با ما همراه باشید

تحلیل شعر

هرچه هستی، باش

منتشر شده

در

هرچه هستی،باش
هرچه هستی، باش

با توام

ای لنگر تسکین!

ای تکان‌های دل!

ای آرامش ساحل

با توام

ای نور!

ای منشور!

ای تمام طیف‌های آفتابی!

ای کبودِ ارغوانی!

ای بنفشابی!

با توام ای شور، ای دلشوره‌ی شیرین!

با توام

ای شادی غمگین!

با توام

ای غم!

غم مبهم!

ای نمی‌دانم!

هرچه هستی باش!

اما کاش…

نه، جز اینم آرزویی نیست:

هرچه هستی باش!

اما باش!

منبع:

گزینه اشعار قیصر امین پور

گزینه‌ی اشعار

قیصر امین‌پور

نشر مروارید

چاپ پنجم

صص96-97

…………………………………………………

در این سروده شاعر با یک دیگری سخن می‌گوید.

آن دیگری که باید باشد تا وجودِ انسان بی‌مخاطب نماند.

درواقع تمام آدم‌ها دنبال کسی هستند که شاهدِ زندگی آن‌ها باشد

و به قول «کریستین بوبن» تنها در این شرایط است

که ما احساس می‌کنیم دیوانه نبوده‌ایم.

این دیگری جمعِ دو متضاد است.

بقول هگل و پس از او لوکاچ_که از مفهوم دیالکتیک استفاده کرد،

این دیگری در برخورد دو متضاد حقیقت کلانی را می‌آفریند.

این دیگری در عین حال که نور است،

منشوری هم هست که نور را می‌شکند

و حقیقت کلان اینکه او تمام طیف‌های آفتابی

و بالاتر از کثرتِ حاصل از نور و منشور است.

او رنگ خاصی دارد که برای بیان آن باید خیلی جزیی شد.

بین دو رنگ است.

لحظه‌ی خاصی میان دو رنگ.

او کبود یا ارغوانی نیست (منطق صد یا صفر ندارد)

او کبودِ ارغوانی و بنفشابی است.

ترکیبی از دو واقعیت، حقیقت او را می‌سازد.

شاعر اشاره را مستقیم‌تر می‌کند

تا ما بفهمیم او یک معشوق معمولی نیست

او شادیِ غمگین است. ذاتی دیالکتیکی دارد.

آیا در اینجا شاعر از غریزه‌ی زندگی یا اروس صحبت نمی‌کند؟

آیا او نمی‌خواهد بگوید هستی را با مصایبش دوست دارم؟

بودنی که شادی است اما از نوع غمگین!

اینجا شاعر کاری که انجام می‌دهد این است که

در احساسات هم مثل رنگ‌ها، که پیشتر دیدیم،

نوع خاصی از احساس خلق می‌کند: شادیِ غمگین”

شبیه شعری که سهراب می‌گوید:

«نه وصل ممکن نیست،

همیشه فاصله‌ای هست،

عاشق همیشه تنهاست.»

پس زندگی شاد است

چون انسان عاشق است و غمگین،

چون همیشه فاصله‌ای هست.

به قول حافظ:

«چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود

ندانستم که این دریا چه موج خون‌فشان دارد»

شاعر این غم مبهم خواستن

و در عین حال داشتن و نتوانستن را «ای نمی‌دانم» می‌خواند

و در اینجا به ناقص بودن علم بشر

و راه نیافتن به کنه ذات هستی اذعان دارد

و همسو با سقراط می‌داند که نمی‌داند.

در آخر شاعر از این ودیعه‌ی الهی

از این معشوقِ متضاد می‌خواهد

هرچه هست باشد فقط باشد.

که در اینجا او اعلام می‌کند باید جهان را

چنان که هست دوست داشت

و در این قسمت شاعر

به بالاترین مرحله‌ی فلسفی که «پذیرفتن» است می‌رسد.

او زندگی را بدون اینکه بخواهد

طور دیگری باشد می‌پذیرد و دوست می‌دارد.

 

آیدا گلنسایی هستم. متولد کرمانشاه و دانش آموخته‌ی زبان و ادبیات فارسی در سه دانشگاه ِ تهران (لیسانس)، علامه‌طباطبایی (فوق لیسانس) و الزهرا (دکتری). زمینه‌ی تخصصی من «ادبیات معاصر فارسی و عربی» و تحلیلِ مقایسه‌ای اشعار «احمد شاملو» و «نزار قبانی» است.

ادامه مطلب
2 دیدگاه

1 دیدگاه

  1. هانیه چاووشی

    17 مرداد 1397 در 12:09 ق.ظ

    چقدر زیبا بود این شعر …به نظرم جهان چه بیرون از ما و چه درون ما دوست داشتنی های زیادی رو درون خودش داره پذیرفتن همه این واقعیتها چه تلخ و چه شیرین اولین قدمه برای ساختن شادی ها
    زنده باد آیدای همیشه سبزم

    • آیدا گلنسایی

      17 مرداد 1397 در 9:42 ق.ظ

      هانیه‌ی مهربانم دیدن افرادی مثل شما که اینطور عاشق شعرند واقعا برای من امیدبخشه. باشی و باشی و باشی…

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برترین‌ها