با ما همراه باشید

نقد و بررسی کتاب

نپذیرفتن در کتابِ پذیرفتن گروس عبدالملکیان

منتشر شده

در

نپذیرفتن و پذیرفتن در کتابِ پذیرفتن گروس عبدالملکیان

به بهانه‌ی بررسی سنخیت نامِ مجموعه‌ی پذیرفتن گروس عبدالملکیان با محتوای آن

در ابتدا به معنای پذیرفتن از نظر خود شاعر توجه می‌کنیم.

اما از آنجا که شعر جریانی ناخودآگاه است

پس از عبور از خودآگاه شاعر،

سفری را در جلوه‌های دیگر پذیرفتن آغاز می‌کنیم.

شاعر در ابتدای کتاب از تلقی مد نظر خود از پذیرفتن پرده برمی‌دارد.

پذیرفتن گروس عبدالملکیان

« انسان دو بار به نادانی می‌رسد

یک‌بار پیش از دانایی و یک‌بار پس از آن؛

و تنها تفاوت این دو در پذیرفتن است.

این پذیرفتن که شاعر اسم کتابش را با الهام از آن انتخاب کرده

پذیرفتن نادانی پس از دانایی و نوعی معرفت سقراط‌‌وار است

دانایی از این نگاه در زمان پذیرش نادانی و جای قرار گرفتن آن است.

بهترین زمان برای اذعان به نادانی پس از دانایی است.

بقول ابوشکور بلخی

« تا بدانجا رسید دانش من

که بدانم همی که نادانم»

اما در کدام شعر گروس عبدالملکیان اقرار به نادانی پس از دانایی

و پذیرفتن، در این معنا وجود دارد؟

در شعر دیوار

در این شعر که به نلسن ماندلا تقدیم شده شاعر

پایداری بیست و پنج ساله‌ی او را

بر ارزش‌های انسانی‌اش تحسین می‌کند.

در این شعر شاعر از یک تنهایی عمیق حرف می‌زند

که حاصل از آگاهی و وقوف است. در این سروده

شاعر از زندانِ آزادی حرف می‌زند. زندان آزادی،

زندانِ دانایی است زیرا آگاهی خود باعث رنج و اسارت است

اما شاعر در این سروده از زندانِ آزادی، آزاد می‌شود یعنی از دانایی

و به تاریکی ِ نادانی، نادانیِ پس از دانایی

و پذیرفتن نادانی خوش‌آمد می‌گوید.

«دیوارِ من!

که همزمان از دو سمت

به آزادی به اسارت چشم دوخته‌ای

سکوتِ تو

سلول به سلول فرق می‌کند

دیوار!

تنهاییِ عمیق

که من را

از زندانِ آزادی

آزاد کرده‌ای

تاریکی تو فرق می‌کند»(پذیرفتن:93)

این تاریکی که مطبوع شاعر است تاریکی پذیرفتن

و پذیرش دیوار و تنهایی عمیق و هزینه‌ی رجعت به نادانی

پس از دانایی است.

شاعر در تمام این سروده نگاه مثبتی به رنج‌های حاصل از آگاهی دارد

و روان شعر او در این سروده حقیقتا پذیرفته است.

«دیوار

آیینه‌ای که از درون مرا به من نشان دادی

آرایشی که از زیر پوست پاک نمی‌شوی

سنگینی عزیز

که بر عضلات روحم نشسته‌ای

زیبای من

که آجر به آجر خلوتم کرده‌ای

درد وقت است

وقتی که معشوق از شکل

خارجت کند»(همان:91-92)

این آیینه‌ی رمزی بینش است.

نادانیِ رفیع روح است.

وقتی است که مکاشفه در روح اتفاق می‌افتد.

پذیرش دستکاریِ معشوقی است که سالک

تحت اراده و فرمان اوست.

در این سفر دردآلود روح شاعر می‌داند که باید

از آزادی و رفاه و شکوه دانسته‌ها دست بردارد.

عضلات روح او پذیرای رنج است

او آرایشی را یافته که دیگر پاک نمی‌شود

او آراسته شده به داناییِ نادانی‌اش

و دست کشیده از توهم آزادی

او حقیقت را دیواری می‌داند

که تاریکی‌اش دردناک است اما مطبوع

زیرا این سرنوشت تمام آنان است

که بیشتر می‌فهمند و بیشتر می‌خواهند.

