با ما همراه باشید

آساره جعفری

اینستاگرام و پوشیدن تاناکورای دیگران!

منتشر شده

در

اینستاگرام و پوشیدن تاناکورای دیگران!

 

خب می‌رویم سراغ اپلیکیشن محبوبی که همه یا عضو آن بوده‌ایم، یا هستیم، یا مانند خیلی‌ها به استخدام شبانه‌ روزی‌اش درآمده‌ایم: «اینستاگرام»

به فلسفه‌اش که نگاه می‌کنی وصل کردن آدم‌ها، ساده کردن ارتباطات و سهولتِ دسترسی، دیده شدن و ایجاد شغل‌های جدید را می‌بینی: در کل یک تریبون شخصی برای آن‌ها که از نداشتن رابطه با دم کلفت‌ها و عضو هیچ باندی نبودن می‌نالند. تا اینجا تخلفی مشاهده نمی‌شود.

اما کم کم می‌بینی آدم‌هایی که به آنجا کوچ کرده‌اند، دارند از حقیقت فاصله می‌گیرند و مجازی می‌شوند.

درس خواندن تا جایی است که آنجا استوری بگذاری، مطالعه تا حدی که آنجا خودت را تبلیغ کنی، بدنسازی، ورزش، عکس‌های آتلیه، و منظره‌ی زنندۀ سفره‌های رنگارنگ، مسافرت‌ها و رستوران‌ها. همه‌چیز پرفشار و هیجانی و بی‌دوام. محیطی تفننی، شوخی که جدی جدی عمرت را می‌خورد.

مخاطبانی اغلب سرسری. تو را دنبال می‌کنند تا دنبالشان کنی. چه چیزی را دنبال کنی؟ یک بیهودگی و پوچی وحشتناک و دسته‌جمعی را.

آنجا دردهای اجتماعی دیده می‌شود اما کسی حواسش نیست که نوعی تفکر استثمارگرانه این جهان خوب و سرشار از برابری و مساوات را به وجود آورده.

تو آنجا کودکان کار، آدم‌های گرسنه، زندانیان سیاسی، اعتراضات اجتماعی و مدنی مردم و بدبختی‌ها را می‌بینی اما در عین حال نسبت به تمام خبرهای بد و قضایای هولناک هم واکسینه شده‌ای و اعمال انسان‌دوستانه‌ات خلاصه شده در پست گذاشتن و استوری و موج سواری.

از این بهتر نمی‌شود!

هم وجدانت را آرام می‌کنی و هم لازم نیست کار خاصی صورت دهی: پرورش یک نسل خنثی، بی‌تفاوت، بی‌بخار در همه چیز ؛ در تحصیل، در هنر، در ورزش، در مسئولیت مدنی!

با خودت می‌گویی اینجا زندگی راحت‌تر است. یک خط می‌نویسی چرت و پرت، از روی این و آن، فکر می‌کنی همه هم مثل خودت چیزی نخوانده‌اند و نمی‌فهمند! اگر به تو بگویند چهار تا شعر نیما یوشیج را نام ببر نمی‌دانی، حتا یکمرتبه مجموعه آثار شاملو را تورق نکرده‌ای، اما آنجا استاد خطابت می‌کنند. چرا؟ چون لایک‌هایت بالای بیست هزار و کامنت‌هایت بالای ده هزار است.

اتفاق دیگری که در اینستاگرام افتاده پرورش نسلی عجیب به نام سلبریتی است.

سلبریتی کسی است که با یک سری حرکات آدم پرطرفداری می‌شود (نه مهم و نه ارزشمند فقط پرطرفدار).

گاهی با فحش و کلمات وقیح، گاهی با قیافۀ کاریکاتوری، گاهی با حرکات ناهنجار، گروهی هم که شیرین‌کاری بلد نیستند پودرهای بدنسازی، کاج کریسمس، مرکز خریدهای گران را خوب می‌شناسند تا با مایه‌دار و لاکچری جلوه دادن خود بلکه اعتبار کاذبی به هم بزند و در بین هواداران کسی باشد خرجشان را تقبل کند و هزینه‌های زندگی‌شان را بپردازد.

بله هر شهری دروازه غار هم دارد. اما در اینستاگرام از هر طرف که نگاه می‌کنی منفی بر مثبت می‌چربد. همه چیز پایین کشیده شده است.

تولیدات ادبی زیر صفر، تشویق متن‌های سخیف در حد برنده‌‌ی جایزۀ نوبل. (ارضاء آنی قاتل تلاش است زیرا شما را به حداقل‌ها قانع می‌کند.)

و دغدغه‌های به شدت حقیر: ازدواج فلان بازیگر، فرزندآوری فلان سلبریتی، تمرینات بدنسازی شوهر فلان خانم، مارک کت فلانی، هدیۀ ولنتاین فلانی و… و… و…

اینستاگرام بر ما نازل شد تا پشت نقاب برابری و دادن امکانات، ضمن بردن وقت زیادی که می‌توانست صرف خودمان شود بازاری شویم برای بنجل‌های فکری و روحی دیگران.

