با ما همراه باشید
خرید تابلوفرش دستبافت ابریشم

نقد و بررسی کتاب

یادداشتی بر مجموعه شعر «چند ورقه مه» سرودۀ «رضا جمالی حاجیانی»

منتشر شده

در

یادداشتی بر مجموعه شعر «چند ورقه مه» سرودۀ «رضا جمالی حاجیانی»

 

وقتی می‌خواهیم مجموعه شعری را بررسی کنیم که کتاب اول یک شاعر است، طبیعتا ملایم‌تر رفتار می‌کنیم زیرا پیش فرض ذهنی‌مان این است که شاعر آنچنان که می‌تواند ظاهر نشده است. اما دربارۀ «چند ورقه مه» این اتفاق نمی‌افتد. شعرهای این مجموعه حساب‌شده‌اند. شاعر خوب می‌داند کجا کار را تمام کند. من در این کتاب سطری که بدون کارکرد باشد و در خدمت روح کلی اثر نباشد، نیافتم. بنابراین می‌توان این نظر را ابراز داشت که جمالی حاجیانی از نظر تکنیک شاعری از ابتدا شاعری است حرفه‌ای. با این پیش‌درآمد به بررسی دقیق‌تر اشعار او روی می‌آوریم.

اگر کار او را در دو بخش محتوا و طرز بیان دنبال گیریم، جمالی حاجیانی از نظر بیان تکیه بر تصویر و استفاده از ظرفیت زبان دارد و از تداعی‌های زبانی استفاده می‌کند. زبان او سخت، ساده و سادۀ سخت است.

در اولین شعر کتاب «عاشقت می‌شوم» از همان ابتدا می‌فهمیم با شاعری مواجهیم که درصدد بیان تجربه‌های خود از مهمترین موضوع هستی انسان یعنی عشق است. این عشق شاعر را نه غمگین، که محزون می‌کند. حزن، اندوهی خواستنی‌ست. همانست که حافظ می‌گوید: از خدا دولت این غم به دعا خواسته‌ام.

«عاشقت می‌شوم

مانند بادی که خلاف جهتش می‌وزد

عاشقت می‌شوم

و اندوه مثل جیوه از من بالا می‌آید»

(ص 13)

عاشق شدن در نگاه شاعر برهم زدن نظم و روزمرگی است. او بادی است که از موقعیت عام (جهتی که همیشه می‌وزیده) به موقعیت یگانه (جهتی خلاف و متفاوت) تغییر مسیر می‌دهد. در اینجا به حالت ابتذال‌زدای عشق توجه شده است. اما این خلاف جهت اجتماع و زندگی وزیدن و عشق ورزی عواقبی نیز دارد: اندوه. نکته‌ای که باید در بیان ِ جمالی حاجیانی به آن توجه داشت بیان تصویری اوست. او یک امر حسی را با یک معادله‌ی عینی ملموس می‌کند. در سطر آخر مخاطب ناخودآگاه دماسنجی را می‌بیند که در حرارت بالا (اندوه) جیوه از آن بالا می‌آید. بنابراین این تصویر انسان‌انگاری دارد و در عین حال منطق آن درست است. اندوهِ عشق گرم است بنابراین جیوه از شاعر بالا می‌آید و دماسنج دمای سوزان عشق را نشان می‌دهد.

دومین سروده‌ی این کتاب «چند ورقه مه» یکی از زیباترین شعرهای جمالی حاجیانی است و این زیبایی دلیل دارد. شاعر می‌خواهد یکی از نظرات بدبینانه‌ی معشوق را در باب عشق رد کند و آنگونه که از نوع بیان او برمی‌آید با زبان تصویر این کار را می‌کند. و تصویر منطقی درست دارد. یعنی دقیقا معادل عینی موضوعی فکری است و این نکته کلام وی را گیرا کرده است. او در یافتن معادلات عینی هنرمندانه عمل می‌کند و ناخودآگاه نکته‌سنجی‌اش آدم را یاد سبک هندی می‌اندازد.

«چند ورقه مه

می‌پیچم لای روزنامه

و به پست‌خانه می‌روم

می‌خواهم این وقت صبح را

به نشانی‌ات پست کنم

نفس نفس زدنِ آسمان را

که پایین آمده تا روی صورت زمین

برای تو که فکر می‌کنی

فاصله‌ها را نمی‌شود برداشت.»

