با ما همراه باشید

مونولوگ

عشقِ ناقصِ شاملو یادداشتی از آیدا گلنسایی

منتشر شده

در

عشقِ ناقصِ شاملو یادداشتی از آیدا گلنسایی

سوما: در دفترهای اول شاملو او دچار خشکسالی است. زن و انقلاب را روبروی هم می داند.

شعر «سفر» در مجموعه ی «هوای تازه» ذهنیتی بسیار کلیشه ای در مورد زن دارد. او زن را اغواگر می داند و مایه ی دردسر و حواس پرتی.

موجودی که باید از آن دوری کرد. خب پس در این حالات چطور بیگانگی در هستی را برطرف می کرده؟

«در قرمزِ غروب/ رسیدند/ از کوره راه شرق دو دختر، کنار من/ تابیده بود و تفته/ مس‌­گونه­‌های­شان/ و رقص زهره که در گودِ بی تهِ شبِ چشم­شان بود/ به دیار غرب/ ره‌­آوردشان بود/ با من گفتند: «با ما بیا به غرب»/ من اما همچنان خواندم و جوابی بدانان ندادم»(شاملو:107)

یا

«در ژاله‌­بار صبح/ رسیدند/ از جاده‌­ی شمال/ دو دختر/ کنار من/ لب­‌های­شان چو هسته‌­ی شفت­آلو/ وحشی و پر ترک بود/ و سا‌‌ق­‌های­شان/ با مرمر معابد هندو/ می­مانست/ و با من گفتند:«ـ با ما بیا به راه…»/ ولیکن من/ لب فرو بستم از آوازی که می­‌پیچدم از آفاق تا آفاق»(همان:108)

من: درست است. هم تمام موارد بالا و هم اینکه کارکرد عشق پاسخ به هستی آدمی و رفع تنهایی وجودی اوست.
جواب اینجاست:
تمام پاسخ هایی که بشر در طول تاریخ به هستی خود داده کامل نبوده است. شاملو هم در دفترهای نخست که به عشق کامل و عمیق نرسیده، یکسری پاسخ‌های ناقص به هستی‌اش داده است. یکی از پاسخ های ناقصی که آدم‌ها برای رفع «اضطراب جدایی» و احساس بیگانگی به خود می‌دهند، «متحد شدن با گروه »و «همسانی» است. شاملو هم در دفترهای نخست به دو طریق با گروه متحد می‌شود، تا این همرنگ جماعت شدن نداشتن عشق را در وجودش جبران کند.
راه اول: او با مردانِ مبارز همراه می شود. با گروه روشنفکران و با رئالیسم در را روی رمانتیک یا بهتر بگویم احساساتی‌گری می‌بندد. (هرچند او هم مولفه های شاعر رمانتیک مانند آرزوی بازگشت به طبیعت را دارد) بعد او در همان شعر «سفر» شکست می‌خورد. او از دختران شرق و غرب خودش را حفظ می‌کند اما با مردان انقلابی هم راه به جایی نمی برد و بشدت احساس تنهایی می‌کند.
یعنی راه ناقص اتحاد با گروه نمی‌تواند روحش را گرم کند. برای همین بلافاصله پس از سفر شعر «گل کو »را می‌سراید. در این جا یک اتفاق می ‌افتد. او می‌فهمد راه رهایی از بیگانگی در عشق به زن است و برای همین از یک شاعر ایدئولوژیک محض به سمت یک انسانِ در آرزوی عشق کامل به زن تغییر جهت می‌دهد.

«من ندارم سر یأس/ با امیدی که مرا حوصله داد/ باد بگذار بپیچد با شب/ بید بگذار برقصد با باد/ گل­‌کو می آید/ گل­‌کو می­‌آید خنده به لب/ گل‌­کو می‌آید، می­‌دانم/ با همه خیره­‌گی باد/ که می‌­اندازد پنجه در دامانش/ رویِ باریکه­‌یِ راهِ ویران/ گل­‌کو می­‌آید/ با همه دشمنیِ این شب سرد/ که خطِ بی­خود ِاین جاده را/ می­‌کند زیر عبایش پنهان»(همان: 110ـ111)

در اینجا او بازهم روش ناقصی در رفع بیگانگی هستی شناسانه دارد. «گل کو» زنی بدون چهره و فردیت و یک موجود اثیری است.
در اینجا شاعر ناخودآگاه باز تحت تاثیر ذهیتِ زن‌زُدای فرهنگی قرار می‌گیرد. زنی که او ترسیم می‌کند بی چهره و بی‌هویت است. و اتحاد او با گروه مردان مبارز تبدیل می شود به اتحاد او با فرهنگی که زن را مستور و در پرده می خواهد. شاملو در دفترهای اول صفت غالبی که برای زن برمی‌شمارد شرم و حیاست.
اما نکته ی مهم در رسیدن از شعر «سفر» به شعر «گل کو» همین چرخش شاعر از ایدئولوژی انقلابی به سمت عشق است،ولو عشقی ذهنی.

هرچند که در هردو شعر او عاشق نیست و تنها از شیوه ی اتحاد با یک گروه و فرار از تنهایی به سمت جمع می‌خواهد به بیگانگی انسان در جهان پاسخ دهد، اما می‌توان گفت او در شعر گل‌کو باور کرده تا ببیند. باوری که در «آیدا در آینه» حالت عینی به خود می‌گیرد.

مطالب مرتبط

  1. یادداشتی از احمد شاملو و ع. پاشایی بر شعر از زخم قلب آمان جان
  2. وجه اشتراک احمد شاملو و برتولت برشت؛ یادداشتی از آیدا گلنسایی
  3. شعر به تو بگویم، پس آنگاه زمین و نگاه کن از احمد شاملو
  4. مصاحبه‌ی مجله‌ی آدینه با احمد شاملو

 

آیدا گلنسایی هستم. متولد کرمانشاه و دانش آموخته‌ی زبان و ادبیات فارسی در سه دانشگاه ِ تهران (لیسانس)، علامه‌طباطبایی (فوق لیسانس) و الزهرا (دکتری). زمینه‌ی تخصصی من «ادبیات معاصر فارسی و عربی» و تحلیلِ مقایسه‌ای اشعار «احمد شاملو» و «نزار قبانی» است.

برترین‌ها