بنابراین در شعر دیوار می‌بینیم که شاعر

مصایب می‌پذیرد و دانایی متعارف را رها می‌کند

و تن می‌دهد به تنهایی و دست می‌کشد

از آنچه می‌توانست داشته باشد اما این تاریکی

برای روح او در حکم فتح الفتوح است و آزادی.

پس از بررسی تنها نمودِ پذیرفتن ِ نادانی پس از دانایی

در شعر گروس عبدالملکیان

ما با پذیرفتن‌های دیگری روبرو می‌شویم.

پذیرفتن خویش

در شعر «شخصیت‌ها» شاعر اشخاص درونی خود را

به مخاطب معرفی می‌کند

و تعارض و تضاد آن‌ها را به ما نشان می‌دهد

اما او با وجود تمام گسستگی و چندپارگی‌ها

در راه عشق، تمام صداهای مختلف را به یک صدا

و چندپارگی را به یکپارچگی مبدل می‌کند

و با خودش متحد می‌شود.

درواقع عشق عاملی می‌شود که در آن شاعر

ضمن دیدن تعارض‌ها و تضادهایش خود را

می‌شناسد و می‌شناساند

و بیان می‌کند توانایی و قابلیت دوست داشتن را دارد.

بنابراین مخاطب را از نگرانیِ از هم پاشیدنِ اقلیم وجودش

بر اثر صداهای مختلف درمی‌آورد.

کسی که خود را می‌بیند، به تاریکی‌های خود واقف است

آن را افشا می‌کند ولی باهمه‌ی آن‌ها می‌تواند دوست بدارد

به پذیرفتن سرشت هستی خود و دیگری رسیده است

و این تمام اتفاقی است که در شعر شخصیت‌ها می‌افتد.

« شخصیت‌هایی در من‌اند

که باهم حرف نمی‌زنند

که همدیگر را غمگین می‌کنند

که هرگز دور یک میز غذا نخورده‌اند

شخصیت‌هایی در من‌اند

که با دست‌هایم شعر می‌نویسند

با دست‌هایم اسکناس‌های مرده را ورق می‌زنند

دست‌هایم را مشت می‌کنند

دست‌هایم را بر لبه‌ی مبل می‌گذارند

و همزمان

که این یکی می‌نشیند

دیگری بلند می‌شود، می‌رود

شخصیت‌هایی در من‌اند

که با برف‌ها آب می‌شوند

با رودها می‌روند

و سال‌ها بعد

در من می‌بارند

شخصیت‌هایی در من‌اند

که در گوشه‌ای نشسته‌اند

و مثل مرگ با هیچکس حرف نمی‌زنند

شخصیت‌هایی در من‌اند

که دارند دیر می‌شوند

دارند پایین می‌روند

دارند غروب می‌کنند

و آن یکی هم نشسته است

روبه‌روی این غروب، چای می‌خورد

شخصیت‌هایی در من‌اند

که همدیگر را زخمی می‌کنند

همدیگر را می‌کشند

همدیگر را در خرابه‌های روحم

خاک می‌کنند

من اما

با تمام شخصیت‌هایم

دوستت دارم»(پذیرفتن:51-53)

پذیرفتن ذات زندگی

اگر شعر دیوار را پذیرفتن نادانی پس از دانایی

و تن دادن به تاریکی مطبوع بدانیم

در شعر «جنگل» شاعری را می‌بینیم

که واقف است به ذات زندگی، بر استیلای مرگ

اما پویایی و غنای زندگی آدم را در گفتگوی این دو متضاد

و تلاش برای نامیرایی می‌داند تلاشی که هرچند نافرجام است اما

از زندگی انسان یک تندیس زیبا می‌سازد.

« چشم‌های بسته، بازترند

و پلک، پرده‌ایست

که منظره را عمیق‌تر می‌کند

بگذار رودخانه از تو بگذرد

و سنگ‌هاش در خستگی‌ات ته‌نشین شوند

بگذار

بخشی زنده از مرگ باشی

و ریشه‌ها به اعماقت اعتماد کنند

جنگل،

تنها یک درخت است

که در هزاران شکل

از خاک گریخته است»(پذیرفتن:32-33)

اتفاقی که در این شعر می‌افتد در هر سه بند

از جنس پذیرفتن است.