ص 14

از همان سطر اول شعر مخاطب غافلگیر می‌شود. چند ورقه مه تعبیر تازه‌ای است و پیچیدنش لای روزنامه نیز. شاعر بسته‌ای نامتعارف را پست می‌کند: این وقت صبح. هدفش از این کار چیست (هرچند مخاطب تا اینجا نیز لذت برده) او می‌خواهد برای این گفته‌ی معشوق: «که فاصله‌ها را نمی‌شود برداشت» مثال نقض بیاورد و نظرش را عوض کند. در اینجا ما با تصویری اروتیک روبروئیم که یک برداشت شاعرانه از مه است: نفس نفس زدن آسمان (مذکر) روی صورت زمین (مؤنث) همانگونه که مه از آسمان پایین می‌آید و فاصله را برمی‌دارد، فاصله‌ها طی می‌شود (این را طبیعت ثابت کرده است:مه)

در سروده‌ی «باران در شاهنامه نمی‌بارد» شاعر این ضرب‌المثل را که شاهنامه آخرش خوش است به چالش می‌کشد. زیرا اتفاقی که در آخر شاهنامه‌ی او می‌افتد به قول قیصر امین‌پور یک شادیِ غمگین است. دل او منفجر می‌شود. اما این انفجار زیباست. مثل ترک برداشتن یک انار که رسول رسیدن آن است.

در اینجا شاعر ضمن عدول از داستانی که در شاهنامه خوانده است (تولد سهراب و مهره‌ای که تهمینه به بازویش می‌بندد) حماسه‌ی خودش را می‌سراید.

«باران در شاهنامه نمی‌بارد

با پرِ سیمرغ

شعری عاشقانه نمی‌شود نوشت

در دهانه‌ی این چاه

شغاد یا منیژه

چه فرقی دارد

وقتی پهلوی زخم‌هایت به خواب رفته‌ای

وقتی از انگشت‌های فاتح پدرم_پاییز_

تنها تیرکمانی می‌شد ساخت

که گنجشک‌ها را با آن به زمین انداخت

چه ساده بود مادر غمگین من

که نام تو را به بازوی من بست

و قرص ماه را در دسترس کودکی‌ام گذاشت.»

صص 16-15

در اینجا می‌بینیم داستان شاهنامه و در نگاه کلی‌تر هنجارها و میراث گذشتگان و شیوه‌های متعارف و تکراری را به کناری می‌نهد و روش خاص خودش را در عشق می‌جوید. اما در اینجا نه نام پدر که نام معشوق بر دستان شاعر بسته شده (نافش را با عشق بریده‌اند) و همین نام است که او را محافظت می‌کند. این نام باعث می‌شده شاعر از ناملایمات شکایتی نداشته باشد. آنچه سطرهای آتی را گیرا کرده لحن معصومانه و کودکانه‌ی شعر است:

« چه ساده بودم من

ابرها در کوچه راه من را می‌بستند

من از بادهای سرد

به ناظم

شکایتی نمی‌بردم

نام تو با من بود

نام تو ترجمه‌ی تابستان

به زبان گنجشکان بود»

در آخر شعر می‌بینیم آخر شاهنامه‌ی شاعر شیرین است و حماسه‌ی عاشقانه‌ی او هرچند پایانی تلخ دارد اما نیک‌فرجام است:

«دلم

اناری کوچک

در دست‌های تو بود

فشرده و سرخ

که انفجارش آخر شاهنامه را شیرین کرد

و تو

ته‌نشین در حافظه‌ی حبه‌ها

به تاریخ تابستان پیوستی»

بنابراین در این سروده از ماجرای شاهنامه و آخر آن و یک ضرب‌المثل آشنایی‌زدایی شده است.

یکی از ویژگی‌های شعر جمالی حاجیانی که لازم است در شعر «لغت‌نامه‌ی من» به آن اشاره رود تعبیرات تازه‌ای است که می‌آفریند. هایکو کوتاه است. وقتی شاعر دهان معشوق را به هایکو تشبیه می‌کند کوچک بودن را به ذهن می‌آورد.

