با ما همراه باشید

نقد و بررسی کتاب

یادداشتی بر کتاب «ماهیان خاکزی» سروده‌ی «رضا جمالی حاجیانی»

منتشر شده

در

یادداشتی بر کتاب «ماهیان خاکزی» سروده‌ی «رضا جمالی حاجیانی»

«رضا جمالی حاجیانی»، شاعر بوشهری تا کنون دو مجموعه شعر به نام‌های «ماهیان خاکزی» و «چند ورقه مه» به مدد نشر چشمه چاپ کرده است. دقت در این دو مجموعه ما را با شاعری خلاق آشنا می‌کند که ضمن برخورداری از صمیمیت و سادگی و ارتباط عاطفی با مخاطب دارای زبانی تصویری است. وی در سروده‌های به ایهام توجه زیادی دارد و محور عمودی اشعارش قوی است. این ویژگی‌ها باعث شد نگاهی عمیق‌تر به مجموعه شعر ماهیان خاکزی او بیندازیم و اشعار او را از نظر محتوا، چگونگی بیان و اجرا و تصاویرش بررسی کنیم.

در سروده‌ی «آداب سر بریدن معشوق» شاعر دارد با زبانی نمادین طریقه‌ی فراموش کردنِ کسی را توصیف می‌کند که دوستش دارد و خواهد داشت. لحظه‌ای که او با مخاطب درمیان می‌گذارد جداشدن با وجود عشق است. او می‌خواهد این حقیقت را به مابگوید که فراموش شدن نهایی در کار نیست حتا اگر بخواهیم هم نمی‌توانیم کسی را که روزگاری عاشقانه دوست داشته‌ایم فراموش کنیم. او خاطرات را به چاقویی مانند می‌کند که در خونِ سرد (که تداعی کننده‌ی خونسرد است) گذاشته شده تا گاهی باعث تیرکشیدن قلب آدم شود. بنابراین ماهیان خاکزی با یک شعر عاطفی، دردناک و یک خواستن اما نتوانستن، یک باید تلخ، یک ناگزیری آغاز می‌شود.

« از پشت سر ببرید

که چشم ندوزید در چشمش

در چشم‌های معشوق

هنگام ذبح

گله‌های آهو رم می‌کنند

و در دره‌های تاریک فرو می‌افتند

هنگام ذبح

آهسته در گوشش نجوا کنید: دوستت دارم

همیشه داشته‌ام

و خواهم داشت

این اوراد

درد را به تأخیر می‌اندازد.»(ماهیان خاکزی:12-11)

در شعر جمالی حاجیانی باید به ظرایف دقت داشت. او ابراز عشق را دعا و در زمره‌ی اوراد تلقی کرده و به آن نگاهی آیینی و قدسی داده است. در سطر بعد او برای کشتن معشوق چاقویی کند را انتخاب می‌کند تا به ما نشان دهد که دلش نمی‌آید کار را تمام کند.

«چاقوی‌تان کند باشد

خیلی کند

که روزهای فراوانی را

به بریدن رگ و استخوان بگذرانید.»(همان:12)

در آخر این شعر می‌گوید پس از کندن از او دیگر دور شوید ولی طبیعی‌است که از ماجرای عاشقانه‌تان هیچ‌گاه به طور کامل رها نشوید:

«گاهی سمت چپ سینه‌تان تیر خواهد کشید

نگران نباشید

طبیعی‌ست

شا چاقو را در قلب‌تان مخفی کرده‌اید

در خونِ سرد»(همان:13)

در سروده‌ی «شهرزاد» چهره‌ی قصه‌گو و ملک‌جوان بخت را می‌بینیم. داستانی که شهرزاد تعریف می‌کند یک قصه‌ی هستی‌شناسانه است که با برف و ترسیم فضایی سرد و مرگبار آغاز می‌شود که روزگاری را نشان می‌دهد که جمود و اندوه بر آن حاکم است. و اگر عشقی در کار باشد نوعِ ناکام و فراق‌آلود و مصیبت‌بار آن است.