در بند اول شاعر جهان درونی

و تاریکی را می‌پذیرد

زیرا می‌داند تاریکی فاتح نهایی است.

در بند دو می‌داند مرگ حقیقت است

اما این را دلیل عقب‌نشینی نمی‌داند

و می‌گوید تو زنده‌ترین بخش تاریکی و مرگی

و باید بگذاری ریشه‌ها به اعماقت اعتماد کنند.

در بند سه می‌فهمیم چرا باید ریشه‌ها به اعماق ما اعتماد کنند

زیرا ما هرکدام درختی هستیم

که نه در کنار هم جنگل را تشکیل می‌دهیم

بلکه هربار تقلای ما برای جاودانه شدن از روح ما جنگل می‌سازد.

ما در جدال با مرگ خود را به روشنایی می‌اندازیم و حاصل

این دیالکتیک و گفتگوی دو متضاد جنگل شدن است.

بنابراین شاعر در این شعر می‌خواهد مرگ و تاریکی

و سرشت هستی را بپذیریم

و از آن در جهت اعتلای روحمان بهره ببریم

در سروده‌ی «بدون نام» شاعر قسمی دیگر

از زیبایی را که مختص جهان است

می‌بیند و ستایش می‌کند.

زن، زمان و جهان هرسه در یک چیز مشترکند

زیبایی آن‌ها بی‌رحمانه است

و در این شعر کوتاه می‌بینیم شاعر نگاهی مثبت

به این قسم زیبایی دارد و آن را پذیرفته و درک کرده است:

«زیبایی تو

پاییز است

که با کشتن درخت

پدیدار می‌شود.»(همان:21)

نپذیرفتن

پس از مروری بر انواع پذیرفتن در کتاب پذیرفتن

به سراغ نپذیرفتن‌های کتاب پذیرفتن می‌رویم.

شاعر در سروده‌های متعدد نشان می‌دهد

چگونه مانند کشتی از خود بیخود مولانا کژمی‌شود و مژ می‌شود:

«چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد

وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه»

گاهی می‌پذیرد و گاهی پذیرفته‌هایش را رد می‌کند.

گاهی جزر است و گاهی مد و در سراسر کتاب

این حالت گفتگوی متضادها را، که خود در شعر شخصیت‌ها،

آن را افشا کرده بود می‌بینیم.

نپذیرفتن رابطه‌ی تمام شده

و دائما صحبت کردن از آن

در این شعرها شاعری را می‌بینیم که گذشته‌ها

برایش نگذشته‌اند و هنوز دست رویش بلند می‌کنند.

مثلا در شعر «سنگی خشک در آفتاب»

« بر فرو رفتگی‌های این سنگ

دست بکش

و قرن‌ها

عبور رودخانه را

حس کن

سنگ‌ها

سخت عاشق می‌شوند

اما فراموش نمی‌کنند»(پذیرفتن:70)

باید دقت کرد صفت سخت برای سنگ است

که شاعر در اینجا آن را به حالت قیدی به کار برده

و این انتخاب ضربه‌ی موثری به مخاطب وارد می‌کند

تا شدت نپذیرفتن جدایی را لمس کند.

او سخت عاشق می‌شود ولی فراموش نمی‌کند.

زیرا آنها که سخت‌تر قول می‌دهند ماندنی‌ترند.

در اینجا شاعر نه جدایی را می‌پذیرد

و نه فراموشی معشوق را.

در شعر «لحظه‌ی شنی»

شاعر نپذیرفتن رابطه‌ای ظاهرا تمام شده را

فریاد می‌زند.