« پاییز:

خزان، خریف، برگ‌ریزان

مدتِ ماندن آفتاب است

در بروج عقرب و میزان و قوس

پاییز من ولی

خاموشی دهان توست

خاموشی دهانی از گل سرخ و هایکو»

ص 20

در اینجا شاعری را می‌بینیم که مدام دارد با تعاریف درمی‌افتد و جهان را بازتعریف می‌کند. پاییز برای او تمام آن‌چیزهای متعارفی که درباره‌اش خوانده نیست بلکه خاموشی دهانی است که آمیزه‌ای از شعر کوتاه و گل سرخ است. ادبیات و طبیعتِ توأمان است. در کار یک شاعر این دست بازتعریف‌ها و نگاه متفاوت انداختن به مفاهیم بدیهی شده، از اهمیت زیادی برخوردار است چون همین نگاه‌هاست که تمایز را می‌سازد.

در این شعر شاعر تصاویر بومی و تازه‌ای خلق می‌کند. آنچه در شعر جمالی حاجیانی اتفاق می‌افتد دستمالی نبودن تصاویر است. او تصاویرش را از اعماق خود استخراج می‌کند و نسخه‌ی دیگری نیست و این برای شعر او امتیاز است.

«تو پرستویی

چلچله، زلزال؛ ابابیلی

دختری که گونه‌های گندمی‌اش

به گنجشک‌های گرسنه گرا می‌دهد

 

جنوبم من

با پایی ترک‌خورده

و آشیانه‌های تهی

به سمت تو کوچ می‌کنم

آه کوچ

ای همیشه کوچ

بی‌هیچ معنای دیگری»

صص 22-21

نکته‌ی دیگری که در مورد این شعر و دیگر اشعار جمالی حاجیانی باید به آن اشاره کرد زبانِ سالم و طبیعی اوست. او زبان را وسیله‌ی هنرنمایی و تفاخر نمی‌کند. خود زبان نیست که مخاطب را جذب شعر او می‌کند بلکه تخیل پیشرفته‌ی اوست. تصویری که او از جنوب ارائه می‌دهد ضمن اشاره به رنج‌های آن مردم زحمتکش دلنشین است، زیرا پذیرفتنی و واقعی است.

در شعر «ساعت پنج» می‌بینیم که شاعر بازهم به عشق می‌پردازد. او تشنه است، روحش قرن‌ها تشنه است. شاعر مدام به حزن و زیبایی عشق توامان نظر دارد. یعنی عشق در نظر او هم مهلک است، هم زیبا. بله این حرف تازه‌ای نیست اما او این حرف کهنه را با تصاویر تازه بیان می‌کند و مهم همین «چگونه گفت»هاست.

« تو را مثل گوری برای خودم حفر می‌کنم

هیچ گورکنی

این‌طور گور خودش را نکنده است

 

تورها دریا را غربال کرده‌اند

غم‌ها مرا

و این که بر خشکی افتاده

دل من است»

ص 23

 

در ادامه‌ی این سروده شاعر از تاریکی‌اش حرف می‌زند. تصاویر و تعبیرهای تازه سطر به سطر در شعر حاجیانی تمایز شعر او را یادآوری می‌کند. اما این تنوع تصاویر به تزاحم تصاویر و مغشوش شدن طبیعت شعر او نمی‌انجامد. در شعر او باید دقت به تناسب‌هایی که او دائما بین کلمات مختلف برقرار می‌کند داشت:

«تاریکم

آن‌چنان که خون در رگ‌هایم

کورمال‌کورمال می‌رود

و هی صدای افتادن و شکستن چیزی می‌آید

در من چراغی روشن کن

فندکی، سیگاری بگیران در من

 

وقتی ترس برم می‌دارد

می‌گذاردم گوشه‌ی خیابان:

تو را کم دارم»

ص 24

در اینجا می‌بینیم شاعر برای عینی ساختن تاریکی‌اش از خونی کورمال حرف می‌زند. کور وقتی راه می‌رود ممکن است به برخی چیزها برخورد کند. اینجا با یک حسن تعلیل و علت ادبی روبروییم. شاعر تاریک است. خونش کورمال می‌رود به همین دلیل در او دائما صدای شکستن و افتادن می‌آید. در من فندکی بگیران تعبیر تازه‌ای است و در سطر بعد «وقتی ترس برم می‌دارد» ایهام او را می‌بینیم. برداشتن به معنی فرا گرفتن (وقتی ترس مرا فرا می‌گیرد) و برداشتن در معنای خودش (برداشتن چیزی) در اینجا ترس در معنای دوم به کار رفته و از آن اصطلاح آشنایی‌زدایی شده است.

