با ما همراه باشید
خرید تابلوفرش دستبافت ابریشم

یادداشت‌های انتقادی

نه هرکه سر بتراشد قلندری داند

منتشر شده

در

نه هرکه سر بتراشد قلندری داند

نه هرکه سر بتراشد قلندری داند

نه هرکه سر بتراشد قلندری داند

 

سهراب سپهری می‌گفت: شاعران وارث آب و خرد و روشنی‌اند! باید به دومین موردِ توصیف او توجه کرد. خرد. خرد با عقل فرق دارد و مجموعه‌ای توأمان از ادراک و شهود است. یعنی به حکمت نزدیک است نه فلسفۀ محض. وسیلۀ حکمت ورزیدن است نه عقل‌گرایی صرف.

فلاسفه گفته‌اند شاعران‌اند که پذیرای زبان و بیان تازه‌اند و شیوه های جدید هستی را ترویج می‌دهند ( نقل به مضمون از مارتین هایدگر)

بنابراین یک شاعر وظیفه‌اش این است: زبان و بیان دوره‌اش را بسازد و پیش روی آیندگان قرار دهد. حال بدون داشتن این چشم‌انداز وسیع، کار شعر به کجا کشیده است؟

به آنجا که عده‌ای برای جذب مخاطب و باب دل او، شعر را از اریکه به زیر آوردند و با خودشان اندیشیدند خب، مردم نه مطالعۀ درستی دارند که سره را از ناسره تشخیص بدهند، نه وقت. پس به اسم ایجاز، هنر و مطالعۀ نداشته‌یشان را با زبانی عاری و عوامانه به نام شعر انتشار دادند و زبانی دمِ دستی آفریدند و یک ممتنع هم _بدون هیچ استحقاقی_ پشتش چسباندند و فکر کردند شهر خواب است و این القائات با تکرار به خورد همه می‌رود و باور می‌شود.

اگر گاه صدای مخالفی هم برخاست، با همان شورِ پوپولیستی که از آن سرشارند، حمله بردند که این حرف‌ها تخریبی و سلیقه‌ای است و آنقدر نفهمیدند که اصلاً یکی از کارهای منتقد تخریب است. (دکتر بشر دوست ریشه انگلیسی کلمه نقد را با بحران یکی می‌داند) بنابراین نقد و بحران ایجاد کردن، باهم خویشاوندند، آن هم وقتی که سلیقۀ مردم دارد به سمت تالاب‌های متعفن و بخارهای سمی هدایت می‌شود.

بله دوستان من!

داشتن مخاطب خوب است اما نه به قیمت تحقیر شعر و قربانی کردن آن. شعر نمی‌تواند این‌گونه ساده بشود، نمی‌تواند این‌قدر در فضاهای تهوع‌آور شخصیِ محض دور بزند و احساسات فردی‌ و کوچکش را به صورت مخاطب تف کند. نمی‌تواند لباس شاهوارش را دربیاورد و با لباس تاناکورا در جمع ظاهر شود.

کجا شعر فروغ، سهراب، نیما، شاملو و اخوان ثالث آنگونه ساده است که بتوان تمام مه‌آلودی اش را درک کرد؟ کجا می‌توان «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»، شاسوسا، مانلی، از زخم قلب آبائی و آخر شاهنامه را کاملا فهمید؟

شعر از سمت خدایان، از جهان میوز می‌وزد. شعر متعالی‌ترین سطح وجود آدمی را به تصویر می‌کشد. اینکه کتاب شعری خوب می‌فروشد هیچ ربطی به ارزشمند بودن آن کتاب ندارد. هرچند تبلیغات در جهان امروز، آن مایه توانا شده است که قاطر را رنگ بزند و به جای قناری در بازار بفروشد اما معیار قابل دفاعی برای استناد به آن محسوب نمی‌شود. حداقل در جهان شعر که غالبا دیرفهم‌تر است، نامی به هم زدن گاه یک عمر طول می‌کشد. (تأیید سخنانم نیز اظهارات احمدرضا احمدی!)

 

شعر جادوی آدمیزاد است. آن گوهر نایاب روح. آن نیروی فراسویی انسان. این نوشته‌های منثورِ بدون موسیقی، بدون خرد،  بدون عاطفه و بدون مه‌آلودی، فرزندان مشروع جریان ساده‌نویسی‌اند نه شعر. به قول مشکاتیان شاید بشود با عاطفۀ زمان بازی کرد اما با حافظۀ زمان و مردم نمی‌شود!

