با ما همراه باشید

تحلیل شعر

چگونگی نمود دردهای اجتماعی در شعر «گروس عبدالملکیان»

منتشر شده

در

کتابهای گروس عبدالملکیان

 

«گروس عبدالملکیان» شاعری ایماژیست است و تصویر از عناصر اصلی در شعر اوست. او خالق فضاهای سورئال است و علیرغم زبان ساده‌اش، از آنچه می‌خواهد نمادین سخن می‌گوید. بنابراین در سخن گفتن از تعهد اجتماعی شعر وی باید به این امر توجه داشته باشیم.

اگر بخواهیم انواع شعرهای متعهد را که در آن به مسائل اجتماعی پرداخته می‌شود،برشماریم با دو حالت مستقیم و غیرمستقیم روبه‌روییم. در حالت مستقیم مانند برخی از شعرهای ابتدایی شاملو، یک واقعه‌ی تاریخی عینا با ذکر نام قهرمان‌ها و یا بیان حوادث تلخ آن دستمایه‌ی آفرینش شعر می‌شود.

مثلا در شعر «قصیده برای انسان ماه بهمن»، شاملو مرگ دکتر «تقی ارانی» را بهانه‌ی شعری مرگ‌ستایانه می‌کند:

«تو نمی‌دانی غریو یک عظمت

وقتی که در شکنجه‌ی یک شکست نمی‌نالد

چه کوهی‌ست!

تو نمی‌دانی نگاه بی‌مژه‌ی محکوم یک اطمینان

وقتی که در چشم حاکم یک هراس خیره می‌شود

چه دریائی‌ست!

تو نمی‌دانی مردن

وقتی که انسان مرگ را شکست داده است

چه زنده‌گی‌ست!

تو نمی‌دانی زنده‌گی چیست، فتح چیست

تو نمی‌دانی ارانی کیست»

یا در شعر «نگاه کن» او بازهم شعرش را از یک حادثه‌ی تاریخی تلخ شروع می‌کند:

«سال بد

سال باد

سال اشک

سال شک

سال روزهای دراز و استقامت‌های کم

سالی که غرور گدایی کرد

سال پست

سال درد

سال عزا

سال اشکِ پوری

سالِ خونِ مرتضا

سال کبیسه…»

شاملو در سروده‌هایش شاعری است که گاه به صورت مستقیم با ظالم نیز درگیر می‌شود. در ادامه‌ی سروده‌ی «قصیده برای انسان ماه بهمن» او چنین از رضاخان یاد می‌کند:

« و آن‌کس که برای یک قبا بر تن و سه قبا در صندوق

و آن کس که برای یک لقمه در دهان و سه نان در کف

و آن کس که برای یک خانه در شهر و سه خانه در ده

با قبا و نان و خانه‌ی یک تاریخ چنان کند که تو کردی، رضاخان

نام‌اش نیست انسان.

نه، نام‌اش انسان نیست، انسان نیست

من نمی‌دانم چیست

به جز یک سلطان»

اما در برابر این حالت مستقیم ظالم و ظلم ستیزانه، که در آن شعرهایی از شاملو و مهدی اخوان ثالث می‌گنجد، شاعران دیگری چون نیما یوشیج و فروغ فرخزاد، نمادین از دردهای جامعه حرف می‌زنند.

وقتی نیما یوشیج در آن سطر درخشان شعر داروگ «قاصد روزان ابری داروگ کی می‌رسد باران؟» از داروگ سؤال می‌پرسد، تمام شعر او نمادین است. او دارد به طرزی سمبلیک از دردمندی جامعه و یک تاریخ و تردید در پایان یافتن آلام سخن می‌گوید. یا فروغ در شعر «دلم برای باغچه می‌سوزد». چرا نباید فکر کرد این باغچه، جامعه‌ی مسمومی است که در آن نفس کشیدن ناممکن شده است؟ اشاراتی مستقیم در شعر او وجود دارد که بر معنای سمبلیک باغچه صحه می‌گذارد.

«تمام روز

از پشت در صدای تکه تکه شدن می‌آید

و منفجر شدن

همسایه‌های ما همه در خاک باغچه‌هاشان به جای گل

خمپاره و مسلسل می‌کارند

همسایه‌های ما همه بر روی حوض کاشیشان

سرپوش می‌گذارند

و حوض‌های کاشی

بی‌آنکه خود بخواهند

انبارهای مخفی باروتند

و بچه‌های کوچه‌ی ما کیف‌های مدرسه‌شان را

از بمب‌های کوچک

پر کرده‌اند

حیاط خانه‌ی ما تنهاست.»