باید دقت کرد موضوع غالب جمالی حاجیانی در مجموعه «چند ورقه مه» عشق است. اما نه عشقی که از یک زاویه‌ی تکراری به آن نگریسته شود. در سطرهای بعدی می‌بینیم او از حالت‌های مختلفی که در عشق به آن دچار می‌شود حرف می‌زند. از دلتنگی برای معشوق حتا وقتی هست. از یک اندوه ابدی. از همان چیزی که سهراب می‌گوید: «عاشق همیشه تنهاست»

«همه وقت تو را کم دارم

حتا وقتی هستی

و این حکایت گورکنی‌ست

که صدای کلنگی را مدام

از سمت چپ سینه‌اش می‌شنود.»

ص 26

در اینجا چند نکته وجود دارد. اول اینکه شاعر در آخر شعر به ماجرای گورکن برمی‌گردد و فرم این شعر چیزی شبیه دایره می‌شود. گورکنی که گور خودش را با عاشق شدن کنده یا به قول حافظ «که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها» در پایان هم که کارش تمام می‌شود و به وصال می‌رسد حضور غم را مسلم می‌بیند. او صدای کلنگی را از سمت چپ سینه‌اش می‌شنود. این کلنگ می‌تواند کلنگ زمان باشد که گور تمام وصال‌ها را می‌کَنَد و یا صفتی باشد برای زوالناکی قلب: قلبِ کلنگی. در نهایت آنچه مسلم است عشق شاعر حتا در اوج وصال محزون است و این به خاطر آگاهی بر سرشت ناپایدار همه‌چیز و غلبۀروح ترس بر امید است.

در «شب شعر اصفهان» در پنج بند این شعر با پنج تصویر متفاوت روبروئیم. کثرتهایی که در عین حال وحدت دارند و روحی کلی را می‌سازند. همه‌ی این عناصر طبیعت، انسان‌انگارانه در شب شعر شرکت کرده‌اند و ما در اینجا پای اجرای ماه، برف، باد، و چهار باغ می‌نشینیم.

«اول، ماه

خمیده و لاغر

با دهان سکته‌ای‌اش می‌آید

عاشقانه‌ی آرامش را می‌خواند

و عصازنان پشت پرده‌ی ابرها گم می‌شود

 

سپس، باد

از مور مورِ مرگ

در مویرگ برگ‌ها می‌گوید

بعد برف می‌آید

روی نیمکت می‌نشیند

کاغذش را به بلندی خیابان باز می‌کند

و شعر سپیدش را از رو می‌خواند»

صص28-29

ماه خمیده و لاغر با دهانی کج از سکته (ماه هلال) توصیف تازه‌ای از یک شاعر پیر است که شعرش را می‌خواند و سخنش را با جهان در میان می‌گذارد و می‌رود.

در سطرهای مربوط به باد واج آرایی صدای گ، به شعر آهنگی طبیعی می‌بخشد درعین حال جالب است که باد دارد شعری از مرگ می‌خواند. بادی که خود نمادی از گذشتن زمان و پایان است. بعد از زوال(باد) برف می‌آید. سکوتِ ابدی. خودِ مرگ. تصویر زیبایی است: کاغذش را به بلندی خیابان باز می‌کند. آدم را یاد طومارهای قدیمی می‌اندازد. و شعر سپیدش را می‌خواند. سپید هم ایهام دارد. زبان به ظاهر ساده‌ی جمالی حاجیانی با تصاویر دائمی و تخیلی سخت و پیشرفته همراه است و در این بین زبان هم بیکار نیست و هم گاه آهنگ می‌سازد و گاه ایهام. تمام شعر او در جزءجزء خود کار می‌کنند و تپش دارند.