«آن لحظه‌ی شنی

که از ساعت رد نمی‌شود

آن لحظه‌ای که بیابان در گلویم خشک شد

آن لحظه‌ای

که راننده را در آیفون دیدم

آمده بود، آینده را سوار کند ببرد

آن لحظه‌ای

که بند کفش‌هات را

دور گردنم محکم کردی

آن لحظه که خانه از در

بیرون رفت

آن لحظه که خون مکث کرد

که خون برعکس چرخید

تا روزهای قبل را مرور کند

آن روزها

که برای ماندنت

دست و پا زدم

دست و پا زدم

دست و پا زدم

آن لحظه‌ای که دریا

جنازه‌ام را به من پس داد

آن لحظه‌ی سیاه

که پاره پاره‌اش کردم

و از پنجره بیرون ریختم

آن پاره پاره‌ها

که هزاران کلاغ شد

و بر آسمان نشست

آن لحظه‌ای

که آن لحظه را به جنگل بردم

تا در موج‌ها غرق کنم

آن لحظه‌ای که رودخانه از آب بیرون آمد

به موهاش دست کشید

گفت:نه!

آن لحظه‌ی شنی

که لحظه

لحظه

لحظه

از سال‌های بعد بیابان ساخت

آن لحظه‌ای که رفته‌ای

آن لحظه‌ای که نخواهد رفت»(پذیرفتن80-78)

نپذیرفتن رابطه‌ای که تمام شده و پافشاری بر آن را

در شعر «چهار بعد از ظهر» هم می‌بینیم آنجا که ماهی

از تنگ بیرون می‌پرد،

قلاب را از حافظه‌ی تاریخی‌اش بیرون می‌کشد

و به دریاچه زنگ می‌زند.

ماهیِ روح شاعر در اینجا اعتراف می‌کند

که همیشه غوطه‌ور در عشقی پنهانی بوده است.

«بلند شد

قلاب را از حافظه‌ی تاریخی‌اش بیرون کشید

شماره را گرفت

و دریاچه‌ای در دوردست

چند بار موج برداشت

گفت: من تمام این سال‌ها

در تو شنا کرده‌ام

و آن‌ها فکر می‌کنند

با آب زنده‌ام»(همان:81-82)

*

می‌توان گفت تمِ غالب مجموعه شعر کتاب پذیرفتن

نپذیرفتن است.

برای اثبات این مدعا شعرهای بیشتری را از نظر می‌گذرانیم.

در شعر «رنگ‌ها» کسی دارد شاعر را ترک می‌کند که او نمی‌تواند

جدایی‌اش را بپذیرد و نپذیرفتن عاطفی شاعر دوباره نمود پیدا می‌کند:

« روزهامان را

در رنگ‌های مختلف تا کردی

و در چمدانت گذاشتی

کاش

چون آسمان

چشم‌های بیشتری برای گریه داشتم»(همان:84)

در «شعری برای صلح»

چهره‌ی از جنگ برگشته‌ای را می‌بینیم

که ظاهرا زنده است اما مرده است.

در اینجا شاعر بازهم نمی‌پذیرد

که زنده برگشتن به معنای زنده ماندن هم باشد!

بلایی هم که عشقِ تمام شده‌ای که تمام نشده،

سر آدم می‌آورد همین است.

شاعر در این سروده تأکید می‌کند

او در یک نبرد عاطفی شکست خورده است.

« با لوله‌ی تفنگ چای را هم می‌زند

با لوله‌ی تفنگ جدول را حل می‌کند

با لوله‌ی تفنگ فکرهایش را می‌خاراند

گاهی هم

رو به روی خودش می‌نشیند

و ترکش‌های خاطره را

از مغزش بیرون می‌کشد

در جنگ‌های زیادی جنگیده است

اما حریف تنهایی‌اش نمی‌شود

این قرص‌های سفید

کم‌رنگ‌ترش کرده‌اند

آن‌قدر که سایه‌اش بلند می‌شود

می‌رود، برایش آب می‌آورد

باید قبول کنیم

که هرگز

هیچ سربازی

زنده از جنگ برنگشته است»(همان:87-86)

در شعر «آب‌های زیر زمینی» شاعر صراحتا از رابطه‌ای

صحبت می‌کند که علیرغم تمام شدن تمام نشده.

آنچه باز در این شعر اثبات می‌شود

غالب بودن نپذیرفتن‌های عاطفی در مجموعه‌ی پذیرفتن است.