یک عده شادی‌های نمایشی‌شان را بر سرمان بکوبند، یک عده پول ددی را به رخمان بکشند، یک عده تولیدات زیر صفر ادبی‌ و هنری‌شان را بخواهند به ما بیندازند. ما تحمل کردیم. به طرز وحشتناکی صبور شدیم. نه این صبوری نیست. این خود بی‌بخاری است. به قول فروغ «این ابتدای ویرانی است»

باور کنید «در کوچه باد می‌آید». کلاه‌ها، دامن‌ها و کل لباس‌هایتان را بالا زده و کم کم دارد برهنه‌تان می‌کند.

دارید آرام آرام به مرگ عادت می‌کنید. بعد این نکته خیلی جالب است که اگر از همچنین منجلابی بیرون بزنی و  نخواهی پوشنده‌ی تاناکوراهای فکری و فرهنگی و  هنری‌شان باشی از تعجب چشم‌هایشان گرد می‌شود که لابد فلانی افسردگی گرفته یا خیال خودکشی دارد که از این جمع خودش را کنار کشیده‌است.

به جای اینکه از حال زار خودشان تعجب کنند از زنده بودن و هوش تو تعجب می‌کنند.

وارونگی ارزشی همین است. کسی که بیدار است، ورزش می‌کند برای خودش، کتاب می‌خواند برای خودش و زندگی‌اش شکلک درآوردن برای خنداندن بقیه نیست و عشقبازی‌اش خبری نیست که تو لازم باشد زیرش چیزی بنویسی این آدم را منزوی می‌دانند!

بله دوستان همه می‌دانیم. الماس و برلیان و یاقوت را نمی‌شود پای بساط دوشنبه بازارها و جمعه بازارها خرید و فروش کرد.

کتاب عالی را نمی‌شود توی کوله‌پشتی گذاشت و در مترو فروخت یا در پست‌های التماسی متعدد در اینستاگرام، با آن مثل یک شیء بی‌ارزش رفتار کرد. عرضۀ کالاهای فرهنگیِ با کیفیت، دیسیپلین خاص خودش را دارد.

صائب تبریزی عزیز هم که گفت:

عشق راهی نیست کان را منزلی پیدا شود

این نه دریایی است کاو را ساحلی پیدا شود

سالها باید چو مجنون پای در دامن کشید

تا زدامان بیابان محملی پیدا شود

وحشت تنهایی از همصحبت بد خوشترست

سر به صحرا می نهم چون عاقلی پیدا شود

می توانم سالها با دام و دد محشوربود

می خورم بر یکدیگر چون جاهلی پیدا شود

نعل وارون و کلید فتح از یک آهن است

تن به طوفان می دهم تا ساحلی پیدا شود

گر کند غربال صد ره دور گردون خاک را

نیست مسکن همچو من بی حاصلی پیدا شود

رتبه گفتار ما و طوطی شیرین زبان

می‌شود معلوم اگر روشندلی پیدا شود

تخم در هر شوره زاری ریختن بی‌حاصل است

صبر دارم تا زمین قابلی پیدا شود

هیچ قفلی نیست نگشاید به آه آتشین

دامن دل گیر هر جا مشکلی پیدا شود

گوهر خود را مزن صائب به سنگ ناقصان

باش تا جوهرشناس کاملی پیدا شود

 

کمی به خودمان بیاییم.

خیلی‌وقت‌ها خیلی جاها خواندیم آدم باید قدرت نه گفتن داشته باشد اما به آن فکر نکردیم. حالا فکر کنیم. همین حالا زمانی است که باید زندگی شروع شود. شاید نتوان خیل عظیمی از ظاهرنگران را متوجه آفات آن محیط کرد اما گروهی هستند که می‌دانند آن مکانِ به ظاهر مفید چه آسیبی دارد به روحیه، شخصیت، و مخصوصا انگیزه‌هایشان می‌زند.

در مجاورت دائم افسردگان بودن، آرام آرام آدم را افسرده و از زندگی سیر می‌کند.

زندگی هم می‌تواند ارزان و فرومایه باشد و هم متعالی و در اوج و ارزشمند.

این شمایید که انتخاب می‌کنید مدارا کنید و اجازه دهید شما را تاراج کنند. تاراج وقت، تاراج انگیزه، تاراج روحیه، تاراج عقاید، تاراج عاطفه، تاراج اعتماد، تاراج سلیقه یا نه فاصلۀ حداکثری از آن محیط را می‌آموزید. 

هنوز آدم‌هایی هستند که وقتی کتابی می‌نویسند صد بار آن را بازنویسی می‌کنند، هنوز آدم‌های سختکوش، سرسخت و درست هستند، اگر آن‌ها را نمی‌بینید به چشم‌های خودتان شک کنید و بدانید: باید، باید، باید محیط اطراف و نوع دوستانتان را تغییر دهید.

(آساره جعفری)

ادامه مطلب
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برترین‌ها