتی شغلت می‌شود نوشتن مجبوری جای همه قرار بگیری، قد دیگران درد بکشی، و اشک‌های واقعی بریزی. خب این چه بلایی است؟ آدم برود دندانپزشک شود. هم درآمدش بیشتر است هم مردم برای درد روح و درمان آن پول نمی‌دهند این چیزها را سوسول‌بازی می‌دانند اما برای دندان درد شبانه می‌دوند.

همانقدر که فروغ دلش برای باغچه می‌سوخت، من دلم برای مشاغل نرم‌افزاری، مشاغلی که با روح و روان آدم‌ها سر و کار دارند می‌سوزد.

دلم می‌سوزد چون می‌دانم به کجاها می‌رسند تا اثری درخور خلق کنند و رفتار جامعه با آن‌ها چگونه است؟ اصلا ضرورت وجود این افراد را حس نمی‌کنند. انگار کارشان تفننی است. برای دل است. محضِ تفریح. حالا دانستید چرا خیلی از نویسندگان خودکشی می‌کنند؟ آن‌ها جای همه درد می‌کشند، می‌خوانند، فکر می‌کنند. با خیلی از شخصیت‌هایی که می‌آفرینند زار زار گریه می‌کنند. و البته مورد بی‌توجهی و بی‌مهری قرار می‌گیرند. مرگ در موفقیت یک شاعر یا نویسنده نقش مهمی را ایفا می‌کند. تا زنده‌اند باید خون گریه کنند وقتی می‌میرند اسطوره می‌شوند. همه چنگک حسادت‌ها و حقارت‌هایشان را با آن‌ها زمین می‌گذارند چون آن‌ها مرده‌اند. و در این حس احترام بوی گند ترحمی وقیحانه به مشام می‌رسد. به قول فریدون فرخزاد «جامعۀ ما قهرمان زنده قبول نمی‌کند باید مرد تا قهرمان شد»

راست گفت فروغ:

کسی به فکر گل‌ها نیست

کسی به فکر ماهی‌ها نیست

کسی نمی‌خواهد باور کند که باغچه دارد می‌میرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی می‌شود

 

کسی به فکر گل‌ها، ماهی‌ها و باغچه نیست جز همان گروه دردمندی که تخیل دارند، که راه می‌افتند توی اجتماع و به قول شاملو به جای همه نومیدان می‌گریند.

این یادداشت در همدلی با تمام نویسندگان، شاعران و هنرمندان و تمام آدم‌هایی است که رنج می‌کشند، اشک می‌ریزند، زندگی‌شان به خطر می‌افتد، رو به اتمام می‌رود فقط برای اینکه شاید باز هم به قول شاملو خورشید را به مردم خواب آلوده پیوند دهند!

بگذارید آخر این متن را به شاملو بسپارم که بیش از هرکسی گریست و حق آب و گل دارد با درد…

 

یاران من بیائید

با دردهای‌تان

و بار دردتان را

در زخم قلب من بتکانید

 

من زنده‌ام به رنج…

می‌سوزدم چراغ تن از درد…

 

یاران من بیائید

با دردهای‌تان

و زهر دردتان را

در زخم قلب من بچکانید.

 

و در شعری دیگر:

من برای روسپیان و برهنگان می‌نویسم

برای مسلولین و خاکسترنشینان

و برای آنان که دیگر به آسمان امید ندارند

بگذار خون من بریزد و خلأ میان انسان‌ها را پر کند

بگذار خون ما بریزد

و آفتاب‌ها را به انسان‌های خواب‌آلوده

پیوند دهد

استادان خشم من ای استادان دردکشیدۀ خشم

من از برج تاریک اشعار شبانه بیرون می‌آیم

و در کوچه‌های پر نفس قیام

فریاد می‌زنم.

 

(آساره جعفری)

 

 

برترین‌ها