با ما همراه باشید

تحلیل شعر

یادداشتی بر شعر «ملاقات» سروده‌ی «گروس عبدالملکیان»

منتشر شده

در

یادداشتی بر شعر «ملاقات» سروده‌ی «گروس عبدالملکیان»

ملاقات

بارانی که روزها

بالایِ شهر ایستاده بود

عاقبت بارید،

تو بعدِ سال‌ها به خانه‌ام می‌آمدی…

تکلیفِ رنگ موهات

در چشم‌هام روشن نبود

تکلیف مهربانی، اندوه، خشم

و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم

تکلیف شمع‌های روی میز

روشن نبود…

من و تو بارها

زمان را

در کافه‌ها و خیابان‌ها فراموش کرده بودیم

و حالا زمان داشت

از ما انتقام می‌گرفت

در زدی

باز کردم،

سلام کردی

اما صدا نداشتی،

به آغوشم کشیدی

اما

سایه‌ات را دیدم

که دست‌هایش توی جیبش بود

به اتاق آمدیم

شمع‌ها را روشن کردم

ولی هیچ چیز روشن نشد

نور

تاریکی را

پنهان کرده بود…

بعد

بر مبل نشستی

در مبل فرو رفتی

در مبل لرزیدی

در مبل عرق کردی

پنهانی، گوشه‌ی تقویم نوشتم:

نهنگی که در ساحل تقلا می‌کند

برای دیدن هیچ‌کس نیامده است.

حفره ها

منبع

حفره‌ها

گروس عبدالملکیان

نشر چشمه

صص9-12

واکاویِ شعر

اگر بخواهیم درباره‌ی زبان شعرهای گروس عبدالملکیان حرف بزنیم او زبانی را برمی‌گزیند ساده، رسا و شفاف زیرا به «انتقال پیام» اشعارش اهمیت می‌دهد اما با همین زبانِ ساده شعر او ادبیت خود را از طریق ایهام و تصویرهای آشنایی‌زدایانه نشان می‌دهد. زبان او ساده است اما آسان نیست (و متاسفانه ندانستن این نکته‌ی به ظاهر ساده، خیل عظیمی را به تقلید کورکورانه از زبان وی کشانده است.)

سختی شعر گروس عبدالملکیان در تصویرهای متنوعی است که پیاپی ارائه می‌دهد و در توجه دائمی او به کلماتی با چند معنا که مدام خواننده را سرِ دوراهی معنایابی قرار می‌دهد. محتوای این شعر در اولین لایه شرح دیدار دو دلداده است که متوجه می‌شوند بعضی چیزها فقط می‌توانند در گذشته به زندگی‌شان ادامه دهند.

در اولین بند او سرِ آمدن انتظار و وقوع اتفاق را «نمی‌گوید» بلکه با تصویری نشان می‌دهد و این تصویر حالت هنجارشکنانه نیز دارد که در اولین سطر مخاطب را غافلگیر می‌کند، او حتا در حالت طبیعی‌ترین پدیده‌ها دست می‌برد و در شعرش می‌تواند بارانی ساکن بیافریند. بارانی که می‌تواند بالای سر شهر بایستد اما نبارد. او باریدن را از باران می‌گیرد و روحی جمود را به او نسبت می‌دهد. در همین یک تصویر او به ما القاء می‌کند که در بقیه‌ی شعرش قرار است چه چیزی را لمس کنیم: بارانی که روحش را از دست داده است، حرکت را از دست داده است. انتظاری همراه با سکون که برآورده می‌شود اما چه برآورده شدنی. این بارانِ ایستاده، این باران که روحش مرداب شده رابطه‌ی اوست که پس از تعلل بالاخره می‌بارد ولی تازگی و طراوت نمی‌آورد.