«اول:

برف

افتاده بر گورهای غریب

چهار سنگ روی بال چادرها

هوای مرده

هوای مرده

سرد

روی دست خودش می‌رود به تاریکی سینه‌ها

می‌رود که کفن شود

سفید

سفید و تشییع شود در فضا: ها

رضا!

ها؟

این‌ها چیست که به سینه می‌بری؟

نذر نام لیلی دارم

و به گورهای گمنام می‌روم

شاعر هوایی را که وارد سینه می‌شود مرگِ آن هوا می‌داند. هوا جاندارانگارانه دارد خودش را کفن می‌کند که به سینه‌ی تاریک آدم‌ها می‌رود. باید دقت داشت جنس این تاریکی از نوع پلیدی است. سینه‌های تاریکی که قابلیت عشق ورزیدن را از دست داده‌اند. در این تاریکی شاعر را می‌بینیم که هنوز به عشق معتقد است و برای آن نذر می‌کند. در اینجا نیز نگاه شاعر به عشق آیینی و مقدس است و قبرستان‌های گمنام نیز در ذهن افراد باورمند می‌تواند اشاره‌ای به برخی قبرهای مقدس و گمشده‌ی پاکان داشته باشد. شاعر به عشق امید دارد هرچند که سینه‌ها تاریکند.

در قسمت دیگر شعر فضا تاریکتر می‌شود، امید به سمت ناامیدی پیش می‌رود. البته باید دقت داشت شهرزاد دارد قصه‌های تاریک می‌گوید و شاعر جزو افراد معتقد به عشق است و برای آن حداقل کاری را که از دستش برمی‌آید انجام می‌دهد: نذر

«دوم:

رضا

ها؟

سال‌هاست که مقیم این جای بی‌اتفاقم

اتاقم جان می‌دهد برای مردن

وقتی ماه

با مشتِ قرصش

هرچه می‌کوبد به تاریکی

دری باز نمی‌شود

یک مشت قرص می‌تواند از این دربه‌دری نجات‌مان دهد؟»(همان:15)

در اینجا باید دقت داشت که مشتِ قرصِ ماه، قرص ماه را به ذهن می‌آورد و آشنایی‌زدایی مخاطب را غافلگیر می‌کند و به او لذت ادبی می‌دهد. کوبیدن به تاریکی آشنایی‌زدایی دیگری است و قرص‌های سطر آخر( یک مشت قرص) با مشتِ قرص نوعی جناس تام می‌سازد که نشان می‌دهد جمالی حاجیانی در زمره‌ی آن شاعرانی نیست که شعر را با ترجمه‌ی زبان خارجی اشتباه گرفته‌اند و بدون هیچ شگرد و ظرافت و هنری به یک مشت جمله‌ی معمولی که زیر هم نوشته شده است می‌گویند شعر. جمالی حاجیانی در این قسمت نشان می‌دهد زبانِ او در عین ساده بودن هنرمندانه و دقت او در استفاده از ظرفیت‌های زبان بالاست.

در قسمت سوم این سروده شهرزاد اموری را ضمانت می‌کند که بدیهی است و ضمانت کردن همین بدیهی‌هاست که مخاطب را غافلگیر می‌کند. در این قسمت می‌بینیم شک بر روح شهرزاد مستولی شده و بی‌اعتمادی و اندوهی مالیخولیایی و پیش از موعد او را از لذت بردن از اکنون بازداشته است.

«سوم:

ها؟

من می‌توانم وزیدن باد را ضمانت کنم

ریختن برگ را

انگشت می‌زنم پای تمام فنجان‌ها

که آینده زود فرا خواهد رسید

سر این راه شرط می‌بندم

که منتظرت خواهم ماند

فقط نمی‌دانم

تو زودتر خواهی آمد یا مرگ

من زودتر خواهم رفت یا این روزها»(همان:16)

در این قسمت می‌بینیم ناامیدی شهرزاد را از پا درمی‌آورد. در اینجا شهرزاد از ملک جوانبخت سرپیچی می‌کند و انسانی را نشانمان می‌دهد که چیزی برای باختن و دلیلی برای اطاعت و دلیلی برای ادامه دادن ندارد. اندیشیدن به زمان و پایان کار او را پیش از مرگ کشته است. در اینجا می‌بینیم شهرزاد نام غزاله علیزاده را می‌آورد. نویسنده‌ای که خودش را در جنگل دار زد. این شعر در سیاهی مطلق تمام می‌شود تا شاعر از بیان نهایت تاریکی نرسد و اینجا چقدر آدم یاد فروغ می‌افتد که از نهایت شب حرف می‌زند.