بنابراین اشارات، در پرداختن به تعهد اجتماعی یک شعر (چیزی که حتا در برخی مکاتب هنری به آن ملزم هم نیست) باید توجه داشت باید به این تقسیم‌بندی‌ها قائل بود:

  1. بیان مستقیم حوادث تاریخی و مبارزه با ظالم
  2. بیان غیرمستقیم و نمادین دردهای اجتماع و مبارزه با ظلم (عوض ظالم)

بر اساس بند دو می‌توان این نظر را ابراز داشت که حتا سهراب سپهری هم _که روزگاری به عنوان شاعری بی‌تعهد نسبت به اجتماع_ مورد انتقاد سخت قرار گرفت شاعری است متعهد به اجتماع. منتها راهی که او برای مسئولیت خود برگزید متعارف روزگارش نبود. او عوض رفتن به خط مقدم و جنگیدن صریح، در پشت جبهه به تیمار زخمی‌ها و از پا افتادگان پرداخت. سلاح او امید و ایمان بود. او در برابر ظلمِ هستی ایستاد و چهره‌ی هولناک مرگ را برای بشر تعدیل کرد (مرگ پایان کبوتر نیست). بنابراین تعهد اجتماعی فقط در رفتن به صف مبارزان و معتقدان به نبردهای مسلحانه ختم نمی‌شود. این تنها یک شکل آن است. شکل دیگرش تعهد به انسان و انسانیت از طریق پرداختن به مفاهیم متعالی، روحیه‌بخش و یا درافتادن نمادین با ظلم است. زیرا شعر، شعار سیاسی نیست و بیان هنری خود را می‌طلبد.

حال با این مقدمه سراغ اشعار گروس عبدالملکیان می‌رویم تا ببینیم آیا در شعر او به دردهای اجتماع، آرمان‌خواهی و تلاش برای جامعه و جهانی بهتر پرداخته شده است؟

در مجموعه‌ی «رنگ‌های رفته‌ی دنیا و گزیده‌ای از پرنده‌ی پنهان» در شعر «اتاق» او از سه دسته انسان سخن می‌گوید. انسان‌هایی که به دیوار ، پنجره و آزادی فکر می‌کنند. انسان‌هایی که به دیوار فکر می‌کنند می‌توانند آنان باشند که از شرایط موجود کاملا راضی‌اند یا عامل ایجاد خفقان‌اند. پنجره می‌تواند نماد هر مفهوم والای انسانی باشد. زیرا غالبا نمادی مثبت است. دسته‌ی سوم انسان‌هایی‌اند که ننشسته‌اند فکر کنند بلکه اقدام کرده‌اند؛(آزادی‌خواهان) در این شعر او از سرگذشت این سه دسته انسان سخن می‌گوید:

«در اطراف خانه‌ی من

آن‌کس که به دیوار فکر می‌کند

آزاد است

آن‌کس که به پنجره

غمگین

و آن‌که به جست‌وجوی آزادی‌ست

میان چاردیوار نشسته

می‌ایستد

چند قدم راه می‌رود

نشسته

می‌ایستد

چند قدم راه می‌رود

نشسته

می‌ایستد

چند قدم راه می‌رود

نشسته

می‌ایستد

چند قدم راه می‌رود

نشسته

می‌ایستد

چند قدم…

 

حتا تو هم خسته شدی از این شعر!

حالا چه برسد به او

که نشسته

می‌ایستد

نه!

افتاد»

در این شعر اشارات قابل تأملی وجود دارد که فهم آن درد اجتماعی پنهان پشت تصاویرش را برملا می‌کند.