منتقدهای معتبر و صاحب اثر_که کارشان بر اصول نظری درست استوار است و اسم سخنان پراکنده‌گویی در این روزنامه و آن را «نظریه‌پردازی» نمی‌گذارند!!_ در پرتعدادی عقیم و اسفبار کتاب‌های شعر، مجموعه‌های ارزشمند را گم کرده‌اند.

متاسفانه راست می‌گویند دروغگویی فریب می‌دهد حریصی را. این روزها شهوت داشتن کتاب شعر از فلان نشر و تقلای جایزه گرفتن از دست همان افراد که هم تأییدکنندگان اراجیفند و هم تحسین کننده‌اش باعث شده افراد خام‌طمعی راه بیفتند به پول خرج کردن و به سلک مریدان این و آن درآمدن و تعطیلی اندیشه.

منطقشان هم این است:

من پول می‌دهم تا هم کتابم در فلان نشر بیرون بیاید و تأیید شود و هم از طرف ویراستار شعرم_ که عقل کل گروه است_ به شاعر ده ساله و بیست ساله و صاحب منظومۀ فکری و دارای جهان شعری ملقب گردم!! (از روباه می‌پرسند شاهدت کیست؟ می‌گوید دُمم)

او برای هزینه‌ای که از من می‌گیرد، مرا باد می‌کند و پشت نقاب تشویق، به من عیارها و جایگاه‌های غیرحقیقی (و البته به مراتب پایین‌تر از خودش) می‌دهد. من پول می‌دهم تا متوهمم کنند و برای خود شأن و منزلت ادبی بخرم! (شبیه پول دادن برای خرید فالوور در اینستاگرام)

(چقدر از کار و بار و احوال این افراد، یاد آن قسمت نمایشنامۀ شیطان و خدا افتادم، که کشیشان از دهقانان بیچاره اخاذی می‌کردند تا با سکه‌های طلا شفاعت انبیا را به ایشان بفروشند!!)

غافل از اینکه هنر با پول خریدنی، به دست آوردنی و قابل انتقال نیست و (هزار نکتۀ باریکتر ز مو  اینجاست     نه هرکه سر بتراشد قلندری دارند)

بنابراین در این چرخۀ معیوب که روی بدنۀ ظریف شعر سوار شده است، جز قربانی شدن و شکستن آن کاری نکرده‌ایم. و ندانستیم با تکنیک تنها می‌توان در شبیه‌نویسی و کپی مهارت پیدا کرد، نه هنرمند شد! 

دغدغۀ اینان نان و نام است نه جان گذاشتن بر سر شعر. آن‌ها شعر را مثله و بی‌اعتبار کرده‌اند، شعر را دم دستی و سطحی و شبیه هم نموده‌اند. می‌گویم اینان. زیرا عنوان شاعر حرمت دارد. اینان متشاعرانی هستند که حتا یکبار «مانلی نیما یوشیج» را نخوانده‌اند، دیگر از بر بودن اشعار بزرگان کلاسیک که پیشکش!

در این بلبشوی فرهنگی که ساده‌نویسی دارد به شدت تحسین می‌شود و زور می‌زند تا خودش را صدای عمیق و رسمی زمانه جا بزند، حرکت آغاز خواهد شد. این یخ‌های عظیم خواهد شکست. هیچگاه شعر آن‌گونه رام و اهلی نمی‌شود که به آن افسار بزنند و در تولیدی‌ها تولیدش کنند.

این دکان با بالاگرفتن انتقادها، با نوشتن مقالات علمی، با برملا شدن ترفندها بسته خواهد شد و کم کم مخاطبان خود قضاوت خواهند کرد.

در پایان سخن لازم است این نکتۀ مهم ذکر شود که همیشه نمی‌توان با برچسب مغرض زدن به صداهای معترض و مخالف، انتقادهراسی ایجاد کرد و دهان هر دگر اندیشی را بست و ایشان را به سکوت کشاند.

به قول شاملو

فریادی شو تا باران

وگرنه مرداران

(آیدا گلنسایی)

 

مطالب دیگر

  1. کامیار عابدی: تعداد زیاد شاعران آسیب جامعۀ شعری
  2. اگر تفکر انتقادی در جامعۀ ادبی بمیرد
  3. از بازاریابی برای عرضۀ زیبایی تا زیبایی بازاری
  4. در ستایش دانشگاه و استادانش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ادامه مطلب
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برترین‌ها