«آخر:

داستان دیگری بگو شهرزاد!

داستان دیگری بگو

می‌خواهم بخوابم ملک‌جوان‌بخت!

می‌خواهم بخوابم

غزاله

طناب که می‌خرید می‌دانست

برای جمع کردن هیزم

به جنگل تاریک نمی‌رود

و برای تاب بستن بر شاخه‌ها

گاهی ما

آخر داستان را عوض می‌کنیم

تا خودمان بخوابیم»(همان:17-16)

در سروده‌ی «آدم برفی» شاعری را می‌بینیم که سراغش را باید از زوال و بربادرفتگی گرفت. شاعری که زندگی‌اش به تعبیر شاملو «شهادتی است بی‌پایان» که همجواری با سختی‌ها و آلام او را سخت جان کرده و بااینکه بیش از همه رنج می‌کشد باید دیرتر از همه برود و این هم برایش نوعی شکنجه است.

« سراغ مرا از شن‌های روان بگیر

از زمان‌های بر باد شده

از رودی مطرود

که به مردابی می‌ریزد

تو که بودی، سال

چهارنعل می‌دوید

حالا به پهلو افتاده در پاییزی عمیق

سراغ مرا از آدم برفی‌ای بگیر بر اورست

نزدیک‌ترین آدم برفی‌ها به آفتاب

که دیرتر از همه آب می‌شود.»(همان:18)

در شعر «سپاس‌گزاری» شاعری را می‌بینیم که دارد از معشوق به خاطر اندوهی که به او داده تشکر می‌کند. درواقع آنچه او به خاطرش شاکر است نه اندوه که حزن است. حزن همزاد زیبایی است و با عشق هم‌کاسه است و فرق دارد با اندوه ِ دیگر چیزها. اندوهِ عشق نامش حزن است و دراینجا شاعر از زیبایی غم‌انگیز حزن حرف می‌زند.

« سپاس‌گزارم به خاطر بادهایی که به خانه‌ام فرستادی

و شانه‌ای که دادی

تا تنهایی‌ام را به دوش بکشم

و از کوچه‌های تاریک بگذرانم

صدایم کن

تا رگی از دریا بریده شود

و رودخانه‌ای از شنوایی من بگذرد

ممنونم به خاطر سنگی که در من انداختی دیوانه!

به خاطر اندوهِ دایره دایره

و چیزهای دیگر.»(همان:23)

در اینجا باید دقت داشت اندوه دایره دایره و شکل هندسی مدور نوعی بی‌پایانی درد را القا می‌کند و در اینجا شاعر عشق را سنگی دانسته که در چاه وجود شاعر اندوه دایره دایره به وجود می‌آورد. اهمیت شعر جمالی حاجیانی در خلق این تصاویر است. شعر او توانایی خود را در نشان دادن به جای گفتن و روایت دائما گوشزد می‌کند.

«الهه‌ی ناز» شعری رشک‌برانگیز است پر از ظرایف زبانی و پر از احساس. این شعر تا حدودی لحن عاشقانه‌های شاملو را دارد اما تصاویری که شاعر برمی‌گزیند و لحظاتی که به مخاطب می‌دهد آن را منحصربفرد ساخته است.