«دراز می‌کشم

سر بر خاک می‌گذارم

تا به جریانِ آب‌های زیر زمینی گوش کنم

تا مطمئن شوم

تو تشنه نیستی

دراز می‌کشم

ریشم بلند می‌شود

و با ریشه‌ها پایین می‌آیم

دراز می‌کشم

و جای انگشتانم را بر خاک پیدا می‌کنم

به مردنت عادت کرده‌ام

به کشتنت هنوز نه!»(همان:62-63)

در این سروده شاعر صراحتا می‌گوید

به رفتن معشوق عادت کرده اما

به کشتن او در خودش نه.

وفور صحبت کردن شاعر از تنهایی

در این مجموعه نشان می‌دهد

او نمی‌تواند بپذیرد.

او در شعر«شعری زخمی بر میز» می‌گوید:

«حتا صبح

غروب کرده است

شعری زخمی بر میز

آخرین سطرهایش را بغل گرفته

نگاهم می‌کند

باد می‌آید

به موهایم دست هم نمی‌زند

شعله‌ای را در اعماقم

خاموش می‌کند

می‌رود

می‌دانم این مجسمه هم اگر پا داشت

مرا ترک کرده بود

تنهایی زخمی است که از تن بزرگ‌تر است

و این در

حتا اگر به جهنم باز شود

خوشحالم می‌کند.»(همان:47-46)

در شعر «جنوب» مجددا نپذیرفتن جدایی در شعر عبدالملکیان

نمود پیدا می‌کند

تا استیلای خود را بر مجموعه پذیرفتن نشان دهد.

در این شعر هم سنگی را می‌بینیم

که سخت عاشق شده و فراموش نکرده است.

« می‌خواهمت

و از چهار جهت به جنوب می‌روم

به آن‌جا

که ماه شک برده بود

به آخرین اتاق آن مسافرخانه‌ی کوچک

به آن‌جا

که رد حرف‌هات هنوز

بر لاله‌ی گوشم زخم است

به آن‌جا که خون

از پنج انگشتم جلوتر آمده بود

که چنگ بیندازد به رفتنت

من چمدانت را گرفته بودم

موج‌ها را گرفته بودم

هفت و ده دقیقه‌ی غروب را گرفته بودم

تو اما

از درون راه افتادی

بوی خونم

چرا تو را برنمی‌گرداند

کوسه‌ی آب‌های گرم؟»(همان:44-42)

نپذیرفتن جدایی در شعر «گوشه‌ی دیوانه‌ی اتاق»

هم تکرار می‌شود

می‌توان گفت این تم در مجموعه‌ی پذیرفتن

به ندرت روح شعر عبدالملکیان را

آزاد گذاشته است.

«ماجرا برای تو کوچک بود

مثل سوزنی که در قرنیه‌ام فرو کنی

و تازه می‌فهمم

این رگ سرخ کاموا

که روزهاست بر میز رها شده،

از گردنم شکافته است

نبودنت نقشه‌ی خانه را عوض کرده

و هرچه می‌گردم

آن گوشه‌ی دیوانه‌ی اتاق را

پیدا نمی‌کنم

احساس می‌کنم

کسی که نیست

کسی که هست را

از پا درمی‌آورد.»(همان:31-30)

در شعر «میز به هم ریخته» نیز این تم تکرار می‌شود

تا شاعر وفاداری‌اش را به این مضمون اثبات کند.

«این میز به هم ریخته

جنازه‌ی یک مهمانی است

من و تو که تنها بودیم

پس این‌همه ته سیگار بر کفِ اتاق‌ها

این چای‌های سرد

این کاغذهای مچاله

که در تصادف با عقل مره‌اند

از کجا آمده است؟

تو

سال‌ها پیش رفته‌ای

و جسدهای من

در هر کجای این خانه

هریک به کاری مشغولند.»(همان:68-69)

 

فارغ از مثال‌های دیگر برای نپذیرفتن‌های عاطفی

نوعی دیگر از نپذیرفتن در مجموعه پذیرفتن وجود دارد

که به آن می‌پردازیم.

 

نپذیرفتنِ فلسفی

در اینجا شاعری را می‌بینیم که نمی‌تواند

ذات هستی و ملزومات آن را قبول کند.