او جامعه‌ای را می‌بیند که نان به نرخ روزخورها، و افراد پلشت و مزدور (همان‌ها که در کارِ دیوارند) آزادند. آن‌ها که مانند نیما، فروغ، شاملو و اخوان و تمام مبارزان راه مفاهیم انسانی (آنان که به پنجره فکر می‌کنند غمگین) اما آن‌ها که فکر نکرده‌اند و بلند شده‌اند و رفته‌اند آزادی را در جامعه محقق کنند و صدایشان را برخلاف محتاط‌ها بلند کرده‌اند چه؟ بنابراین این شعر نقاشی از یک رنج سیاسی می‌تواند باشد. ادامه‌ی شعر شرح یکنواختی زندگی کسی است که به تپش می‌اندیشید. مبارز آزادی میان چاردیواری (زندان) نشسته، می‌ایستد و چند قدم راه می‌رود. این تنها کاری است که حیات او را تأیید می‌کند. بیش از این برایش رمقی نگذاشته‌اند. به او حبس طولانی خورده و همه او را فراموش کرده‌اند (حتا تو هم خسته شدی از این شعر) او مجبور شده کارهایی تکراری را تحمل کند و نهایتا بطرزی دردناک از پا دربیاید. این شعر همدلی با ازیادرفتگانی است که برای تغییر در زندگی دیگر انسان‌ها پا پیش می‌گذارند و فداکاری می‌کنند.

در شعر «خرابه‌ها» می‌بینیم شاعر به یک واقعه‌ی دردناک انسانی و اجتماعی «ویران شدن بم بر اثر زلزله» اشاره می‌کند و این مسئله را دستمایه‌ی شوریدن فلسفی شعر خود قرار می‌دهد:

«شبی

از این همه تنهایی

دست‌هایمان خواهد لرزید

و خط خواهد خورد

نقاشی سال‌های‌مان بر بوم

خرابه‌های بم بر بوم

دیوارهایی که ساخته‌ایم

دیوارهایی که بر سرمان ریخت

اما

من از تصویرهای بعدی این شعر می‌ترسم

می‌ترسم خدا تمامی درها را بردارد

بگذارد به روی دوش و دور شود

دور

دور

دور

آن‌قدر که من بنویسم:

کلیدهای گمشده روزی پیدا خواهد شد

با قفل‌های گمشده چه کنیم؟»

در اینجا بد نیست اشاره کنیم کلیدهای گمشده‌ای که پیدا خواهند شد، امور علمی‌اند که مسئله را در مقابل خود دارند. اما شاعر می‌داند که متاسفانه علم نمی‌تواند تمام مشکلات بشر را حل کند. او فقط می‌تواند کلیدها را بیابد و مسائل را حل کند. اما زندگی با مسئله‌ها مواجه نیست. با رازها روبروست. بنابراین زندگی قفلی است که گم‌شده. رازی است لاینحل. فلسفه فقط می‌تواند به آن راز بیندیشد. به پرسشی که کسی نمی‌داند حتا چگونه باید پرسیده شود. قفل‌های گمشده رازِ زندگی است. زندگی فراتر از فهم ماست و آنچه شاعر از این زندگی فهمیده، خدایی است که درها را برده یعنی وقتی زندگی راز است نه مسئله چگونه می‌توان از آن سر درآورد و وقتی نمی‌توان به آن پی برد بنابراین او برای همیشه بر ما مسلط خواهد ماند. در اینجا یک حادثه‌ی تلخ تاریخی یک نگاه تلخ فلسفی را موجب شده است.

در شعر «طرح 2» شاعر تصویری می‌سازد که هم در بُعد اجتماعی و هم بُعد فلسفی قابل تأویل است.

« زیر این آسمان ابری

به معنای نامش فکر می‌کند

گل آفتابگردان»

در نگاهی جامعه‌شناسانه، او از انسانی صحبت می‌کند که در جامعه‌ای که از او یک ابزار ساخته، (ابزاری در خدمت کار) و باعث ازخودبیگانگی‌اش شده دارد به خودش فکر می‌کند. به اینکه اصلا چه اهمیتی دارد. در اینجا درد عمیق یک انسان مهره شده حس می‌شود.

در برداشت فلسفی «آسمان ابری» جهان بی‌تفاوت به انسان است. انسان در جهانی که به بود و نبود او بی‌توجه است دارد به این فکر می‌کند«آمدنم بهر چه بود؟» او چرا باید هست می‌شده است؟ جهان چه نیازی به او دارد؟ حقیقتا هیچ! بنابراین می‌بینیم در این شعر نیز درد اجتماعی_فلسفی انسان معاصر موج می‌زند.

در سروده‌ی «حکایت» نیز دوباره همین اندوه اجتماعی_فلسفی که با زبانی نمادین بیان می‌شود،دغدغه‌های اجتماعی، سیاسی و فلسفی شاعر را آشکار می‌سازد:

« و داستان غم‌انگیزی است:

دستی که داس را برداشت

همان دستی‌ست

که روزی در خواب‌های مزرعه گندم کاشت.»