در بند دیگر شاعر با اصطلاح «تکلیف روشن بودن» بازی می‌کند. رنگ روشن مو، شمع‌های روشن این دو روشن با روشنِ تکلیفی که روشن است فرق دارد. اینجاست که بیان عبدالملکیان ساده اما رسیدن به منظور وی سخت می‌شود و او کاملا آرام شروع می‌کند به ایجاد فضاهایی برای درنگ و دیریابی منظورش. از بند دو آنچه برداشت می‌شود بلاتکلیفی و عدم وضوح است. او نمی‌داند این دیدار پس از سال‌ها چگونه خواهد بود. دردناک است انسان مرگ احساسات را ببیند. او خودش نمی‌داند باید مهربان باشد، خشمگین از سالهایی که در انتظار گذشته یا اندوهگین؟ او در یک مثلث احساسی گیر کرده است. نمی‌داند می‌شود فاصله گرفتن و زمان را نادیده گرفت و مهربان شد و همه چیز را از نو آغاز کرد. یا باید بابت فاصله خشمگین بود یا از رنگ باختن آن و دوری ایجاد شده اندوهگین. او در احساساتش بلاتکیف است.

نمی‌داند زمان و شکافی که در رابطه ایجاد کرده و وقفه‌ی افتاده چه ماحصلی دارد اما او از زمان و قدرتش واهمه دارد. همین است که او در بند سوم مسئله‌ی زمان را پیش می‌کشد. زمان از انسان انتقام می‌گیرد چگونه؟ با کهنگی، با زوال، با رنگ باختن روابط و سقوط از شگفتی به معمولی شدن. درواقع این شعر «روایت تقلیل‌یافتگی» است. روایت کاهش. روایت رسیدن از عرش اعلی به زمین و باهم بودنی بی‌رنگ و رو.

او این مسئله را انتقام زمان می‌داند. زمان قاتل عشق است. زمان حفره‌ها را با بوی نا و کپک و چیزهای فاسد پر می‌کند. زمان در شعر عبدالملکیان پدیده‌ای اضطراب‌آور و نامبارک است. چیزی است روبروی انسان و علیه او. مزور و ناپاک و بی‌تفاوت.

در بند چهارم عشقِ قدیم از راه می‌رسد. همیشه فاصله‌ها دلِ آدم‌ها را برای هم تنگ نمی‌کند. گاهی مانند همین شعر زمینه‌ی معمولی شدن برای همدیگر، آغاز ِ پایان یافتن و فروپاشیدنِ شاکله‌ی عشق است. عشقی که تبدیل به دوست داشتن نشده بلکه دارد به سمت بی‌تفاوتی پیش می‌رود.

از شعر پیداست این دو برای هم احترام قائلند حداقل حفظ ظاهر می‌کنند و این حالت به قول فروغ ابتدای ویرانی است.

وقتی رابطه‌ای بزرگ به تظاهری دم دستی تبدیل می‌شود یعنی خیلی مؤدبانه تمام شده است و هر دو طرف بی‌سروصدا با آن کنار آمده‌اند. یعنی مرگ تدریجی یک عشق آنگونه آرام و بی‌صدا اتفاق می‌افتد که تا به خود می‌آیی می‌بینی دیگر هرچه هست گذشته است نه پیش‌رو.

لحنِ روایت عبدالملکیان در این شعر آدم را یاد  لحن «ایوان تورگنیف» در داستان‌هایش می‌اندازد و نیز لحن «آنتوان چخوف». آن‌ها هم بدون حالت اندوهگینی و کاملا بی‌طرف از آلام حرف می‌زنند و جانبدارانه صحبت نمی‌کنند در اینجا نیز عبدالملکیان تنها دارد اتفاقی را روایت می‌کند بی‌اینکه جانب ایجاز را کنار بگذارد و بخواهد از احساسات شخصی‌اش اندوهگینانه‌تر حرف بزند. او دارد خبر مهمی می‌دهد اما با لحنی سرد. با لحنی که خبر از تأسف ندارد. رابطه‌ای تمام شده و او حتا سوگوار هم نیست فقط دارد آن را تعریف می‌کند.

و اما دیدار؛ همه چیز ظاهرا طبیعی است. صدای در، باز شدن آن، سلام کردن. اما در اینجا اتفاقی می‌افتد. یار سلام می‌کند ولی صدا ندارد. مثل بارانی که حرکت نداشت. سلامی بی‌صدا… سلامی برای رفع تکلیف، برای کاری کردن که عریضه خالی نماند! او شاعر را در آغوش می‌کشد اما شاعر دارد می‌بیند این آغوش خالی است. زیرا دست‌های سایه‌اش توی جیبش است. یعنی بین آن‌ها دوروئی و دو زبانی اتفاق افتاده است. یعنی از ته دل نیست.