نوعی نه گویی و درافتادن با ذات جهان در او هویداست.

در شعر «خرده‌های تاریکی»

شاعر نمی‌تواند سرنوشت محتوم بشر را بپذیرد.

« دیوانه است او

که همچنان به کندن شب ادامه می‌دهد

و خرده‌های تاریکی را

زیر تخت پنهان می‌کند

دیوانه است او

که گفته بود می‌رود

اما رفت

و گفته بود می‌ماند

اما ماند

و گفته بود می‌خندد

اما خندید.

دیوانه است او

که رفتن و ماندن و خندیدن را بی‌خیال شده

به کندن معنی اما فکر می‌کند

دیوانه باید باشد

که با طناب

او را به سپیده‌دم بسته‌اند

دیوانه است او

که دیروز تیربارانش کرده‌اند و

هنوز به فرار فکر می‌کند.»(همان:10-11)

نپذیرفتن ذات جهان اتفاقی است که در شعر «دریا»

می‌افتد.

در این سروده شاعر نمی‌تواند مرگ را

به آن شکلی که هست بپذیرد

و در پی تلطیف آن است:

«می‌خواهم جنازه‌ام بر آب بیفتد

و ساعت‌ها

به ابرها خیره شوم

مرده‌ام موج بردارد

قایقی باشم

که مسافرش را پیاده کرده است

و حالا بی‌خیال هر چیز

بر این ملافه‌ی آبی چرت می‌زند

مرگ می‌خواست

این‌طور زیبا باشد

که ما خاکش کردیم.»(همان:17-16)

نپذیرفتن زمان و اعتراض به آن

در شعر می‌تواند نیز تکرار می‌شود

«می‌تواند یک دقیقه بزند کنار؟

زمان را خاموش کند

پیاده شود

و نت‌های زرد رنگ باد را

در گندمزار بشنود؟

می‌تواند خودش باشد؟

خدایش باشد؟

این وقت عصر را بکَند

و این سال‌ها را در آن چال کند؟

می‌تواند فقط چند دقیقه

مادرش را از مرگ قرض بگیرد؟

می‌تواند پدر را از گور بیرون بیاورد

تا سیگاری را که روشن کرده

باهم بکشند؟»(همان:38)

نهایتا می‌توان گفت آنچه در مجموعه شعر پذیرفتن

اتفاق افتاده درگیر شدن با مسائلی است که

به روح شاعر تحمیل می‌شوند.

درگیری با جدایی و نپذیرفتن آن،

درگیری با هستی، زمان

درگیری با مرگ.

تم غالب در این مجموعه نپذیرفتن عاطفی است

و شاعر در آن،

کشتی طوفان زده‌ای است که نمی‌تواند

آرام بگیرد.

روح این مجموعه بسیار متلاطم و آسیب خورده است.

اما چنان که در ابتدا اشاره رفت 

پذیرش خویش، پذیرش هستی

و پذیرش نادانی پس از دانایی را نیز در آن می‌توان دید.

در پایان می‌توان اتفاقی را

که در مجموعه‌ی پذیرفتن عبدالملکیان افتاده

چنین خلاصه کرد:

برخورد دو نیروی نیرومند متضاد پذیرفتن و نپذیرفتن 

و گفتگوی دائمی بله‌گویی و نه‌گویی.

و آیا زندگی چیزی جز این دیالکتیک است؟

(آیدا گلنسایی)

مطالب مرتبط

  1. اروتیک نجیب در شعر گروس عبدالملکیان
  2. شعر می تواند به جهان فست فودی نه بگوید
  3. باید کنار بیایم
  4. واکاوی داستان بارتلبی محرر

 

 

 

 

 

آیدا گلنسایی هستم. متولد کرمانشاه و دانش آموخته‌ی زبان و ادبیات فارسی در سه دانشگاه ِ تهران (لیسانس)، علامه‌طباطبایی (فوق لیسانس) و الزهرا (دکتری). زمینه‌ی تخصصی من «ادبیات معاصر فارسی و عربی» و تحلیلِ مقایسه‌ای اشعار «احمد شاملو» و «نزار قبانی» است.

ادامه مطلب

برترین‌ها