شعر کوتاه «آدم برفی» بازهم صحبت از عشقی است که لازمه‌اش انهدام است. البته این انهدام منفی نیست. نابود شدن از عشق نوعی تعالی برای روح است. رنج پوست‌اندازی است. می‌توان گفت شاعر معتقد است وقتی عشق می‌آید آدم باید مقابل منیت و خودپرستی بایستد و این بسیار مرحله‌ی سختی است. مرحله‌ای که غالبا شماتت عاقلانی را که عقل معاش دارند برمی‌انگیزد. اما عشق عقل‌ورزی نیست خردمندی است.

«پروانه‌ای که به آتش می‌زند

کودکی‌اش را در تاریکی گذرانده

تکلیف چیست

این آدم برفی

عاشق تابستان شده است.»

ص 33

گذراندن کودکی در تاریکی ایهام دارد. هم به معنای سخت گذشتن است. هم به معنای تاریکی پیله. کودکی پروانه در پیله سپری می‌شود و از آنجا که آدم‌ها دنبال نداشته‌هایشان هستند تاریک‌زادها شیفته‌ی آتشند. آدم برفی که عاشق آفتاب شده هم تضاد بین منیت و عش را نشان می‌دهد. به قول استریندبرگ (نقل به مضمون) عشق یعنی انتخاب کنیم چه چیزی ما را ویران سازد.

در سروده‌ی «همین روزها» شاعر از نیاز به تغییر صحبت می‌کند. تغییری که در آن یک دیگری هم دخیل است. او می‌خواهد مانند لوحی نانوشته و سفید شود و از نو شروع کند. نکته‌ی قابل ذکر در این سروده تعبیر تازه و جالبی است که او برای عینی کردن تنهایی خود به کار می‌برد.

«آرام و بی‌صدا

کلمات را بر کاغذ می‌ریزم

مانند زندانی غمگینی

که سنگ‌ریزه‌های جیبش را

در حیاط کوچک زندان

تونلی زده‌ام

و همین روزها به تو خواهم رسید

به نور ماه

به جاده‌ای که به خانه‌ام می‌رسد

 

پیراهنی سفید برایم آماده کن

نامی تازه

و سوهانی از کلمات عزیز

که طعم‌شان

با هیچ‌جای زبان فهمیده نمی‌شود

که تنهایی

چون گویی سنگین

به قوزک پایم بسته است.»

صص 35-36

باید دقت داشت شاعر در ابتدا کلماتی را که بر کاغذ می‌ریزد به سنگریزه‌هایی مانند کرد که حاصل تونل کندن برای فرار است. بنابراین شعر هم به انسان رهایی از زندان را می‌دهد. تصویر زندان همینجا می‌ماند. شاعر به خانه برمی‌گردد. به عشق. تصویری که از تنهایی می‌آورد روح فرار از زندان را یعنی روح کلی شعر را کامل می‌کند و باز گویا فرم شعر دایره می‌شود. تنهایی مانند گویی سنگین به قوزک پای شاعر بسته شده زیرا او همین الان از زندان گریخته است. منطق شعر درست است و همین منطقِ جنون است که شعر را اثرگذار می‌کند. در شعر جمالی حاجیانی دقت و ظرافت و خرد حاکم بر جنون نمی‌گذارد شاعر به اسم ایجاد ابهام حرف‌هایی بزند که خودش هم نفهمیده چه گفته. او فضایی واضح و شفاف می‌سازد که مخاطب در آن گم می‌شود اما سردرگم نه.

در برخی شعرها آنچه در مخاطب اثر می‌گذارد عاطفه‌ی غالب بر دیگر عناصر شعری است. وقتی این عنصر در شعر غلبه کند حاصل دلنشینی کلام است. شعر او مانند دختری است که بدون بزک زیباست. تصنعی نیست. شعری است هرچند کوششی اما پرکشش.

«وقتی نمی‌توانم آرامت کنم

مردی هستم

که پای بریده‌اش می‌خارد»

عینی شدن این نتوانستن تازه است. باید دقت کرد در یک کتاب هر تصویری که از او دیدیم تازه است.