« بر من نازل شدی

با لاعلاجی چشمانت

تا عاشقانه‌ها را بیهوده بر زبان نیاورم

نامه را به لبانت خیس کردی و بستی

پستم کردی به سکوت

پستم کردی به نجواهای پنهان

در گودترین تاریکی‌ها کنارم بودی

در عمیق‌ترین حزن‌ها طرفم بودی

خونم با تو در چرخشی مدام شراب شد

و گذشته‌ها از یادم رفت

من دست‌هایم را می‌پذیرم

و دهانم را

دلم را قبول می‌کنم با ریشه‌هاش

و به گردن می‌گیرم رگی را که برای تو می‌زند

اما این چشم را منکرم

من با چشم‌های تو جهان را دیدم

در چشم‌های تو جهان را دیدم

پس این‌جا بود سمتی که دریا پریشانش شده بود

پس طعم زیبایی این است»(همان:29)

در اینجا باز پذیرش بدیهی‌ها (پذیرش دل و دست و دهان) مخاطب را غافلگیر می‌کند اما شاعر چشمانش را نمی‌پذیرد(انگار این‌ها در زمره‌ی پذیرفتنی یا نپذیرفتنی‌هایند) او با زاویه‌ی نگاه معشوق جهان را می‌نگرد. جهان را با او و از طریق او می‌بیند. شاعر در سطر بعد از مرگ ماهیان می‌گوید. از رودخانه‌ای خشک، از عمری که رفته و بی‌حادثه گذشته، از کودکانی که گرمِ عادت کردنند به مرگ ولی او برای مرگ ماهی‌ها نیست که گریه می‌کند او می‌گرید که چرا برای کسی نمرده است!

«عمرم گذشته بود و

بسترِ خشک

با رعشه‌ی مرگ ماهیانش تنها بود

کودکان هراسان

سرگرم جمع کردنِ ماهیان بودند

سرگرم عادت کردن به انبوهی مرگ

و من بر بستر خالی می‌گریستم

کودکی به شانه‌ام زد

«فایده ندارد فایده ندارد»

گریه‌ی من اما

برای مرگ ماهی‌ها نبود

من غمگینِ ماهی نبودنم بودم»(همان:32-31)

در شعر «تسلیت» زبان تصویری جمالی حاجیانی این‌گونه فضای اندوهبار را نشانمان می‌دهد.

«می‌چرخم در اتاق‌ها

خم می‌شوم

و خاطرات ریخته را جمع می‌کنم

روزهای رفته جذب زمین نمی‌شوند»(همان:38)

شاعر دنبال فراموشی است. دنبال اینکه بتواند از یاد ببرد در اینجا باید دید شاعر چگونه ظرفیت زبان را به کار می‌گیرد تا در عین سادگی دارای تخیلی پیشرفته باشد.

« از یاد بردن

ماهیت ماهی است

من اما حباب حباب تو را می‌خوانم:

کجا می‌توانم شناسنامه‌ام را گرو بگذارم

و کمی فراموشی بگیرم؟»(همان:39)

فراموشی گرفتن را شاعر در اینجا با گرو شناسنامه آورده گویی فراموشی کالایی است گرفتنی و او با فعل گرفتن بازی زبانی جذابی ایجاد کرده، ماهیت و ماهی ترکیب دلپذیری است و نشان می‌دهد شاعر در انتخاب کلمات بسیار دقت دارد و آن‌هایی را انتخاب می‌کند که بتواند جلوی خودکارشدگی زبان بایستد.

در سروده‌ی «از طرف جنوب» شاعری را می‌بینیم که با معجزه‌ی عشق زندگی‌اش زیر و زبر شده است. فضای کتاب «ماهیان خاکزی» که اسم آن اشاره‌ای هم به عشقِ ناممکن می‌تواند داشت و تحقق محال، علاوه بر ترسیم رنج و حزن گاه بسیار روشن و نورانی می‌شود و شاعر از گرمای کلماتش به مخاطب خورشید تعارف می‌کند.

«من حامل بیست و چهار ساعته‌ی دقایقی از دوردست بودم:

ای دچار شوی به یادآوری

هرروز بشویی شن‌ها را از پوستت

غروب را بتکانی از پیشانی‌ات

من مرغ دریایی دیده‌بودم در سکناتت

و خیال می‌کردم دریا در تو سکنا دارد

یک‌باره

کمر تفنگی شکسته شد در دلت

و شلیک…

من از طرف جنوب آمده‌ام از این به بعد

از دریا و آفتاب حرف بزنم

از زنی زیبا

که در گوشم گفت: زنده شو بیا

بیا جنوبِ یکدیگر باشیم

و به هم کوچ کنیم»(همان:44-45)