روزگاری آدمی فکر می‌کند یک گروه سیاسی اگر قدرت پیدا کند حال جامعه خوب می‌شود. او در ابتدا با «شعار» به جامعه وعده‌ی کاذب می‌دهد. بنابراین در خواب‌های مزرعه گندم می‌کارد. به مردم امید می‌دهد اما داستان غم‌انگیز کجاست؟ قدرت انسان را تباه می‌کند. همان کس که مزرعه را به بذر امیدوار کرده بود داس را برداشت و امید مردم را درو کرد. این شعر سخن از اعتمادی است که به بی‌اعتمادی کشید. خیانتی است از یک جای مورد اعتماد. این شعر هم قابل تأویل در حوزه‌ی عاطفی و فردی است و هم اجتماعی و فلسفی. در بعد فلسفی می‌توان گفت اندوه شاعر از زمان تصویر شده است. انسان روزی به دنیا می‌آید، عاشق می‌شود و … بنابراین زمان با او مهربان است و در مزرعه گندم می‌کارد اما روزی همان زمان انسان را ترک می‌کند. و مرگ چیست جز انسانی که زمان تنهایش  گذاشته است؟ او خود در جای دیگری می‌گوید «چرا کسی را که تنها می‌ماند خاک می‌کنید؟»

در سروده‌ی دیگر از همین مجموعه، شاعر  از  یافتن زیبایی‌ها تحت هر شرایطی حرف می‌زند که مرا یاد این جمله‌ی «نادر ابراهیمی» می‌اندازد: «انسان محکوم به خوشبختی است

«فراموش کن

مسلسل را

مرگ را

و به ماجرای زنبوری بیندیش

که در میانه‌ی میدان مین

به جست‌وجوی شاخه‌گلی است.»

در دفتر «سطرها در تاریکی جا عوض می‌کنند» در سروده‌ی «بر سیم‌های برق» شاعر فضای اجتماعی سرشار از بی‌اعتمادی، فاجعه و سکون را به تصویر می‌کشد:

« و امروز

آنقدر شفافیم

که قاتلان درونمان پیداست

و دریای شهرمان

چنان خسته‌ست

که عنکبوت

بر موج‌هایش تار می‌بندد

کاش

کسی این مارها را عصا کند

و کاش آنکه استخوان‌هایم را می‌لیسید

شعرهایم را از بر نبود

زنبورها را مجبور کرده‌ایم

از گل‌های سمی

عسل بیاورند

و گنجشکی که سال‌ها

بر سیم برق نشسته

از شاخه‌ی درخت می‌ترسد

 

با من بگو

چگونه بخندم

وقتی که دور لب‌هایم را مین‌گذاری کرده‌اند

 

ما

کاشفان کوچه‌های بن‌بستیم

حرف‌های خسته‌ای داریم

 

این‌بار

پیامبری بفرست

که تنها گوش کند»

این شعر نیز در ساحت‌های اجتماعی و فلسفی و البته عاطفی قابل تأویل است. شاعر آنچه دور خود می‌بیند بی‌اعتمادی و مرگ ارزش‌های انسانی است. او در پایان این سروده درمی‌یابد زندگی انسان معاصر درکِ بی‌شکوهی حیات و فتحی بی‌شکوه است. آگاهی او وقوف بر ناچیزی در ساحت اجتماعی، فلسفی و عاطفی است برای همین می‌گوید ما کاشفان کوچه‌ی بن‌بستیم. حرف‌های خسته‌ای که انسان معاصر دارد از نقش سنتی پیامبر می‌خواهد مدرن شود و به جای امر و نهی کردن و صحبت، بنشیند و گوش کند. یعنی انسان امروز کسی را می‌خواهد که او را بشنود نه اینکه گوش اوامر دیگران باشد. انسان امروز می‌خواهد کسی باشد. نه تنها سیاه‌لشکری مطیع. بنابراین می‌بینیم در این شعر نیز فریاد اعتراض شاعر به نمایندگی از دیگر انسان‌ها به گوش می‌رسد.

