با ما همراه باشید

دست نوشته

کسی که زندگی را از مرگ حتمی نجات داده است

منتشر شده

در

کسی که زندگی را از مرگ حتمی نجات داده است

بهار،

فورانِ احساسات درخت‌هاست.

وقتی چشم در چشمِ فروردین می‌شوند.

یک آن،

هزاران شکوفه،

خبر از عشقِ در یک نگاه می‌دهند.

اما می‌دانی زودگذر است

برای همین با تمام توان کوله‌پشتی‌ات را

پر می‌کنی از اردیبهشت.

هرچه زمان می‌گذرد آن احساس پر هیاهو

آن عشق شدید،

به عشق عمیق تبدیل می‌شود.

رنگِ کال برگ‌ها

اندک اندک به سبز سیر تغییر می‌کند.

درخت جا افتاده‌تر می‌شود،

میوه می‌دهد.

روزی اتفاق می‌افتد

که دیگر خبری از آن هیجانات اولیه نیست.

دیگر هرروز به او پیام نمی‌دهی

هر هفته نمی‌روی او را ببینی

گاه ممکن است ماه‌ها با او حرف نزنی

همه چیز فروکش کرده است

دیگر دلتنگی‌ها مانند قبل نیست.

زمان چیزی را ته نشین کرده است.

روی سنگفرش‌هات

برگ‌های آن احساسات نخستین را می‌بینی

باور می‌کنی  همه چیز تغییر می‌کند

و پوست می‌اندازد

هیچکس نمی‌تواند تویِ روی طبیعت بایستد

و عوض نشود.

مگر سنگ‌ها و کاج

که معروفند به سکون و بی‌تفاوتی و سختی

در برابر تغییرات.

پس از مدتی برف باریدن می‌گیرد.

اما تویی که زیر خروارها بهمن مدفون شده‌ای

خوب می‌دانی

در اعماق خودت زنده‌ای.

 خوب می‌دانی عشق

ربطی به شکوفه‌ها و احساسات تند ندارد

از یک حس ریشه‌دار مطمئنی.

شاید دست‌های همدیگر را هرگز نگیریم

اما آیا کسی که با روح آدم آمیخته

و او را از بلاتکلیفی درآورده

فراموش می‌شود؟

 

یاد سطری از «کافه کاتارسیس» افتادم:

«آیا کسی که زندگی را

از مرگ حتمی نجات داده است

خواهد مرد؟»

من عشق را نه در ابرازهای شدید و متعارف

به عظمت تأثیری می‌بینم که بر آدم می‌گذارد.

عشق نه آن لحظات پر تب و تاب عیش و نوش

بلکه شکوه زمانی است که کنار دیگری

یا به واسطه‌ی افکارش

آن مایه متحول می‌شوی

که می‌توانی بهترین خودت را

از مرمر ِ محال بتراشی.

عشق قدرت‌یافتگی است.

کسی که عاشق شده

خوب عصیانِ سکوت را درک می‌کند.

کسی که عاشق شده

می‌داند گاهی باید تنها ماند

مطلقا تنها

و معشوق را با یک منِ باعظمت، شگفت‌زده کرد.

زیباترین هدیه‌ی ما

برای آنکه دوستش می‌داریم این است

باشکوه شویم

آن‌قدر باشکوه

که خودش را در آیینه‌ی ما بنگرد

و احساس کند

به واسطه‌ی تأثیر بر ما

کار بزرگی در این جهان انجام داده است.

عشق ویران می‌کند و آباد

اما خودخواهی اعتیاد به ماندن در ویرانه‌هاست

و ادامه دادن به احساسات سطحی

و تمایلاتی پیش و پا افتاده

مانند شهوت و حسادت.

بله نباید تاریکی‌ها را انکار کرد

اما نباید هم در تمام عمر رابطه

در سطح اول ماند

و درجا زد در ظلمت…

عشق توانِ شکوفه دادن است نه شکوفه‌ها

قابلیت قرمز شدنِ رزهاست

عشق علت است نه معلول

نه دیوانگی گل‌آلود سیلاب

و رفتار پر  طمطراق طوفان

عشق

وقارِ اقیانوس است

و سکوت،

سنفونی روحی وسعت یافته.

عشق آرام می‌گیرد

اما این آرام به معنی رام شدگی نیست…

آوازی به زبانی دیگر است.

 

«مرده‌ات

درکی است که از گونه‌ی گمنام رنگ‌ها نداری

و غیرممکنی که همیشه،

هرگز مانده است

نه تاریکی تابناکی

که مرا با چشمه‌ها می‌پوشانی

من فراموشت نخواهم کرد

حتی وقتی دیگر به خاطرت نیاورم

مگر بهار

با تغییر آدرس چند باغچه‌ی کوچک

گم می‌شود؟

نه!

من فراموشت نخواهم کرد

و شاهد ریشه‌هایم

شکوفه‌هایی‌ست که می‌شنوی!»

(نافراموشی

شعری در کتاب کافه کاتارسیس

ص 82)

 

……………………………………………………….

مطالب مرتبط:

  1. نگاه کن که چه برفی می‌بارد
  2. زمینی قابل اشتعال

 

 

 

 

 

آیدا گلنسایی هستم. متولد کرمانشاه و دانش آموخته‌ی زبان و ادبیات فارسی در سه دانشگاه ِ تهران (لیسانس)، علامه‌طباطبایی (فوق لیسانس) و الزهرا (دکتری). زمینه‌ی تخصصی من «ادبیات معاصر فارسی و عربی» و تحلیلِ مقایسه‌ای اشعار «احمد شاملو» و «نزار قبانی» است.

ادامه مطلب
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برترین‌ها