در سروده‌ی «نور تو» باز همان عشق بزرگ روح شعر جمالی حاجیانی را روشن کرده است. نکته‌ای که بازهم باید بر آن تکیه کرد ارائه‌ی تصویر و کشف‌های مدام زبان است. او شاعری است هوشمند در استفاده از زبان

«پیدایم کن

بر من بتاب

نور ترا مثل پشت دست می‌شناسد چشمم

زیبایی‌ات

شرابِ خطی کتابی هزارساله است

چشم دلیری می‌خواهد

سیامست نشود

در برابرت

چاره‌ای جز کلمه ندارم

می‌نشینم

و پیراهنت را به شعر درمی‌آورم»(همان:47-46)

از ظرایف شعری جمالی حاجیانی ساخت عبارت «شرابِ خطی» است. او شاعری است که مدام در زبان پیشروی می‌کند و کشف‌های شعری او کپی و تقلید دیگران نیست و حاصل ذوق و تأمل و دقت خودش است. در سطر آخر اتفاق زیبایی در شعر او رقم می‌خورد. پیراهنت را به شعر دربیاورم (یعنی آن را تبدیل به شعر کنم) درآوردن پیرهن معشوق همراه با شعر را به ذهن تداعی می‌کند و این نکته است که می‌توان گفت پایان شعر را کوبنده و اثرگذار کرده است.

در شعر «الاکلنگ» وقتی که شاعر می‌خواهد بگوید نباید مهلت عاشقی را از دست داد و باید همین حالا دست به کار عشقبازی شد این‌گونه با زبان تصویری ایده‌اش را بیان می‌کند.

«کاسه‌ای زنجیری‌ام

در سقاخانه‌ای دودگرفته

دور از لب‌های تو

چاهی فروریخته

که ماهی را در خود دفن کرده است

به چه اطمینانی می‌گویی مرگ

چشمم بر ما می‌بندد و

تا صد می‌شمرد؟

چرا همین آن

در آغوش هم پنهان نشویم؟

دیگر کلمات

دستور نمی‌گیرند از من

زبانم مادری نمی‌کند برای نام کوچک تو

کاش می‌شد برگردم

به زمین بایری که داشتم

دوستت دارم می‌کاشتم و

توفان درو می‌کردم»(همان:54-55)

در شعر «عاشقانه» شاعر بازهم از عشق بزرگ مدد می‌جوید. در این دفتر عشق آن کشف بزرگی است که انسان با آن روبرو می‌شود. شاعر با ثبت لحظات عاشقانه‌اش انسان را فرامی‌خواند به درنگ. درنگ در عشق. درنگ در لحظاتی که ساده از کنار آن می‌گذریم و می‌تواند ابدیت زندگی ما باشد همانگونه که شاعر در سطرهایی که خواهیم خواند از ابدیت و لحظات جاودانه‌ی زندگی‌اش با ما می‌گوید.

«_دلم:

سیمانی که هنوز نمرده

و می‌توان بر آن نامی نوشت._

با تو سنگی جهش‌یافته به پرنده‌ام

که بر آب‌ها می‌پرد

انگشتانت

حواس پنج‌گانه‌ام را بیدار می‌کند

دری که تویی

به آن همه دیوار

تو با زبان نخستین انسان حرف می‌زنی

_باسکوت_

با من حرف بزن

گذشته‌ای نیست که از آن دست بکشیم

ما به کشفِ هم آمده‌ایم

و ناباورانه

ساکت و معصوم

به گونه‌های هم دست می‌کشیم»(همان:59-58)

در سروده‌ی «دوری» ایجاز و کشف‌های مداوم زبانی شعری تأثیرگذار آفریده است. شاعر مدام از ظرفیت زبان استفاده می‌کند و مدام جلوی خودکاری زبان می‌ایستد و می‌تواند با خلق آشنایی زدایی مخاطب را غافلگیر کند و او را به تأمل بکشاند. شعر جمالی حاجیانی سهل اما ممتنع است. ساده است و کوتاه اما گویا و سخت. کشف‌های او به خودش تعلق دارد. شعر او برخاسته از تجربیات شخصی و دارای رنگی بومی است و همین امر به صمیمیت و زلالی مجموعه شعر «ماهیان خاکزی» افزوده است.