«از مرگ نمی‌ترسد

پروانه‌ای

که بر سنجاق سر تو نشسته است»

آنچه این شعر را دلنشین کرده تصویری است که او از دلیل نترسیدن پروانه می‌سازد. او ما را قانع می‌کند عشق مرگ را هم پس می‌زند. و از مرگ نیرومندتر است (خلاف نظر فروید که شور مرگ را نیرومندتر از شور زندگی می‌دانست)

شعر «غروب» تخیل پیشرفته‌ای دارد. هیچ سطری در آن تنبل نیست و از جنون شعر او جا نمی‌ماند. او در یک انسان‌انگاری بزرگ دارد ماجرای غروب را برای مخاطب تعریف می‌کند. غروب چیست؟

«استخوانی زیر پوست جهان شکسته است

استخوانی

که ابرها را حرکت می‌داد

و عصرهای جمعه را

 

بر سینه‌ی افق

زخمی عمیق

دهان باز کرده است

و پیراهن‌های سیاه یکی یکی از گنجه درمی‌آیند.

بالاخره شب

با جیرجیر ِگاری‌اش

خواهد آمد

و نعش روز را

با خود

خواهد برد»

ص 63-62

در قسمت اول شعر برای غروب حسن تعلیل و علت ادبی آورده شده. استخوانی زیر پوست جهان شکسته و او دیگر نمی‌تواند از غم حرکت کند. پیراهن‌های سیاه که یکی یکی از گنجه می‌آید بیرون، شب است. شب هم برای بردن نعش روز آمده. جیرجیر گاری شب صدای جیرجیرک‌ها را نیز به ذهن می‌آورد.

در قسمت آخر این شعر شاعر ماجرای فراموش کردن را با یک تصویر عینی می‌کند:

« فراموشی اما

یک روز

پنجره‌ات را

مثل یک آگهی کهنه‌ی ترحیم

از ذهن من خواهد کند

من از دیروزها

جز قدم‌هایم

هیچ‌چیز برنخواهم داشت

و خواهم رفت.»

ص 65

شاعر در قدم به قدم این سروده‌ها با ایهام و تصویر حرف می‌زند. برداشتن در سطر یکی مانده به آخر ایهام دارد. هم برداشتن لوازم و هم برداشتنِ قدم.

در سروده‌ی «دور از چشم مرگ» بازهم شاعری را می‌بینیم که کوتاه حرف می‌زند اما حساب‌شده. تصویر و ایهام در شعر بعدی نیز از ارکان اصلی سروده‌ی وی است و مخصوصا تصویری که در پایان می‌آورد تا حال او را برای مخاطب عینی کند بسیار تازه است و مخصوص به خودش و آنقدر این تصاویر در کار جمالی حاجیانی زیاد است که مسئله‌ی اتفاقی بودن به کل مردود است. او شاعری است با قریحه‌ی زیاد که به شکل عجیبی حرکت و جریان دارد. یک نوع سرریز استعداد است. استعدادی که به مهارت انجامیده است و بالقوه‌ای که بالفعل شده.

«با من هستی هنوز

هنوز چشم‌هایم را تر و خشک می‌کنی

و دست لرزانم را می‌گیری

وقتی حواسم به دره‌ای تاریک پرت می‌شود

که زیر پایم دهان باز کرده است

 

رهایم کنی

چون لانه‌های پس از درو

برملا خواهم شد.»

ص 68

چشم‌هایم را تروخشک می‌کنی ایهام دارد. تر و خشک دو معنا دارد. یکی معنی اصطلاحی نگهداری از کسی و دیگری معنای نزدیک تر و خشک کردن (از اشک)

پرت شدن هم ایهام دارد. یکی پرت شدن حواس و دیگری پرت شدن به دره. سطر آخر ضربه‌ی زیبایی است. لانه‌هایی که پس از درو بر ملا می‌شوند. از استتار درمی‌آیند. امنیت خود را از دست می‌دهند.

اگر بخواهم تک تک سروده‌های جمالی حاجیانی را در اینجا بیاورم همان توضیحات تکراری بالا را باید مدام تکرار کنم. اما برخی از تصاویر آنقدر تازه هستند که حیف است مخاطب آن‌ها را نخواند. وقتی شاعر از «زخم» حرف می‌زند تمام تصاویر او تازه است. او به تنهایی مقدار زیادی تصویر به ادبیات امروز اضافه کرده هرچند در زمینه‌ی محتوا در دفتر اول تنها به عشق پرداخته است اما این تصویرها نگذاشته حاصل کار او تکراری و کسالت‌بار شود. او یک حرف را به ده‌ها بیان مختلف گفته است.