در سروده‌ی «دود، فقط نام‌های مختلفی دارد» شاعری را می‌بینیم که با لحنی اندوهگین از فاجعه‌باری جامعه و هستی توأمان حرف می‌زند. یعنی شعر عبدالملکیان درحالیکه تم غالب فلسفی دارد، از اندوه اجتماع و فریاد اجتماعی خالی نیست:

«رنگ سرخ

می‌تواند بنشیند بر درخت انار

لب‌های تو

یا

پیراهن پاره پاره‌ی یک سرباز

هیچ اتفاقی نمی‌افتد

ما

عادت داریم

ندیده‌ای؟

همان انگشت که ماه را نشان می‌داد

ماشه را کشید؟

ندیده‌ای؟

که از تمام آدم برفی‌ها

تنها

لکه‌ای آب مانده بر زمین

 

دود، فقط نام‌های مختلفی دارد

وگرنه سیگار من و خانه‌های خرمشهر

هردو به آسمان رفتند»

این شعر اندوهی ناشی از بی‌تفاوتی هستی و جامعه به انسان دارد. هستی و زمان انسان را از عرصه به در می‌کند و جنگ هم خانه‌های خرمشهر را ویران می‌سازد. همه چیز دست به دست هم داده تا انسان را از میان بردارد و شاعر دارد تمام این‌ها را می‌بیند. دود را که عاقبت انسان است و عاقبت شهرهایمان و عاقبت سربازهایمان که در راه دفاع از وطن بر خاک غلتیدند. او از اینهمه بی‌تفاوتی نسبت به زندگی‌های سوخته رنج می‌کشد و در دود سیگارش، دودهای دیگری را می‌بیند که به روح او و مخاطب شعرهایش زخم می‌نشاند.

در طرح دیگری شاعری را می‌بینیم که پشت نمادهایی به ظاهر کودکانه از یک عصمت دریده شده حرف می‌زند و تلنگری که او به انسان در پایان این شعر می‌زند فراموش‌ناشدنی است.

«گرگ شنگول را خورده است

گرگ

منگول را تکه تکه می‌کند

 

بلند شو پسرم!

این قصه برای نخوابیدن است.»

در دوران کودکی انسان با قصه‌ی شنگول و منگول می‌خوابد. اما شاعر از این حالت متعارف، فضایی می‌سازد به شدت اجتماعی و سیاسی: پسرم، وضعیت جامعه را ببین. کدام امنیت؟ گرگ شنگول و منگول را خورده، تو فرصتی برای کودک بودن نداری، زمانت را دزدیده‌اند بلند شو. این قصه برای نخوابیدن است. شاعر دارد برای جامعه‌اش نه از تسکین و قصه که از درمان حرف می‌زند: مبارزه. در این شعر ما لزوم به پاخاستن و مبارزه با ظلم را شاهدیم.

در سروده‌ی «بلیط یک طرفه» باز هم شاعری را می‌بینیم که در عین  سرودن دردی فلسفی، از جامعه‌ای دردمند می‌گوید. جامعه‌ای که هر روز اخباری بد و ناگوار برای شنیدن دارد. جامعه‌ای که در آن امید را کشته‌اند. پیله‌هایی که هر روز هرجا می‌بیند همان حوادث ناگواری است که شاعر و مطلق انسان را احاطه کرده است.

«پیله‌های بسیاری دیده‌ام

آویزان از درختی

در جنگل‌های دور

افتاده بر لبه‌ی پنجره

رها در جوب‌های خیابان

هرچه فکر می‌کنم اما

یک پروانه بیشتر

در خاطرم نیست

مگر چندبار به دنیا آمده‌ایم

که این‌همه می‌میریم؟»

در مجموعه شعر حفره‌ها سروده‌ی «دست‌ها» شاعر از مردمی سخن می‌گوید که به خیابان‌ها ریخته‌اند. مردمی که دیگر آرزو و فردایی برایشان نمانده، مردمی در خفقان که به امید تغییر شرایط سینه سپر کرده‌اند. بااین حال این مردم زنده‌اند زیرا اعتراض می‌کنند.

«ما چند اسب بودیم

که بال نداشتیم

یال نداشتیم

چمنزار نداشتیم

ما فقط دویدن بودیم

و با نعل‌های خاکی اسپورت

از گلوی گرفته‌ی کوچه‌ها بیرون زدیم

درخت‌ها چماق شده بودند

و آن‌قدر گریه داشتیم

که در آن همه غبار

اشک‌های طبیعی بریزیم»

در ادامه‌ی همین شعر، اوضاع و احوال جامعه چنین توصیف می‌شود. این شهر یکپارچه درد است.