«رگی از من به مرگ می‌رسد

پیشانی من به باد رفته است

من از هر جهت درختی بریده‌ام

بریده از شمال

بریده از جنوب

لاک‌پشت‌ها در گور به دنیا می‌آیند

پروانه‌ها در کفن

و صدف‌ها در تابوت عمر می‌گذرانند

من انتخاب نکرده‌ام تاریکی را

تنهایی را

و به مرگ فکر نمی‌کنم

که بیاید

نامم را از من بردارد

و روی سنگی بگذارد

بااین‌حال، نسبت دوری با رفتن دارم

حالا اما

خودکار را برمی‌دارم

دست می‌برم در شعر و

به موهای تو فکر می‌کنم»(همان:82-83)

در تمام سطرهای این شعر حرفه‌ای و حساب شده اتفاقی افتاده است. در سطر دو به باد رفته ( شباهت داشتن به باد) با بر باد رفتن ایهام می‌سازد. اینکه شاعر از هر جهت درختی بریده است این جهت در دو معنا به کار رفته و بازهم ایهام است. زیباترین کشف‌های تصویری شعر این دوره را می‌توان در چند سطر پیاپی همین شعر دید. اینکه شاعر چگونه مرگ را در تمام اطرافش می‌بیند بله می‌بیند اما تسلیم آن نمی‌شود زیرا عشق را از مرگ نیرومندتر یافته است. اما چگونه مرگ ما را و طبیعت و دیگر کوجودات را محاصره کرده است؟

او لاک‌پشت‌ها را به واسطه سنگ پشتشان زاده شده در گور، پروانه را به دلیل پیله، در کفن، صدف‌ها را در تابوت می‌بیند اما او می‌گوید انسان می‌تواند به مرگ و تنهایی فکر نکند زیرا عشق در او جریانی غریزی نیست بلکه آن را کشف می‌کند و دچارش می‌شود.

در این مجموعه گاهی شورشی نامحسوس علیه آسمان و باورهای نیاکان به چشم می‌خورد. جذابیت قلم جمالی حاجیانی در کشف‌های او و بیان مقاصدش با تخیل و تصویر است. او حرف می‌زند چون حرفی دارد و گواهش غافلگیری مداوم مخاطب است. در این شعر کوتاه او وقتی می‌خواهد از تردید نسبت به آسمان حرف بزند چنین مؤثر سخن می‌گوید:

«برف می‌بارد،

نامه‌ی پاره‌پاره را

کنار هم می‌چیند زمین

باز هم چیزی ننوشته است»(همان:90)

انگار او هم مانند شاملو آسمان را زندانی از بلور می‌بیند که معجزاتش به پایان رسیده است.

در سروده‌ی «سرگردان» که شاعر تلمیحی هم به «ذکر بر دار کردن حسنک وزیر» در کتاب «تاریخ بیهقی» دارد او با زبان جذاب و تصویری خود از دلیل ابدی بودن و اصالت داشتن اندوه حرف می‌زند.

«اندوه از تیره‌ی تاریکی نیست که بگذرد

یا از دودمان زمستان

اندوه

از زیر بوته عمل آمده

از زیر بوته‌ای که ریشه‌اش به آب حیات می‌رسد.»(همان:91)

باید دقت کرد از زیر بوته عمل آمده یک اصطلاح است و شاعر دارد برای دلیل مدوام داشتن اندوه حسن تعلیل یعنی یک علت ادبی می‌آورد. و در پشت سادگی ظاهری زبانش از لحاظ تخیل و بیان با شعری دشوار روبروئیم.