باید دقت کرد شاعر در اینجا هم بین دو لازم و ملزوم تضاد ایجاد می‌کند و این سختیِ تخیل و سختیِ تصاویر عبدالملکیان است. بارانی که ایستاده( حرکت را از او گرفت)، سلامی که صدا ندارد( صدا را گرفت)، و سایه‌ای که از جسم خود تبعیت نمی‌کند و این برای نشان دادن این است که ناممکنی اتفاق افتاده است. و ابدیتی که در عشق متصور بودند خیلی زود گذشته است. روزی محال به نظر می‌رسیده آن‌ها از هم جدا شوند اما الان محال رخ داده. یار او را در آغوش کشیده ولی سایه از جسم پیروی نمی‌کند(تصویر امر محال)

او شمع‌ها را روشن کرده و دارد حفظ ظاهر می‌کند اما هیچ چیز روشن نمی‌شود. آن‌ها احساساتی دارند که نمی‌خواهند باورش کنند: تمام شدن.

در اینجا شاعر می‌گوید دیگر به هیچ چیز نمی‌توان باور داشت. زیرا نور هم پشت خود تاریکی را پنهان کرده و باز هم محالی را تصویر می‌کند تا نشان دهد هیچ چیز محال نیست. وقتی آن رابطه‌ی زیبا بتواند تمام شود پس حتما نور هم می‌تواند تاریکی را پشت خودش پنهان کند.

بقیه مهمانی شرح نشستن مهمان است در مبل. اما چه نشستنی سراسر معذب بودن و احساساتِ مبهمِ دلهره‌آور. در مبل فرورفتن، لرزیدن، عرق کردن بهرحال راحت نبودن، تقلا کردن. دست و پا زدن…

نتیجه‌ای که شاعر از این ملاقات می‌گیرد این است که ساحلی که باید امنیت باشد و هست، برای نهنگ نمی‌تواند مطلوب باشد. او ساحل آرامی است و یارش نهنگی که در ساحل و در خانه‌ی او به جان کندن افتاده. درواقع دیدار دو دلداده‌ی سابق و با چشم خود مرگ رابطه را دیدن مثل مهمانی نهنگ در ساحل است و مواجهه با مرگ نه عشق.

انتقام زمانی که بارها فراموش شده بود با چشمِ خود دیدنِ اتمام رابطه است و باور اینکه زمان از عشق هم نیرومندتر است و تاریکی از نور.

خیلی وقت‌ها زمان فرصت نمی‌دهد فاصله‌های ایجاد شده برطرف شود بلکه مهربانی‌اش اینگونه است که نمی‌گذارد زجر تمام شدن را حس کنی. تکه تکه آن را از بین می‌برد و روزی به خود می‌آیی می‌بینی آنچه روزی روحت را زیبا کرد دیگر تنها  فعلی است ماضی بعید. اما زمان آنقدر ماهرانه آن را از تو گرفته که حتا دردش را هم حس نکرده‌ای. او رنجت نداده اما کار را یکسره کرده است آنقدر سریع که حتا مهلت سوگواری هم نداشته‌ای!

در این شعر نوعی از پذیرفتن را می‌توان دید. پذیرفتن اینکه برخی چیزها فقط در گذشته می‌توانند زنده بمانند. زندگی خاطرات را باید به رسمیت شناخت و تلاش نکرد تا پایشان را باز کرد به اکنون زیرا معذب می‌شوند. گاه بخش‌هایی از زندگی تنها پشت سر حقیقی‌اند و تلاش برای احیای آن حتا زندگی‌شان را در پشت سر نیز به خطر می‌اندازد.

آیدا گلنسایی هستم. متولد کرمانشاه و دانش آموخته‌ی زبان و ادبیات فارسی در سه دانشگاه ِ تهران (لیسانس)، علامه‌طباطبایی (فوق لیسانس) و الزهرا (دکتری). زمینه‌ی تخصصی من «ادبیات معاصر فارسی و عربی» و تحلیلِ مقایسه‌ای اشعار «احمد شاملو» و «نزار قبانی» است.

ادامه مطلب
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برترین‌ها