«تشبادها

هندوانه‌های نارس را یتیم می‌کنند

و یادها

رودخانه‌ای را در من خشک

 

هستند صحراهایی که شیار نمی‌خورند

گندم‌هایی که خوشه نمی‌کنند

و دردهایی که نامی ندارند

 

زخمی هست

که چون آبشش ماهی‌ها در نمک

تازه خواهد ماند»

ص80

او همانگونه که گفتیم مدام در پی رهایی از تعریف‌های متعارف و بازتعریف است. می‌شکند و می‌سازد. تعریفی که او از شعر ارائه می‌دهد خیلی دلنشین و عاطفی و درعین حال منطقی و پذیرفتنی است.

« شعر

چشم ِ بی‌پلکِ ماهی‌هاست

در عبور از دهشتِ کوسه‌ها»

ص84

در پایان شعرهای کوتاه دیگری از او می‌آورم که نگاه متمایز او را به جهان و مخصوصا به عشق نشان می‌دهد.

«چند تخم کبوتر در زبان من است؟

که حرف‌هایم

هی به آسمانِ غروب می‌زنند؟

 

ایمان دارم ماه

زنجیر دریا را باز می‌کند

و ما عشق را

چون کتف عروسکی

جا می‌اندازیم.»

ص 101

نکته‌ی قابل تأمل در این سروده جا می‌اندازیم است که ایهام دارد. یک جا انداختن کتفِ از جا دررفته است و دیگری موضوعی تازه را جا انداختن و مرسوم و متداول کردن. شاعر می‌گوید ما با طرز عاشق شدنمان عشق را برای مردم زمین جا می‌اندازیم.

در آخرین شعر این کتاب «اجباری» اسم ایهام دارد. هم به سربازی اشاره دارد و هم به آمدنِ اجباری و هست شدن. اما شاعر در اینجا باز هم به عشق اقتدا کرده و گویی علت غایی و رسالت انسان را عاشق زیستن می‌داند.

« بیا باهم

خیره شویم به پرده‌ای

که وقتی بیفتد

نه تو می‌مانی و

نه من می‌مانم بی‌تو

ما را به اجباری آورده‌اند

و تا تاریخ تریخص‌مان را

بر سردی مرمر بتراشند

باید به همین مرخصی‌های کوتاه

قناعت کنیم

به همین پا دراز کردن‌ها

بر چمن‌های زرد

و خیره شدن به هم در مه»

صص 111-110

می‌بینیم که هرچند ماجرای سربازی بیان شده اما این سربازی در پادگان جهان مطرح است و شعر از یک اتفاق شخصی به مسئله‌ای همگانی بدل شده است. از نظر او رهایی و ترخیص از اجباری مرگ است پس زندگی چیست: مرخصی‌های گاه و بیگاه. عشق و باهم فیلم دیدن. همین شادی‌های کوچک تنها چیزی است که از آنِ ماست وگرنه نام رهایی بزرگ مرگ است که خوشایند بشر نیست.

مطالعه‌ی مجموعۀ «چند ورقه مه» مرا بیش از هرچیز یاد صحبتی از «نیچه» در کتاب «حکمت شادان» در مورد سبک «موتتنی» انداخت.

«نوعی دیگر از پر حرفی حاکی از لذت بازگو کردن یک چیز واحد به صد گونه‌ی تازه است که این پر حرفی در «موتتنی» مشاهده می‌شود.»

در این کتاب نیز  شاعر به طرز عجیبی از پس گفتن یک درد با ده‌ها بیان متفاوت، به خوبی برآمده است و این مسئله‌ای است که از او یک شاعر توانا و قابل اعتنا ساخته است.

(آیدا گلنسایی)

 

 

مطالب مرتبط

  1. یادداشتی از آیدا گلنسایی بر مجموعه شعر ماهیان خاکزی سرودۀ رضا جمالی حاجیانی
  2. چند سروده از رضا جمالی حاجیانی
  3. شعری از مجموعه ماهیان خاکزی: الهۀ ناز
  4. مصاحبه‌ای کوتاه با رضا جمالی حاجیانی
  5. زن سرخپوش میدان فردوسی

 

 

 

ادامه مطلب
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برترین‌ها