با ما همراه باشید

تحلیل شعر

یادداشتی بر شعر «آب‌های زیر زمینی»؛ گروس عبدالملکیان

منتشر شده

در

یادداشتی بر شعر آب‌های زیرزمینی؛گروس عبدالملکیان

آب‌های زیر زمینی

دست‌هایم مشکوک‌اند

و هرچه میز را پاک می‌کنم

خاکی‌تر می‌شود

موریانه‌ها روابطم را خورده‌اند

موریانه‌ها دورتادور آن غروب را خورده‌اند

که قرمزترش کنند

تو رفته‌ای

و جای خالی‌ات دیگر

در خانه جا نمی‌شود

شاخه‌ها بدون برگ

بدون گذشته

بدون درخت‌هایشان در حوصله‌ام فرو می‌روند

و شب

از زخم روی دستم

به درون می‌آید

آه تخیل مرده!

تو حتا نمی‌توانی من را

تا دمِ در ببری

دراز می‌کشم

سر بر خاک می‌گذارم

تا به جریان آب‌های زیرزمینی گوش کنم

تا مطمئن شوم

تو تشنه نیستی

دراز می‌کشم

ریشم بلند می‌شود

با ریشه‌ها پایین می‌آیم

دراز می‌کشم

و جای انگشتانم را بر خاک پیدا می‌کنم

به مردنت عادت کرده‌ام

به کشتنت هنوز نه!

(پذیرفتن،63-61)

تحلیل شعر

در ابتدای سروده،

شاعر از افتادن اتفاقی معکوس صحبت می‌کند.

از تلاشی منطقی در زمینه‌ی عاطفی

که شدت جراحت عاطفی را بیشتر می‌کند.

در اولین تصویر، به طور نمادین

از تلاشی که ثمری نامنتظر به بار می‌آورد، سخن می‌رود.

این اتفاق طوری است که شاعر

به دست‌های خودش شک می‌کند.

او هرچه میز را پاک می‌کند (ذهنش را از خاطره‌ای)

خاکی‌تر می‌شود (گذشته وضوح بیشتری می‌یابد و خاطره زنده‌تر می‌شود)

روابط شاعر را که در حوزه‌ی واقعیات است، موریانه‌ها خورده‌اند.

موریانه‌ها عوامل جدایی هستند.

عواملی که روابط شاعر را از بین برده‌اند.

اما در اینجا هم می‌بینیم عمل موریانه‌ها نتیجه‌ی عکسی

به بار آورده است.

زیرا به جای از میان بردن اثرِ روابط متلاشی شده

غروب و رنج جدایی را آشکارتر کرده‌اند.

جدایی در نگاه شاعر یک جای خالی است

که دیگر در خانه جا نمی‌شود.

پس از آن شاعر این جدایی را از طریق طبیعت

بازآفرینی می‌کند.

او از یار جدا شده، بی‌گذشته شده

از دست دادن گذشته برای او نوعی بی‌هویتی است.

در این حال این درد را تعمیم می‌دهد به درختان بدون برگ

آن‌ها هم بی‌تاریخند و از درخت‌هایشان جدا شده‌اند.

جدا شدن از درخت جدا شدن از کل است.

در اینجا دیگر درد شاعر در یک شکست عاطفی مطرح نیست.

درد جدا شدن از کل و از دست رفتن یگانگی مطرح است.

وقتی انسان عشق را از دست می‌دهد

در برابر تنهایی هستی‌شناسانه

و غربت در برابر جهان نیز بی‌دفاع می‌شود.

این بی‌گذشتگی از دست دادن امنیت است.

از دست دادن اسطوره و دوران طلایی بشر.

از دست دادن ِ طبیعت و مادر که پشت عناصر طبیعت است.

شاخه‌ای که درختش را از دست داده،

فرزندی بدون عشق بی‌قید و شرط مادر است.

و شب به همین دلیل به درون شاعر می‌وزد.

در سطرهای بعدی او توضیح می‌دهد

چگونه تلاش‌های منطقی‌اش شکست خورده است

او هرچه، می‌خواهد بیشتر نمی‌تواند

در آخر از شکست خود، نمادین سخن می‌گوید.

او کسی را خاک کرده و در عین حال خاک، نماد مادر است.

او امنیت و عشق بی‌قید و شرط را دفن کرده

ولی این خاک با وجود سردی نتوانسته این مهر را سرد کند.

زیرا احساسات شاعر همچنان زنده است.

او سر بر خاک می‌گذارد

تا به جریان آب ‌های زیر زمینی گوش دهد.

خاک(مادر)،آب‌های زیر زمینی(شهوت پنهان)

شهوت پنهان به مادر که خودش را در عشق زنی که

بی‌قید و شرط مرد را دوست دارد نشان می‌دهد.

اما در اینجا می‌بینیم شاعر، کودکی در برابر مادر نیست

مادری در برابر کودکِ به خاک سپرده‌ی خویش است.

شاعر است که نگران و مراقب است.  عاشق اوست

که نگران تشنگی محبوب است.

که هنوز نمی‌تواند بی‌خیال سرنوشت او باشد.

اوست که رنجِ چیزی را بر جان می‌خرد

و به مقام دلسوزی و صمیمیت رسیده است

زیرا دارد برای آنکه دوست می‌دارد رنج می‌کشد.

در آخر شاعر می‌گوید به مردنت عادت کرده‌ام.

به اینکه رفته باشی اما به کشتنت نه

اما در من زنده‌ای و من نمی‌توانم فراموشت کنم.

در اینجا جدال عقل و احساس در موجزترین حالت

به نمایش درآمده است.

عقل، مردن را می‌پذیرد.

عشق، کشتن او را در شاعر نمی‌پذیرد

و بدین ترتیب وجود او،

محل جنگ دو نیروی متضاد می‌شود.

مطالب مرتبط
  1. نپذیرفتن در کتاب پذیرفتن گروس عبدالملکیان
  2. اروتیک نجیب در شعر گروس عبدالملکیان
  3. شعر می‌تواند به جهان فست فودی نه بگوید

 

 

 

 

 

 

 

آیدا گلنسایی هستم. دانش آموخته‌ی زبان و ادبیات فارسی در سه دانشگاه ِ تهران (لیسانس)، علامه‌طباطبایی (فوق لیسانس) و الزهرا (دکتری). زمینه‌ی تخصصی من «ادبیات معاصر فارسی و عربی» و اعمال ِدو رویکرد «نقد روانکاوانه و جامعه‌شناسانه» بر اشعار «احمد شاملو» و «نزار قبانی» است.

ادامه مطلب
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برترین‌ها