«باز کن مشتم را

هرجای این شهر که دست بگذارم

درد می‌کند

هرجای روز که بنشینم

شب است»

در سروده‌ی «شعری برای صلح» از مجموعه‌ی «پذیرفتن» شاعر به توصیف انسانی می‌پردازد که ظاهرا از جنگ برگشته اما واقعا «او زنده نیست» و طوری است که می‌توان گفت بودنش «زنده‌مانی» است نه «زندگانی». در اینجا نیز شاعر همدل با تمام آن‌هایی است که صدمات جبران‌ناپذیری از جنگ می‌بینند. از تصمیماتی انتقاد می‌کند که یک عده می‌گیرند، بی‌اینکه آسیبی ببینند و یک عده موظفند اجرا کنند هرچند که نابود شوند.

«با لوله‌ی تفنگ چای را هم می‌زند

با لوله‌ی تفنگ جدول را حل می‌کند

با لوله‌ی تفنگ فکرهایش را می‌خاراند

گاهی هم

روبه‌روی خودش می‌نشیند

ترکش‌های خاطره را

از مغزش بیرون می‌کشد

 

در جنگ‌های زیادی جنگیده است

اما حریف تنهایی‌اش نمی‌شود

این قرص‌های سفید

کم‌رنگ ترش کرده‌اند

آن‌قدر که سایه‌اش بلند می‌شود

می‌رود، برایش آب می‌آورد

باید قبول کنیم

که هرگز

هیچ سربازی

زنده از جنگ برنگشته است.»

باتوجه به توضیحاتی که داده شد، در تمام دفترهای شعری عبدالملکیان ما اشعاری را می‌بینیم که سرشار از دردهای اجتماع و نگران برای انسان وامانده‌ی معاصر است. غالبا هم این اشعار علاوه بر بار اجتماعی، بار فلسفی نیز دارند.

گاه او مستقیم و صراحتا از حوادث تلخ اجتماعی حرف می‌زند مانند شعر «دست‌ها» اما اغلب او نمادین سخن می‌گوید: «گرگ شنگول را خورده است»

می‌توان در دسته‌بندی موضوعی اشعار عبدالملکیان «دغدغه‌ی هستی و زمان» را در تبه‌ی اول و «اجتماع و ناملایمات آن را» در رده‌ی دیگر قرار داد.

روح شعر او همیشه محزون و متفکر است، و به ندرت لبخند می‌زند. بنابراین در سخن گفتن از شعر متعهد باید حواسمان باشد تنها به شعر صریح سیاسی نمی‌توان برچسب متعهد زد، بلکه هر شعری که غمخوار انسان و جامعه باشد و از رنج‌ها و آلام اجتماعی سخن بگوید در دایره‌ی شعر مسئول قرار می‌گیرد. گاه این سخن گفتن هم به سبک «سهراب سپهری» نه سلبی که ایجابی است. یعنی به جای برشمردن نقایص او از چیزهایی نام می‌برد که می‌توان هنوز هم به آن‌ها دلگرم بود.

آنگونه که طرز بیان عبدالملکیان ایجاب می‌کند او تعهد اجتماعی را گاه تنها در یک طرح کوتاه و با یک تصویر بیان می‌کند. شعر او شعر حرافی نیست. اما حرف کوتاهی که می‌زند اغلب فراموش‌ناشدنی است و در اذهان مردم می‌ماند و بر زبانشان و در قلبشان جاری می‌شود.

به راستی

«کدام پل

در کجای جهان شکسته است

که هیچکس به خانه‌اش نمی‌رسد؟»

(آیدا گلنسایی)

 

مطالب مرتبط

  1. نپذیرفتن در مجموعه شعر پذیرفتن گروس عبدالملکیان
  2. اروتیک نجیب در شعر گروس عبدالملکیان
  3. یادداشتی بر شعر ملاقات سروده‌ی گروس عبدالملکیان
  4. یادداشتی بر شعر آبهای زیرزمینی اثر گروس عبدالملکیان
  5. شعر می‌تواند به جهان فست فودی نه بگوید
  6. وقتی همه می‌خواهند شاعر شوند
  7. شاعر با شعر در یک خانه زندگی می‌کند
  8. دو شعر از گروس عبدالملکیان

 

 

 

 

ادامه مطلب
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

6 − 3 =

برترین‌ها