با ما همراه باشید
خرید تابلوفرش دستبافت ابریشم

آساره جعفری

رونق بازار آفتاب نکاهد

منتشر شده

در

رونق بازار آفتاب نکاهد

رونق بازار آفتاب نکاهد

(آساره جعفری)

 رونق بازار آفتاب نکاهد

 

آرتور شوپنهاور در کتاب «در باب حکمت زندگی» می‌گوید (نقل به مضمون):

آدم‌ها نمی‌توانند از محدودۀ شعورشان فراتر روند، همانطور که نمی‌توانند از محدودۀ پوستشان فراتر روند. بنابراین رضایت و خرسندی تحت هر شرایط و با کوچکترین امکانات (که تعریف شعور بالاست) ربطی به اتفاقات بیرونی ندارد، بلکه به ادراک ما از رویدادها مربوط است.

برای همین، کسی هست که در نگاه عوام و با ملاک‌های مبتذل ساده‌لوحان هیچ چیز دلگرم کننده‌ای ندارد اما او در درون خود بسیار گرم و خوشبخت است، برعکس کسی هست که در بیرون دارای امکانات رفاهی زیادی است اما کوچکترین احساس رضایتی ندارد و می‌خواهد این خلأ وحشتناک وجود خود را با حرص زدن، طمع و روابط غلط بیشتر جبران کند و برای همین زندگی‌اش فهرستی می‌شود از آدم‌ها، روابط و خاطرات تهی.

چقدر این حرف پاسکال را دوست دارم:

تمام فلاکت بشر از آن ناشی می‌شود که نمی‌تواند با آرامش در یک اتاق بماند.

شعور این است که بتوانی با خودت تنها بمانی، بتوانی روزمرگی‌ات را با چیزی پر کنی که سرت را آن‌گونه گرم کند که نفهمی کی صبح می‌شود و کی شب.

شعور این است که برای باب طبع کوتوله‌ها شدن قد بلندت، قدِ رفیعت را خم نکنی. اینکه خیلی راحت و مهربانانه بپذیری روزگاری در مواردی اشتباه کرده‌ای و می‌خواستی در یک استکان کوچک پارچی از عشق و توجه بگنجانی. آدم باشعور اشتباهش را می‌پذیرد و بلافاصله تغییر موضع می‌دهد چرا که می‌داند: اصرار بر یک اشتباه، اشتباه بزرگتری است!

خوبیِ شعور هم این است که ساختنی‌ست نه داشتنی. (هرچند شوپنهاور آن را داشتنی می‌داند و معتقد است یا  آن را داری یا نداری و جهان را اکثریت فرومایگان و ابلهان تشکیل داده‌اند که نمی‌دانند چگونه باید تنهایی خود را پر کنند.) او درد فقیران را مسائل مادی و نیاز و درد مرفهان را کسالت و بی‌حوصلگی می‌داند.

اما بیایید خوش‌بین باشیم و فکر کنیم شعور ساختنی است. اکتسابی است. می‌شود دایرۀ شعور را گسترش داد و آن را به دست آورد.

اگر این‌طور فکر کنیم چه شعرهای مرتفع که خلق خواهد شد، چه داستان‌های هوش از سر رباینده، چه کتاب‌های تحلیلی که می‌خواهند ما انقدر در لذت بردن سطحی و کند نباشیم. چه نقاشی‌ها که از عمق جانمان خواهد جوشید و یا نه اصلا هیچکدام: چه شخصیت نیرومند و پر اطمینانی خواهیم ساخت. چه مصرف‌کنندۀ قهاری خواهیم شد.

مصرف‌کنندۀ جدی شدن هیچ کم از تولیدکنندۀ بزرگ بودن ندارد. به عنوان مثال شعر حافظ و شاملو و… یک بخشش آفرینش است، بخشِ خوانش و درک عمیق آن نیز در تولد و بازتولد متن مؤثر است.

نمی‌توان برای مصرف‌کننده جایگاه انفعالی در نظر گرفت. هیچ چیز مانند یک خوانندۀ بصیر به یک اثر روح دوباره نمی‌دمد. بنابراین نگران نباشیم اگر خالق نیستیم، درکِ خالق خود هنر است: هنرِ دیدن، هنرِ فهمیدن، هنرِ بودن (این آخری تعبیری اریک فروم است: هنرِ بودن)

 

کوتاه کلام

اگر روزی در زندگی از قدم زدن تنهایی لذت بردیم، ساعت‌ها کتاب‌‌های درست خواندیم، از موسیقی‌ها، شعرها و داستان‌های سخیف دور شدیم و سعی کردیم نترسیم و به سمت سخت‌ها برویم. (اسمش را می‌گذارم دعوت خود به چالش ِ قیمتی و گرانبها شدن)

اگر روزی عطار، مثنوی معنوی و حافظ و سعدی و… را مختص تزئین کتابخانه‌مان ندانستیم، اگر خریدن و خوردن جایش را به ولع خواندن و فهمیدن و کلنجار رفتن داد، اگر سکوت را دانستیم، دل بریدن از عوام و آدم‌های واهی را دانستیم، اگر در روابط متشنج و اشتباهات عاطفی‌مان پای‌فشاری نکردیم و کندیم. (شاید نه چندان زود اما همیشگی و بی‌بازگشت)

اگر روزی با چیزهای کوچک شاد شدیم (کوچک نه در معنای کوتاه، مبتذل، نه سطحی) و مانند بستنی‌فروش‌ها نخواستیم همه از ما راضی باشند و از داشتن رأی و نظر و مشرب خاص خود نهراسیدیم، اگر بندۀ جمع نشدیم و همیشه بر ارزش‌ها و اصالت‌ها و درست‌های خود اصرار کردیم، اگر هیچگاه کوتاه نیامدیم و هم‌شکلِ اعوجاج و پستی نشدیم، آن روز _چه کسی بفهمد چه نه_ ما در سطح شعور زیسته‌ایم.

و در نهایت چه باک از تنهایی؟

تنها کسی نیست که درِ افکار و زندگی‌اش را بر غوغایان می‌بندد تا زمانش را صرف خودش کند، تنها نیست آنکه راه ندادن را می‌داند، بلکه اوست که هرکس می‌تواند وقتش را بگیرد و مخاطب قرارش دهد.

تنها کسی است که با یک پیام ( یا همان پی‌ام) همیشه در دسترس یا بهتر بگویم در تیررس است: به همین سادگی، به همین توسری‌خوردگی!

چه خوش گفت سعدی پاکزاد:

شب‌پره گر وصل آفتاب نخواهد

رونق بازار آفتاب نکاهد

 

مطالب دیگر

  1. نه هرکه سر بتراشد قلندری داند
  2. به خاطرتان نمی‌آوریم… فراموشمان کنید
  3. حقیقت بر دوستی ارجح است
  4. اندراحوالات آدمهای شیک و لاکچری
  5. در رد اشعار اروتیک ناشیانه

 

 

ادامه مطلب
1 دیدگاه

1 دیدگاه

  1. آقای نیچه

    20 تیر 1398 در 7:11 ب.ظ

    آنچه در گلویم خزیده و راه نفسم را بسته بود بیزاری بزرگ از انسان بود و آنچه پیشگو پیش گویی کرده بود :همه چیز یکسان است ،هیچ چیز را ارجی نیست .دانایی خفقان آور است.

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برترین‌ها