در همین شعر او وقتی می‌خواهد جهان را تعریف کند بازهم این کار را از طریق تصویری انجام می‌دهد :

«گورخری‌ست جهان

که میان روز و شب خود می‌دود

و تردید

با خیز یوزپلنگی گرسنه در پی اوست»(همان:92)

در سطر بعدی با شعری دشوار روبروئیم. شعری که هم تلمیح دارد به یک داستان ادبی_تاریخی و هم از انسان‌هایی دارد حرف می‌زند که سرگردانند و بی‌تاریخ. باید دقت کرد وقتی شاعر بی‌تاریخ را می‌آورد که یک داستان تاریخی را تلمیح آورده ولی نه با شکل خودش. او از ذکر بر دار کردن حسنک حرف نمی‌زند از ذکر بر دار کردن گلیم حرف می‌زند. به چوب بستن پرنده‌ها و اعمال شدت عمل بر بی‌گناهان(حسنک وزیر هم بی‌گناه بود و بیهوده بردار شد) بنابراین می‌توان نوعی اعتراض اجتماعی همراه با تمسخر اما تلخ را در این سطرها مشاهده کرد. فصلی خواهم نوشت ما را یاد تاریخ بیهقی می‌اندازد اما شاعر می‌خواهد از قطع شدن رابطه‌ی ما با تاریخ و لاجرم محکومیت به تکرار کردن آن سخن بگوید.

« فصلی خواهم نوشت

فصلی سرگردان

بی‌تاریخ

ذکر بر دار کردن گلیم و

به چوب بستن پرنده‌هایی

که گره‌بال‌های‌شان بازنشدنی می‌نمود

پرنده‌هایی پاخورده

که نخ به نخ پرواز کرده‌اند.»(همان:92)

ذکر بردار کردن گلیم و پرنده‌هایی که نتوانستند پرواز کنند و چوب خوردند، انسان‌هایی که هدر شدند، نتوانستند خود را بیان کنند، نتوانستند آن شوند که باید حرفی است که شاعر می‌زند و فصلی است که می‌نویسد. باید دقت کرد صفت پاخورده متعلق به فرش است. اما دراینجا پامال شده از آن اراده شده است. پرنده‌های پا خورده می‌تواند اشاره به روزهای سپری شده باشد که نخ به نخ یکی یکی دود شده‌اند و از بین رفته‌اند. همانگونه که می‌بینیم تداعی در شعرهای او آنقدر زیاد است که بدون مکث و درنگ تنها از لایه‌های سطحی او لذت خواهیم برد بی‌اینکه بتوانیم با اثر به همدلی شناختی برسیم.

از نظر زبان همانگونه که گفتیم این مجموعه دارای ارزش بسیاری است. شاعر موجز و موثر حرف می‌زند. در تمام اشعارش سطرهای کوبنده دارد که واقعا اثرگذار است و در یاد آدم می‌ماند. جمالی حاجیانی شاعر تعقل با تخیل است. او راه به راه تصاویر را نشانمان می‌دهد. شعرش حرف می‌زند. حرف دارد که بزند. گاه بسیار درک او دشوار است زیرا تخیل او پیشرفته است. به ایهام و دیگر شگردهای زبانی توجه مداوم دارد. شعرهایش آغاز و انجام دارند و انسجام در آن رعایت شده است. از نظر محتوا او از دغدغه‌های زمان، ترس و تردید، حسرت و افسوس، دردناکی جدایی، ناممکنی فراموشی و گاه تأملات عمیق هستی‌شناسانه حرف می‌زند اما به نظر می‌رسد کاری که «ماهیان خاکزی» در محتوا انجام داده عاشق شدن است و بیانِ عشق با تمام افت و خیزهایش. نهایتا این کتاب مجموعه‌ای ارزشمند است که باید برای درک و فهمیدن آن وقت گذاشت.

(آیدا گلنسایی)

مطالب مرتبط

  1. اروتیک نجیب در شعر گروس عبدالملکیان
  2. نپذیرفتن در کتاب پذیرفتن گروس عبدالملکیان
  3. یادداشتی بر آتشی برای آتش دیگر شهرام شیدایی

 

 

 

 

آیدا گلنسایی هستم. متولد کرمانشاه و دانش آموخته‌ی زبان و ادبیات فارسی در سه دانشگاه ِ تهران (لیسانس)، علامه‌طباطبایی (فوق لیسانس) و الزهرا (دکتری). زمینه‌ی تخصصی من «ادبیات معاصر فارسی و عربی» و تحلیلِ مقایسه‌ای اشعار «احمد شاملو» و «نزار قبانی» است.

ادامه مطلب
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برترین‌ها